Nota Tafsir Surah Luqman - Farsi

Nota Tafsir Surah Luqman - Farsi


بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏

 «1» الم «2» تِلْكَ ءَايَتُ الْكِتَبِ الْحَكِيمِ «3» هُدىً وَرَحْمَةً لِّلْمُحْسِنِينَ «4» الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَوةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَهُم بِالْأَخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ‏

نكته‏ها:
از مجموع بيست و نه سوره‏ى قرآن كه با حروف مقطّعه آغاز مى‏شود، در بيست و چهار مورد، پس از آن حروف، عظمت قرآن مطرح شده كه بيانگر آن است كه اين قرآن از همين حروف الفبا كه در اختيار شماست تأليف يافته، ولى هيچ كس از شما نمى‏تواند همانند آن را بياورد.
 عموم نويسندگان، كتابِ خود را خالى از نقص نديده و به خاطر نقص‏ها و اشكالات كتابشان، از خواننده عذرخواهى مى‏كنند و از پيشنهادها و انتقادها استقبال مى‏كنند؛ تنها خداوند است كه درباره‏ى كتاب خود با صراحت مى‏فرمايد: «الكتاب الحكيم» تمام آياتش، محكم و بر اساس حكمت است. كتابى استوار و خلل‏ناپذير كه هيچ نقص و عيبى در آن راه ندارد.
خداوند در يك جا، قرآن را مايه‏ى هدايت متّقين مى‏خواند، «هدىً للمتّقين»(17) و در جاى ديگر آن را مايه‏ى هدايت و بشارت مؤمنان مى‏داند، «هدىً و بشرى للمؤمنين»(18) و در اين سوره، قرآن را مايه‏ى هدايت و رحمت براى نيكوكاران مى‏شمرد، «هدىً و رحمة للمحسنين» پس قرآن مراحل سه گانه‏ى تكامل را در بردارد، مايه‏ى هدايت، بشارت و رحمت است.(19)
نماز، جامع همه‏ى كمالات معنوى است مانند: طهارت، تلاوت قرآن، اقرار به توحيد و نبوّت و ولايت، ذكر و دعا، سلام، قيام، ركوع، سجود و توجّه به حق؛ و زكات جبران همه‏ى كاستى‏هاى مادّى است.
 در قرآن، مفهوم «زكات»، گسترده‏تر از آن است كه در فقه آمده، زيرا علاوه بر زكاتِ فقهى، عموم كمك‏هاى مالى را شامل مى‏شود.

پيام‏ها:
1- ارشاد و هدايت، بايد بر اساس حكمت باشد. «آيات الكتاب الحكيم هدىً»
2- قرآن، عين هدايت و رحمت است. «هدىً و رحمة» (كلمه‏هاى «هدىً» و «رحمة» در قالب مصدرى آمده كه نشان مبالغه مى‏باشد.(20))
3- ارشاد و هدايت، بايد همراه رحمت و محبّت باشد. «هدىً و رحمة»
4- نيكوكاران، آمادگى پذيرش حقّ را دارند. «هدىً للمحسنين»
5 - نماز و زكات، از يكديگر جدا شدنى نيستند. «يقيمون الصلوة و يؤتون الزّكاة»
6- اقامه‏ى نماز و پرداخت زكات بايد سيره‏ى دائمى باشد. («يقيمون» و «يؤتون»، در قالب مضارع آمده كه نشان استمرار است)
7- چون اسلام دين جامعى است، مسئوليّت‏هاى آن نيز جامع و همه جانبه است. مسئوليّت بدنى: «نماز»، مالى: «زكات» و قلبى: «يقين». «الصلوة، الزّكاة، يوقنون»
8 - ارتباط با خدا (اقامه‏ى نماز) و ارتباط با مردم (پرداختن زكات)، همراه با ايمان به قيامت ارزشمند است. «و هم بالاخرة هم يوقنون»

 «5» أُوْلَئِكَ عَلَى‏ هُدىً مِّن رَّبِّهِمْ وَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ
 
 نكته‏ها:
 از اين آيه استفاده مى‏شود كه رستگارى بر اساس توفيق و هدايت پروردگار حاصل مى‏شود، كه البتّه آن نيز در سايه‏ى تلاش و مجاهده، به انسان داده مى‏شود، چنانكه در جاى ديگر مى‏خوانيم: «اِنّ الّذين جاهدوا فينا لَنَهديَنّهم سُبلنا و اِنّ اللّه لَمَع المحسنين»(21) آنان كه در راه ما تلاش و مجاهده كردند، ما راه را به آنان نشان داديم و همانا خداوند با نيكوكاران است.

پيام‏ها:
1- نيكوكاران از هدايت‏هاى الهى برخوردارند. «اولئك على هدىً من ربّهم»
2- هدايت، از شئون ربوبيت است. «هدىً من ربّهم»
3- توفيق كارهاى خير ، لطف خداوند است.
 «للمحسنين... هدىً من ربّهم»
4- رستگارى، مخصوص كسانى است كه اهل نماز، زكات و يقين به آخرت باشند. «اولئك هم المفلحون»

«6» وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْتَرِى لَهْوَ الْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَن سَبِيلِ اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَيَتَّخِذَهَا هُزُواً أُوْلَئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ مُّهِينٌ
 
نكته‏ها:
كلمه‏ى «لَهْو»، به معناى چيزى است كه انسان را از هدف مهم بازدارد. «لهو الحديث»، به سخن بيهوده‏اى گويند كه انسان را از حقّ باز دارد، نظير حكايات خرافى و داستان‏هايى كه انسان را به فساد و گناه مى‏كشاند. اين انحراف گاهى به‏خاطر محتواى سخن است و گاهى به‏خاطر اسباب و ملازمات آن از قبيل آهنگ و امور همراه آن.(22)
شخصى به نام نضربن حارث كه از حجاز به ايران سفر مى‏كرد، افسانه‏هاى ايرانى - مانند افسانه‏ى رستم و اسفنديار و سرگذشت پادشاهان - را آموخته و براى مردم عرب بازگو مى‏كرد و مى‏گفت: اگر محمّد براى شما داستان عاد و ثمود مى‏گويد، من نيز قصّه‏ها و اخبار عجم را بازگو مى‏كنم. اين آيه نازل شد و كار او را شيوه‏اى انحرافى دانست.
برخى مفسّران در شأن نزول اين آيه گفته‏اند: افرادى كنيزهاى خواننده را مى‏خريدند تا برايشان بخوانند و از اين طريق مردم را از شنيدن قرآن توسط پيامبر باز مى‏داشتند، كه آيه‏ى فوق، در مذّمت چنين افرادى نازل شد.(23)
اين آيه به يكى از مهم‏ترين عوامل گمراه كننده كه سخن باطل است اشاره نموده است. در آيات ديگر قرآن، به برخى ديگر از عوامل گمراهى مردم اشاره شده كه عبارتند از:

الف: طاغوت، كه گاهى با تحقير «استخفّ قومه»(24) و گاهى با تهديد مردم را منحرف مى‏كند. «لاجعلنّك من المسجونين»(25)
ب: شيطان، كه با وسوسه‏هايش انسان را گمراه مى‏كند. «يريد الشيطان ان يضلّهم»(26)
ج: عالم و هنرمند منحرف كه با استفاده از دانش و هنرش ديگران را منحرف مى‏سازد. «و اضلّهم السّامرى»(27)
د: صاحبان قدرت و ثروت، كه با استفاده از قدرت و ثروت، مردم را از حقّ بازمى دارند. «انّا اَطعنا سادتنا و كبرائنا فاضلّونا السبيلا»(28)
ه: گويندگان و خوانندگانى كه مردم را سرگرم كرده و آنان را از حقّ و حقيقت باز مى‏دارند. «يشرى لهو الحديث ليضلّ عن سبيل اللّه»

پيام‏ها:
1- سرمايه‏گذارى براى مبارزه و تهاجم فرهنگى عليه حقّ، سابقه‏اى طولانى دارد. «و من النّاس من يشترى لهو الحديث»
2- هر چه در مقابل حكمت قرار گيرد، لهو و مانع رسيدن به كمال است. «الكتاب الحكيم - لهو الحديث» (تعجّب از افرادى است كه حكمت رايگان پيامبر معصوم را رها كرده و بدنبال خريد لهو از افراد لاابالى مى‏باشند.)
3- ابزار مخالفان راه خدا، منطق و حكمت نيست، سخنان لهو و بى پايه است. «من يشترى لهوالحديث ليضلّ عن سبيل اللّه»
4- خريد وسايل لهو و امورى كه انسان را از كمال باز مى‏دارد، نشانه‏ى جهالت و نادانى است. «يشترى لهو الحديث... بغير علم»
5 - تناسب كيفر با عمل، نشانه‏ى عدالت است. آنها كه حقّ را با تمسخر اهانت مى‏كنند، عذابشان اهانت آور و ذلّت‏بار است. «يتّخذها هزواً... لهم عذاب مهين»
دورى از سخن و مجلس باطل‏
از ديدگاه اسلام، آهنگ‏هايى كه متناسب با مجالس فسق و فجور و گناه باشد و قواى شهوانى را تحريك نمايد، حرام است، ولى اگر آهنگى مفاسد فوق را نداشت، مشهور فقها مى‏گويند: شنيدن آن مجاز است.
امام باقرعليه السلام فرمود: غنا، از جمله گناهانى است كه خداوند براى آن وعده‏ى آتش داده است، سپس اين آيه را تلاوت فرمود: «و من النّاس من يشترى لهو الحديث...».(29) بنابراين غنا، از گناهان كبيره است، زيرا گناه كبيره به گناهى گفته مى‏شود كه در قرآن به آن وعده‏ى عذاب داده شده است.
در سوره‏ى حج مى‏خوانيم: «واجتنبوا قول الزّور»(30) از سخن باطل دورى كنيد. امام صادق‏عليه السلام فرمود: مراد از «قول زور» آوازه خوانى و غناست.(31)
از امام صادق و امام رضا عليهم السلام نيز نقل شده كه يكى از مصاديق «لهو الحديث» در سوره‏ى لقمان، غنا مى‏باشد.
در روايات مى‏خوانيم:(32)
* غنا، روح نفاق را پرورش مى‏دهد و فقر و بدبختى مى‏آورد.
* زنان آوازه‏خوان و كسى كه به آنها مزد مى‏دهد و كسى كه آن پول را مصرف مى‏كند، مورد لعنت قرار گرفته‏اند، همان گونه كه آموزش زنان خواننده حرام است.
* خانه‏اى كه در آن غنا باشد، از مرگ و مصيبت دردناك در امان نيست، دعا در آن به اجابت نمى‏رسد و فرشتگان وارد آن نمى‏شوند.(33)

آثار مخرّب غنا
1- ترويج فساد اخلاق و دور شدن از روح تقوا و روى آوردن به شهوات و گناهان، تا آنجا كه يكى از سران بنى‏اميّه (با آن همه آلودگى) اعتراف مى‏كند: غنا، حيا را كم و شهوت را زياد مى‏كند، شخصيت را درهم مى‏شكند و همان كارى را مى‏كند كه شراب مى‏كند.
برخى انسان‏ها از راه نوشيدن شراب و يا تزريق هروئين و مرفين مى‏توانند خود را وارد دنياى بى‏خيالى وبى‏تفاوتى كنند، برخى هم از طريق شنيدن سخنان باطل و شهوت‏انگيزِ يك آوازه خوان، غيرت خود را ناديده مى‏گيرند و در دنياى بى‏تفاوتى به سر مى‏برند.
2- غفلت از خدا، غفلت از وظيفه، غفلت از محرومان، غفلت از آينده، غفلت از امكانات و استعدادها، غفلت از دشمنان، غفلت از نفس و شيطان. انسانِ امروز با آن همه پيشرفت در علم و تكنولوژى، در آتشى كه از غفلت او سرچشمه مى‏گيرد، مى‏سوزد.
آرى، غفلت از خدا، انسان را تا مرز حيوانيّت، بلكه پائين‏تر از آن پيش مى‏برد. «اولئك كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون»(34)
امروزه استعمارگران براى سرگرم كردن و تخدير نسل جوان، از همه‏ى امكانات از جمله ترويج آهنگ‏هاى مبتذل از طريق انواع وسائل و امواج، براى اهداف استعمارى خود سود مى‏جويند.
3- آثار زيانبار آهنگ‏هاى تحريك‏آميز و مبتذل بر اعصاب، بر كسى پوشيده نيست. در كتاب تأثير موسيقى بر روان و اعصاب، نكات مهمّى از پايان زندگى و فرجام بدِ نوازندگان آلات موسيقى و گرفتارى آنها به انواع بيمارى‏هاى روانى و سكته‏هاى ناگهانى و بيمارى‏هاى قلبى و عروقى و تحريكات نامطلوب ذكر شده كه براى اهل نظر قابل توجّه و تأمّل است.(35)
خواننده‏ى عزيز!
خداوند، جهان را براى بشر و بشر را براى تكامل و رشد و قرب معنوى آفريد. او جهان آفرينش را مسخّر ما نمود و فرشتگان را به تدبير امور ما وادار كرد. انبيا و اوليا را براى هدايت ما فرستاد و آنان تا سرحدّ مرگ و شهادت پيش رفتند. فرشتگان را براى آدم به سجده وا داشت، روح الهى را در انسان دميد و بهترين صورت و سيرت را به انسان عطا كرد، قابليّت رشد تا بى‏نهايت را در او به وديعه گذاشت، او را با عقل، فطرت، و انواع استعدادها مجهّز نمود و تنها در آفرينش او، به خود آفرين گفت. «فتبارك اللّه احسن الخالقين»(36)
آيا اين گل سرسبد هستى، با آن همه امتيازات مادّى و معنوى، بايد خود را در اختيار هر كسى قرار دهد؟ امام كاظم‏عليه السلام فرمود: به هر صدايى گوش فرا دهى، برده‏ى او هستى. آيا حيف نيست ما برده يك خواننده‏ى كذائى باشيم؟!
آيا شما حاضريد هر صدايى را روى نوار كاست ضبط كنيد؟ پس چگونه ما هر صدايى را روى نوار مغزمان ضبط مى‏كنيم؟ عمر، فكر و مغز، امانت‏هايى است كه خداوند به ما داده تا در راهى كه خودش مشخّص كرده صرف كنيم و اگر هر يك از اين امانت‏ها را در غير راه خدا صرف كنيم به آن امانت خيانت كرده‏ايم و در قيامت بايد پاسخگو باشيم.
قرآن با صراحت در سوره‏ى اسراء مى‏فرمايد: «انّ السمع و البصر و الفؤاد كلّ اولئك كان عنه مسئولاً»(37) گوش و چشم و دل همگى مورد سئوال قرار مى‏گيرند. آرى انسان بايد نگهبان چشم و گوش و دل خود باشد و اجازه ندهد هر ندايى وارد آن شود. در حديث مى‏خوانيم: دل، حَرَم خداست، نگذاريد غير خدا وارد آن شود.(38)
اسلام، براى برطرف كردن خستگى و ايجاد نشاط، راه‏هاى مناسب و سالمى را به ما ارائه كرده است؛ ما را به سير و سفر، ورزش و شنا، كارهاى متنوّع و مفيد، ديد و بازديد، گفتگوهاى علمى و انتقال تجربه، رابطه با فرهيختگان و مهم‏تر از همه ارتباط با آفريدگار هستى و ياد او كه تنها آرام‏بخش دل‏هاست، سفارش كرده است. چرا خود را سرگرم لذّت‏هايى كنيم كه پايانش، ذلّت و آتش باشد. حضرت على عليه السلام مى‏فرمايد: «لا خير فى لذّةٍ من بعدها النّار»(39)، در لذّت‏هايى كه پايانش دوزخ است خيرى نيست. «مَن تَلذّد لمعاصى اللّه اَورثه اللّه ذلّاً»(40) هر كس با گناه و از طريق آن لذّت‏جويى كند، خداوند او را خوار و ذليل مى‏نمايد.

 «7» وَإِذَا تُتْلَى‏ عَلَيْهِ ءَايَتُنَا وَلَّى‏ مُسْتَكْبِراً كَأَن لَّمْ يَسْمَعْهَا كَأَنَّ فِى أُذُنَيْهِ وَقْراً فَبَشِّرْهُ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ‏
 
نكته‏ها:
كلمه‏ى «وَقْر»، به معناى سنگينى است. به افراد با شخصيّت و سنگين نيز باوقار مى‏گويند.
از اين آيه استفاده مى‏شود كه افراد متكبّر، حتّى حاضر به شنيدن سخن حقّ نمى‏باشند. چه رسد به آنكه آن را بشنوند و در آن انديشه كنند و اگر منطقى نبود نپذيرند.

پيام‏ها:
1- شنيدن سخنان لهو و باطل، آمادگى پذيرش حقّ را از انسان سلب مى‏كند. «لهو الحديث... ولّى مستكبراً»
2- برخى افراد، از هر زبانى آيات الهى را بشنوند، باز هم زير بار نمى‏روند. «و اذا تُتلى عليه آياتنا ولّى مستكبراً»
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله‏ى من‏
آنچه البتّه به جايى نرسد فرياد است‏
3- روحيه‏ى استكبارى، مانع پذيرش حقّ و حقيقت است. «ولّى‏ مُستكبراً»
4- گوش ندادن به سخن حقّ، نشانه‏ى استكبار است. «مُستكبراً كان لم يسمعها»
5 - مستكبران را تحقير كنيد. «كأنّ فى اُذنيه وقراً»
6- يكى از شيوه‏هاى تبليغى و تربيتى قرآن، استفاده از مثال و تمثيل است. «كَأن... كَأَنّ...»
7- كسى كه حقّ را نمى‏پذيرد، مثل كسى است كه هر دو گوش او سنگين باشد. «كأنّ فى اُذنيه وَقرا»

«8» إِنَّ الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّلِحَتِ لَهُمْ جَنَّتُ النَّعِيمِ «9» خَلِدِينَ فِيهَا وَعْدَ اللَّهِ حَقّاً وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ‏

نكته‏ها:
در آيات قبل بيان شد كه برخى با سخنان لغو و بيهوده، مى‏كوشند تا پيروان حقّ را گمراه كنند، آنان با داشتن روحيّه‏ى استكبارى و گوش ندادن به آيات آسمانى، مؤمنان را به تمسخر مى‏گيرند. خداوند متعال در اين آيه، مؤمنان را با بشارت به نعمت‏هاى بهشت دلدارى مى‏دهد.

پيام‏ها:
1- بهشت، مخصوص اهل ايمان و عمل صالح است. «انّ الّذين آمنوا و عملوا الصّالحات لهم جنّات...»
2- تحقير و تمسخرِ مستكبران را با وعده‏ها و بشارت‏هاى الهى براى مؤمنان واقعى جبران كنيم. «انّ الّذين آمنوا... لهم جنّات...»
3- ايمان همراه با عمل صالح، شرط بهره‏گيرى از الطاف الهى است. «آمنواوعملواالصالحات لهم جنّات النعيم»
4- تكبّر و اعراض مخالفان، زودگذر است ولى پاداش اهل ايمان ابدى است. «خالدين فيها»
5 - وعده‏ها و پاداش‏هاى الهى را باور كنيم و جدّى بگيريم. «وعْداللّه حقّاً»
6- قدرت و حكمت الهى، پشتوانه‏ى وعده‏هايش مى‏باشد. «وعْداللّه حقّاً و هو العزيز الحكيم»
7- قدرت و عزّت خداوند، بر پايه‏ى حكمت او عملى مى‏شود. «العزيزُ الحكيم» (آرى، امروزه عملكرد بسيارى از قدرتمندان، حكيمانه نيست.)

 «10» خَلَقَ السَّمَوَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا وَأَلْقَى‏ فِى الْأَرْضِ رَوَاسِىَ أَن تَمِيدَ بِكُمْ وَبَثَّ فِيهَا مِن كُلِّ دَآبَّةٍ وَ أَنزَلْنَا مِنَ السَّمَآءِ مَآءً فَأَنبَتْنَا فِيهَا مِن كُلِّ زَوْجٍ كَرِيمٍ‏


نكته‏ها:
گرچه به هر موجودى مى‏توان از چند زاويه نگريست، ولى معمولاً هر چيزى در يك جهت و از يك زاويه، اهميّت و برجستگى ويژه‏اى دارد. در اين آيه، ويژگى مهمّ آسمان‏ها و كرات، معلّق بودن آنها و پايه‏هاى نامرئى آنهاست. خصوصيّت مهمّ كوه‏ها، ثبات و جلوگيرى از لرزش زمين است. جهت مهمّ حيوانات، تنوّع و گستردگى آنها در زمين، و ويژگى مهم گياهان، زوجيّت و پر ارزش بودن آنها است.
در اين آيه، به چند نمونه از اعجاز علمى قرآن در زمانى كه بشر حتّى تصور و گمان آن را نيز نداشت، اشاره شده است: يكى اشاره به ستون‏ها و اهرم‏هاى نامرئى براى استقرار كرات و اجرام آسمانى. يعنى قوّه‏ى جاذبه و نيروى گريز از مركز، دو قدرتى كه رمز گردش كرات در مدار خود هستند. اعجاز ديگر، اشاره به محافظت زمين از لرزش، به وسيله‏ى استقرار كوه‏ها و همچنين اشاره به قانون زوجيّت در گياهان مى‏باشد.

پيام‏ها:
1- نديدن، دليل نبودن نيست. (آسمان‏ها ستون دارد، گرچه ما آن را نمى‏بينيم) «بغير عمد ترونها»
2- قبل از هر چيز، استقرار و آرامش لازمه‏ى زندگى است. «ان تميد بكم»
3- نظام حاكم بر زمين، به خاطر انسان است. «ان تميد بكم»
4- از الطاف الهى، پخش بودن و پراكندگى منابع مورد نياز، در تمام كره‏ى زمين است. «بثّ فيها»
5 - آب، نعمتى بس بزرگ و با اهميّت است. («ماءً»، نكره و با تنوين آمده كه نشانه‏ى عظمت است)
6- به گياهان و سبزى‏ها و محيط زيست، كريمانه بنگريم كه خداوندِ كريم، در قرآن كريم، آنها را كريم خوانده است. «من كلّ زوج كريم»


«11» هَذَا خَلْقُ اللَّهِ فَأَرُونِى مَاذَا خَلَقَ الَّذِينَ مِن دُونِهِ بَلِ الظَّلِمُونَ فِى ضَلَلٍ مُّبِينٍ
 
 
پيام‏ها:
1- در بحث و گفتگو، از نمونه‏هاى عينى استفاده كنيم. «هذا»
2- ابتدا راه حق را بيان كنيد و سپس از مخالفان حق، انتقاد يا با آنان مبارزه كنيم. «هذا خلق اللّه فارونى ماذا»
3- يكى از راه‏هاى خداشناسى، مقايسه ميان قدرت او و قدرت ديگران است. «هذا خلق اللّه فارونى ماذا خلق الّذين من دونه»
4- تنها به ادّعا گوش ندهيم، دليل و سند و نمونه بخواهيم. «فارونى»
5 - سرسختى و لجاجت در برابر حقّ، ظلم است. «بل الظالمون» (اين همه آثار را مى‏بينند، ولى باز هم با خدا و راه حق دشمنى دارند).
6- كسانى كه به سراغ غير خدا مى‏روند، هم گمراهند و هم ظالم. «بل الظالمون فى ضلال»
7- انحراف شرك، بر كسى پوشيده نيست. «ضلال مبين»


«12» وَلَقَدْ ءَاتَيْنَا لُقْمَنَ الْحِكَمَةَ أَنِ اشْكُرْ لِلَّهِ وَمَن يَشْكُرْ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِىٌّ حَمِيدٌ

پيام‏ها:
1- نعمت ويژه، شكر ويژه مى‏طلبد. «آتينا لقمان الحكمة... اشكر للّه» چنانكه خداوند در برابر اعطاى نعمت ويژه‏ى كوثر به پيامبر اسلام، از او شكر ويژه مى‏خواهد. «انّا اعطيناك الكوثر فصلّ لربّك و انحر»(41)
2- اوّلين فرمان به حضرت موسى بعد از نبوّت، فرمان نماز و اوّلين فرمان بعد از دادن حكمت به لقمان، فرمان شكرگزارى است. «ان اشكر لِلّه»
3- شكر نعمت‏هاى خداوند، به سود خود انسان است. «و من يشكر فانّما يشكر لنفسه» چنانكه در جاى ديگر مى‏خوانيم: «لئن شكرتم لازيدنّكم»(42)
4- هرگونه دارايى و غنى‏ ارزش نيست، غنايى ارزشمند است كه از هر آفت به دور باشد. «غنىّ حميد»
5 - خداوند، حميد است، چه انسان‏ها او را حمد كنند يا نكنند. «غنىّ حميد»

سيماى لقمان حكيم‏
در تفسير الميزان بحثى درباره‏ى جناب لقمان آمده است كه بخشى از آن را نقل مى‏كنيم:
پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: لقمان، پيامبر نبود، ولى بنده‏اى بود كه بسيار فكر مى‏كرد و به خداوند ايمان واقعى داشت. خدا را دوست داشت و خداوند نيز او را دوست مى‏داشت و به او حكمت عطا كرد.
امام صادق‏عليه السلام مى‏فرمايند: لقمان، حكمت را به خاطر مال و جمال و فاميل دريافت نكرده بود، بلكه او مردى پرهيزكار، تيزبين، باحيا و دلسوز بود. اگر دو نفر با هم درگير مى‏شدند و خصومتى پيدا مى‏كردند، ميان آنها آشتى برقرار مى‏كرد.
لقمان با دانشمندان زياد مى‏نشست. او با هواى نفس خود مبارزه مى‏كرد و...(43)
او داراى عمرى طولانى، معاصر حضرت داود و از بستگان حضرت ايّوب بود. او ميان حكيم شدن يا حاكم شدن مخيّر شد و حكمت را انتخاب كرد. از لقمان پرسيدند: چگونه به اين مقام رسيدى؟ گفت: به خاطر امانت دارى، صداقت و سكوت درباره‏ى آنچه به من مربوط نبود.(44)
امام صادق‏عليه السلام فرمود: لقمان نسبت به رهبر آسمانىِ زمان خود معرفت داشت.(45)
گرچه خداوند به او كتاب آسمانى نداد، ولى همتاى آن يعنى حكمت را به او آموخت.
روزى مولاى لقمان از او خواست تا بهترين عضو گوسفند را برايش بياورد. لقمان زبان گوسفند را آورد. روز ديگر گفت: بدترين عضو آن را بياور. لقمان باز هم زبان گوسفند را آورد. چون مولايش دليل اين كار را پرسيد، لقمان گفت: اگر زبان در راه حق حركت كند و سخن حق بگويد، بهترين عضو بدن است وگرنه بدترين عضو خواهد بود.(46)
در عظمت لقمان همين بس كه خدا و رسول او و امامان معصوم‏عليهم السلام پندهاى او را براى ديگران نقل كرده‏اند.

گوشه‏اى از نصايح لقمان‏
* اگر در كودكى خود را ادب كنى، در بزرگى از آن بهره‏مند مى‏شوى.
* از كسالت و تنبلى بپرهيز، بخشى از عمرت را براى آموزش قرار بده و با افراد لجوج، گفتگو و جدل نكن.
* با فقها مجادله مكن، با فاسق رفيق مشو، فاسق را به برادرى مگير و با افراد متّهم، همنشين مشو.
* تنها از خدا بترس و به او اميدوار باش. بيم و اميد نسبت به خدا در قلب تو يكسان باشد.
* بر دنيا تكيه نكن و دل مبند و دنيا را به منزله‏ى پلى در نظر بگير.
* بدان كه در قيامت از تو درباره‏ى چهار چيز مى‏پرسند: از جوانى كه در چه راهى صرف كردى، از عمرت كه در چه فنا كردى، از مال و دارايى‏ات كه از چه راهى بدست آوردى و آن را در چه راهى مصرف كردى.
* به آنچه در دست مردم است چشم مدوز و با همه‏ى مردم با حسن خلق برخورد كن.
* با همسفران زياد مشورت كن و توشه‏ى سفر خود را بين آنها تقسيم كن.
* اگر با تو مشورت كردند، دلسوزى خود را خالصانه به آنها اعلام كن. اگر از تو كمك و قرضى درخواست كردند، مساعدت كن و به سخن كسى كه سنّ او بيشتر از توست، گوش‏فراده.
* نمازت را در اوّل وقت بخوان، نماز را حتّى در سخت‏ترين شرايط به جماعت بخوان.(47)
* اگر در نماز بودى، قلب خود را حفظ كن.
* اگر در حال غذا خوردن بودى، حلق خود را حفظ كن.
* اگر در ميان مردم هستى، زبان خود را حفظ كن.
* هرگز خدا ومرگ را فراموش مكن، امّا احسانى كه به مردم مى‏كنى يا بدى كه ديگران درحقّ تو مى‏كنند فراموش كن.(48)

حكمت؛ معرفت، طاعت‏
حكمت، بينشى است كه در سايه‏ى معرفت الهى پديد آيد و بر اساس فكر در اسرار هستى و رسيدن به حقّ، نور و تقوا مى‏توان به آن دست يافت.
امام باقرعليه السلام فرمودند: حكمت، همان فهم، معرفت و شناخت عميق است، شناختى كه انسان را به بندگى خدا و رهبر آسمانى وا دارد و از گناهان بزرگ دور سازد. امام صادق‏عليه السلام فرمودند: رأس حكمت، طاعت خداوند است.(49)
راغب در معناى اين واژه مى‏گويد: حكمت، رسيدن به حقّ به واسطه‏ى علم و عقل است.(50)
پيامبرصلى الله عليه وآله فرمودند: من سراى حكمت هستم و علىّ درگاه آن، هركس طالب حكمت است بايد از اين راه وارد شود. «انا دار الحكمة و علىّ بابها فمن اراد الحكمة فليأت الباب»(51) در روايات متعدّد، اهل‏بيت‏عليهم السلام دروازه و كليد حكمت معرّفى شده‏اند.(52)

ارزش حكمت‏
يكى از وظايف انبيا، آموزش كتاب و حكمت است. «و يعلّمهم الكتاب و الحكمة»(53)
حكمت، همتاى كتاب آسمانى است و به هر كس حكمت عطا شود، خير كثير داده شده است. «يؤتى الحكمة من يشاء و من يؤت الحكمة فقد اوتى خيرا كثيرا»(54)
به گفته‏ى روايات؛ حكمت، همچون نورى است كه در جان قرار مى‏گيرد و آثار آن در گفتار و رفتار انسان پيدا مى‏شود.(55)
حكمت، بينش و بصيرتى است كه اگر در فقير باشد، او را در جامعه از ثروتمند محبوب‏تر مى‏كند و اگر در صغير باشد، او را بر بزرگسالان برترى مى‏بخشد.(56)
حكمت، گمشده‏ى مؤمن است(57) و در فراگيرى آن به قدرى سفارش شده است كه فرموده‏اند: همان گونه كه لؤلؤ قيمتى را از ميان زباله بر مى‏داريد، حكمت را حتّى اگر از دشمنان بود فراگيريد.(58)
فرد حكيم در مسائل سطحى و زودگذر توقّف ندارد، توجّه او به عاقبت و نتيجه‏ى امور است. نه نزاعى با بالا دست خود دارد و نه زيردستان را تحقير مى‏كند، سخنى بدون علم و آگاهى نمى‏گويد و در گفتار و رفتارش تناقضى يافت نمى‏شود.
نعمت‏هاى الهى را ضايع نمى‏كند و به سراغ بيهوده‏ها نمى‏رود، مردم را مثل خود دوست دارد و هر چه را براى خود بخواهد براى آنان مى‏خواهد و هرگز با مردم حيله نمى‏كند.
حكمت چگونه به دست مى‏آيد؟
حكمت، هديه‏اى است كه خداوند به مخلصين عنايت مى‏فرمايد. در روايات متعدّد مى‏خوانيم: «مَن اَخلَصَ للّه اربعين صَباحاً ظَهرت يَنابيع الحكمة من قلبه على لسانه»، هر كس چهل شبانه روز كارهايش خالصانه باشد، خداوند چشمه‏هاى حكمت را از دل او به زبانش جارى مى‏سازد.(59)
در حديث ديگرى مى‏خوانيم: كسى كه در دنيا زاهد باشد و زرق و برق‏ها او را فريب ندهد، خداوند حكمت را در جانش مستقر مى‏كند.(60) حفظ زبان، كنترل شكم و شهوت، امانتدارى، تواضع و رها كردن مسائل غير مفيد، زمينه‏هاى پيدايش حكمت است.(61)

نمونه‏هاى حكمت
خداوند در سوره‏ى اسراء از آيه 22 تا آيه 38 دستوراتى داده و در پايان مى‏فرمايد: اين اوامر و نواهى حكمت‏هايى است كه پروردگارت به تو وحى كرده است، آن دستورات عبارتند از:
يكتاپرستى و دورى از شرك، احسان و احترام به والدين به خصوص در هنگام پيرى، گفتار كريمانه و تواضع همراه با محبّت، دعاى خير به آنان، پرداخت حقّ الهى به اولياى خدا، فقرا و در راه ماندگان، پرهيز از اسراف و ولخرجى، ميانه‏روى در مصرف، پرهيز از نسل‏كشى و عمل نامشروع جنسى، دورى از تصرّف در مال يتيم، اداى حقّ مردم و دورى از كم فروشى، پيروى نكردن از چيزى كه به آن هيچ علم و آگاهى ندارى و دورى از راه رفتن متكبّرانه. سپس مى‏فرمايد: «ذلك مما اوحى اليك ربّك من الحكمة» اين سفارشات نمونه‏هاى حكمت الهى است.

 «13» وَإِذْ قَالَ لُقْمَنُ لِابْنِهِ وَهُوَ يَعِظُهُ يَبُنَىَّ لَا تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ‏

نكته‏ها:
موعظه، يكى از راه‏هاى دعوت به حقّ است و هيچ كس از آن بى‏نياز نيست. يكى از نام‏هاى قرآن، موعظه است. «قد جائتكم موعظة من ربّكم»(62) و در كتاب‏هاى حديث، فصلى مخصوصِ مواعظ به چشم مى‏خورد.
در برخى روايات آمده است: گاهى پيامبر صلى الله عليه وآله به جبرئيل مى‏فرمود: مرا موعظه كن.(63) حضرت على عليه السلام نيز گاهى به بعضى از يارانش مى‏فرمود: مرا موعظه كن، زيرا در شنيدن اثرى است كه در دانستن نيست.(64)

پيام‏ها:
1- شيوه‏هاى تربيتِ فرزند را از بزرگان بياموزيم. «و اذ قال لقمان لابنه»
2- در موعظه بايد ابتدا، ذهن و حواسّ شنونده را به خود متوجّه كنيم. «يا بنىّ»
3- موعظه بايد بر اساس حكمت باشد. «و لقد آتينا لقمان الحكمة... و هو يعظه»
4- فرزند، به نصيحت نياز دارد. از فرزندانمان غافل نشويم. «قال لقمان لابنه»
5 - در تبليغ، ابتدا از نزديكان خود شروع كنيم. «قال لقمان لابنه»
6- از بهترين راه‏هاى تربيت صحيح فرزند، گفتگوى صميمى با اوست. «و هو يعظه يا بنىّ»
7- از رسالت‏هاى پدر نسبت به فرزند، موعظه است. «قال لقمان لابنه و هو يعظه»
8 - با نوجوان بايد با زبان موعظه سخن گفت، نه سرزنش. «و هو يعظه يا بنىّ»
9- موعظه بايد با محبّت و عاطفه همراه باشد. «يا بنىّ»
10- يكى از شرايط تأثير موعظه، احترام و شخصيت دادن به طرف مقابل است. «يا بنىّ»
11- در ارشاد و موعظه، مسايل اصلى را در اولويت قرار دهيم. «يعظه... لا تشرك»
12- شرك، بزرگ‏ترين خطر و اصلى‏ترين مسئله است، در نزد خداوند، همه‏ى دنيا متاع قليل است، «متاع الدنيا قليل»(65)، ولى شرك ظلم عظيم است. «لظلمٌ عظيم» يعنى اگر همه‏ى دنيا را به كسى بدهند كه مشرك شود، نبايد بپذيرد.
13- مواعظ خود را با دليل و منطق بيان كنيم. «لاتشرك... انّ الشرك لظلم عظيم»

معناى شرك‏
شرك، معناى وسيع و گسترده‏اى دارد كه بارزترين آن شرك به معناى بت‏پرستى است و اين نوع شرك، به فتواى فقها موجب خروج از جرگه‏ى دين و سبب ارتداد انسان مى‏شود.
شرك معانى ديگرى نيز دارد: اطاعت بى چون و چرا از غير خدا و يا پيروى از هواى نفس كه قرآن مى‏فرمايد: «و لقد بعثنا فى كلّ امّة رسولاً ان اعبدوا اللّه و اجتنبوا الطاغوت»(66) و همانا فرستاديم در هر امّتى رسولى، كه خدا را عبادت كنيد و از طاغوت اجتناب كنيد. يا مى‏خوانيم: «أفرأيت من اتّخذ الهه هواه»(67) آيا نديدى كسى كه هواى نفس خود را خداى خود قرار داده است.
در قرآن بيش از 100 مرتبه عبارتِ «دون اللّه» و «دونه» آمده است، يعنى اطاعت و پرستش غير خدا شرك است. مؤمنان نيز در مواردى كه به غير از فرمان الهى و معيارهاى الهى عمل مى‏كنند، از مدار توحيد خارج مى‏شوند. «و ما يؤمن اكثرهم باللّه الاّ و هم مشركون»(68) يعنى اكثر مؤمنان، مشرك نيز هستند و تكيه‏گاه‏هاى غير الهى دارند.
در روايت آمده است كه اين گونه شرك، از حركت مورچه در شب تاريك بر سنگ سياه پوشيده‏تر است.
بنابراين شرك، تنها بت‏پرستى نيست، بلكه وابستگى به هر قدرت، مقام، مال، مدرك، قبيله و هر امرى كه در جهت خدا نباشد، شرك است.

آثار شرك‏
1- حبط عمل:
شرك، كارهاى خوب انسان را از بين مى‏برد، همان گونه كه آتش، درختانِ سبز يك جنگل را از بين مى‏برد. قرآن، خطاب به پيامبر مى‏فرمايد: «لئن اشركت ليحبطنّ عملك»(69) اگر مشرك شوى، تمام اعمالت نابود مى‏شود.
2- اضطراب و نگرانى:
هدف يك فرد خداپرست و موحّد، راضى كردن خداى يكتاست كه زود راضى مى‏شود، امّا كسى كه به جاى خدا در فكر راضى كردن ديگران باشد، دائماً گرفتار اضطراب و نگرانى است. زيرا تعداد مردم زياد است و هر كدام هم خواسته‏ها و توقّعات گوناگونى دارند.
حضرت يوسف‏عليه السلام در زندان به دوستان مشرك خود فرمود: «ءارباب متفرّقون خير ام اللّه الواحد القهّار»(70)، آيا چند سرپرست و ارباب بهتر است يا يك خداى واحد.
قرآن مى‏فرمايد: مثال كسى كه از خدا جدا شود، مثال كسى است كه از آسمان پرتاب شود و طعمه‏ى انواع پرندگان قرار گيرد و هر ذرّه‏ى او به مكان دورى پرتاب شود. «و مَن يشرك باللّه فكانّما خَرَّ من السماء فتَخطَفه الطيَر او تَهوى به الرّيح فى مكان سَحيق»(71)
آرى، توحيد و بندگى خالص خداوند، قلعه‏ى محكمى است كه انسان را از هدر رفتن، به هر كس دل بستن، دور هر كس چرخيدن، به هر كس اميد داشتن، تملّق و ستايش از هر كس و ترسيدن از هر كس، حفظ مى‏كند. در حديث مى‏خوانيم: «كلمة لااله‏الاّاللّه حِصنى فمن دَخل حِصنى أمِنَ من عذابى»(72)، توحيد قلعه و دژ محكمى است كه هر كس در آن وارد شود، از عذاب خداوند در امان خواهد بود.
3- اختلاف و تفرقه:
در جامعه‏ى توحيدى، محور همه چيز خداوند است، رهبر، قانون و راه را خدا تعيين مى‏كند و همه دور همان محور مى‏چرخند، ولى در جامعه‏ى شرك آلود، به جاى خداى واحد، طاغوت‏ها، سليقه‏ها و راه‏هاى متعدّد وجود دارد و مردم را دچار اختلاف و تفرقه مى‏نمايد. قرآن مى‏فرمايد: «لاتكونوا من المشركين من الّذين فرّقوا دينهم»(73) از مشركان نباشيد، از كسانى كه (به خاطر سليقه‏هاى شخصى و نظريّات از پيش ساخته)، عامل تفرقه مى‏شوند.
4- خوارى و ذلّت در قيامت:
قرآن مى‏فرمايد: «لا تَجعل مع اللّه الهاً آخَرَ فتُلقى‏ فى جهنّم مَلوماً مَخذولاً»(74) با خداى واحد، معبود ديگرى قرار ندهيد كه با ملامت به دوزخ پرتاب خواهيد شد.

نشانه‏هاى شرك‏
يكى از نشانه‏هاى شرك، بهانه‏گيرى در برابر قانون الهى است. قرآن به بعضى از آنها اشاره نموده، مى‏فرمايد:
* آيا هرگاه پيامبر قانونى آورد كه با سليقه‏ى شما هماهنگ نبود، تكبّر مى‏ورزيد؟ «أفكلّما جاءكم رسول بما لاتهوى انفسكم استكبرتم»(75)
* همين كه فرمان جهاد مى‏رسيد، مى‏گفتند: چرا به ما دستور جنگ و جهاد داديد؟ «لِمَ كتَبتَ علينا القِتال»(76)
* هنگامى كه غذا براى گروهى از بنى‏اسرائيل رسيد، گفتند: چرا اين غذا؟ «لن نَصبِرَ على طعام واحد»(77)
* هرگاه خداوند مثالى مى‏زد، مى‏گفتند: چرا اين مثال؟ «ماذا اراد اللّه بهذا مثلاً»(78)
نشانه‏ى ديگر شرك، برترى دادن فاميل، مال، مقام و... بر اجراى دستور خدا است. در آيه 24 سوره توبه مى‏خوانيم: اگر پدران، فرزندان، برادران، همسران، فاميل، ثروت، تجارت و مسكن نزد شما از خدا و رسول و جهاد در راه او محبوب‏تر باشد، منتظر قهر خدا باشيد.
شرك به قدرى خطرناك است كه با وجود آن كه قرآن چهار مرتبه در كنار توحيد، به احسانِ والدين سفارش كرده، امّا اگر والدين فرزند خود را به غير خدا فرا خوانند، قرآن مى‏فرمايد: نبايد از آنها اطاعت كرد.(79)

انگيزه‏هاى شرك‏
مردم، يا به خاطر قدرت به سراغ كسى مى‏روند كه قرآن مى‏فرمايد: تمام مردم حتّى قدرت آفريدن يك مگس را ندارند، «لن يخلقوا ذباباً و لو اجتمعوا له»(80)
يا به خاطر لقمه نانى به سراغ اين و آن مى‏روند، كه قرآن مى‏فرمايد: «لا يملكون لكم رزقاً»(81)
يا به خاطر رسيدن به عزّت به سراغ كسى مى‏روند كه قرآن مى‏فرمايد: «فانّ العزّة للّه جميعاً»(82)
يا به خاطر نجات از مشكلات، دور كسى جمع مى‏شوند كه قرآن مى‏فرمايد: «فلا يملكون كشف الضرّ عنهم»(83)
و در جاى ديگر مى‏فرمايد: كسانى كه به جاى خدا به سراغشان مى‏رويد، بندگانى مثل خودتان هستند: «عباد امثالكم»(84) چرا شما بهترين آفريننده را رها مى‏كنيد و به ديگران توجّه داريد؟ «تذرون احسن الخالقين»(85)

مبارزه با شرك‏
اوّلين پيام و هدف تمام انبيا، مبارزه با شرك و دعوت به بندگى خالصانه خداوند است.«ولقد بعثنا فى كلّ اُمّة رسولاً اَنِ اعبدوا اللّه واجتنبوا الطاغوت»(86)
تمام گناهان، مورد عفو قرار مى‏گيرد، جز شرك. «اِنّ اللّه لا يغفر ان يشرك به و يغفر مادون ذلك»(87) انبيا مأمور بودند با صراحت كامل از انواع شرك‏ها برائت جويند.(88) شريك قرار دادن براى خداوند مردود است، گرچه درصد آن بسيار كم باشد. اگر 99% كار براى خداوند و تنها يك درصد آن براى غير خدا باشد، تمام كار باطل است. چنانكه قرآن مى‏فرمايد: «و اعبدوا اللّه و لا تشركوا به شيئاً»(89)
نه تنها بت‏ها و طاغوت‏ها، بلكه انبيا و اولياى الهى نيز نبايد شريك خداوند قرار گيرند. خداوند به حضرت عيسى مى‏فرمايد: آيا تو به مردم گفتى كه من و مادرم را شريك خدا قرار دهيد. «ء انتَ قلتَ للناس اتّخذونى وامّى الهَين من دون اللّه»(90) شريك دانستن براى خداوند، افترا، تهمت و گناه بزرگ است. «و مَن يشرك باللّه فقد افترى اثماً عظيماً»(91)
شرك، به قدرى منفور است كه خداوند مى‏فرمايد: پيامبر و مؤمنين حقّ ندارند براى مشركان، حتّى اگر از خويشاوندانشان باشند، استغفار نمايند. «ما كان للنبىّ والّذين آمنوا اَن يستغفروا للمشركين و لو كانوا اولى قُربى‏»(92)
اسلام، با استدلال و منطق به مبارزه با شرك مى‏پردازد و مى‏فرمايد: غير خدا چه آفريده كه شما به آن دل بسته‏ايد؟! «ماذا خلقوا من الارض»(93) مرگ و حيات شما به دست كيست؟ عزّت و ذلّت شما به دست كيست؟
آرى، رها كردن خداوندى كه قدرت و علم بى نهايت دارد و به سراغ افراد و اشيائى رفتن كه هيچ كارى به دستشان نيست، بزرگ‏ترين ظلم به انسانيّت است. اسير جماد و انسان شدن و تكيه به صنعت كردن و كمك از عاجز خواستن خردمندانه نيست. يكى از اهداف نقل داستان‏ها و تاريخ گذشتگان در قرآن، ريشه كن كردن رگه‏هاى شرك است.


«14» وَوَصَّيْنَا الْإِنْسَنَ بِوَلِدَيْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلَى‏ وَهْنٍ وَ فِصَلُهُ فِى عَامَيْنِ أَنِ اشْكُرْ لِى وَ لِوَلِدَيْكَ إِلَىَّ الْمَصِيرُ

نكته‏ها:
كلمه‏ى «وَهن»، به معناى ضعف جسمانى است، چنانكه «توهين» به معناى تضعيفِ شخصيّت است.
دايره‏ى احسان، گسترده‏تر از انفاق است. احسان، شامل هر نوع محبّت و خدمت مى‏شود، ولى انفاق معمولاً در كمك‏هاى مالى به كار مى‏رود. در قرآن كريم، احسان به والدين در كنار توحيد مطرح شده است. «و قَضى‏ ربّك اَلاّ تعبدوا اِلاّ ايّاه و بالوالدين احسانا»(94)
در آيه مورد بحث، ابتدا درباره‏ى نيكى به والدين سفارش شده، سپس به دوران باردارى مادر اشاره كرده تا وجدان اخلاقى انسان را تحريك و بيدار كند و به او تذكّر دهد كه گذشته‏ها را فراموش نكند. همواره به ياد داشته باشد كه مادرش او را حمل كرد و از شيره‏ى جانش به او داد و به خاطر آسايش او از خواب و خوراك خود صرف نظر كرد كه هيچ كس حاضر نبود چنين زحمت هايى را تحمّل كند. چون حقّ مادر بيشتر در معرض تضييع است و يا حقّ او بيش از پدر است، خداوند سفارش مخصوص نموده است.
والدين و فرزند، حقوق متقابل دارند، در آيه‏ى قبل موعظه پدر نسبت به فرزند مطرح شد، و در اين آيه احسان و سپاس فرزند نسبت به والدين.

پيام‏ها:
1- از سخن حقّ پيروى كنيم، چه موعظه‏ى بنده‏ى خدا باشد، «لقمان» و چه وصيّت خداوند سبحان. «وصّينا»
2- همه‏ى انسان‏ها، در هر رتبه و شرايطى كه باشند مديون والدين هستند. «وصّينا الانسان» («الانسان»، شامل همه‏ى مردم مى‏شود)
3- احترام والدين، حقّى است انسانى نه فقط اسلامى، حتّى والدين كافر را بايد احسان نمود. «وصّينا الانسان بوالديه»
4- آن كه زحمت بيشترى مى‏كشد، بايد نامش جداگانه برده شود. «والديه - اُمّه»
5 - در فرمان‏هاى عمومى، بايد استدلال نيز عام باشد. (چون مخاطب، همه انسان‏ها هستند، باردارى مادران مطرح است كه مربوط به همه‏ى مردم است و هر انسانى مادر دارد). «حملته اُمّه»
6- به بهانه آن كه كارى، وظيفه‏ى طبيعى فردى است، نبايد از سپاس و احسان او، شانه خالى كنيم. (باردارى، امرى طبيعى است، ولى ما مسئوليت داريم كه به مادر احترام گذاريم و از زحمات او قدردانى كنيم). «حملته اُمّه»
7- يادى از گذشته‏ها كنيم تا روحيّه‏ى شكرگزارى در ما زنده شود. «حملته اُمّه»
8 - دوران باردارى و شيردادن، پديدآورنده‏ى حقوق مادر بر فرزند و مهم‏ترين دوران شكل‏گيرى شخصيّت فرزند است. «حملة اُمّه... و فصاله»
9- جدا كردن كودك از شير مى‏تواند در خلال دو سال باشد و واجب نيست بعد از پايان دو سال باشد. (كلمه‏ى «فصال»، به معناى بازگرفتن كودك از شير است و «فى عامين»، نشان آن است كه در لابلاى دو سال نيز مى‏توان كودك را از شير گرفت، گرچه بهتر است دو سال تمام شود.)
10- تحمّل سختى در راه انجام وظيفه، سرچشمه‏ى پيدايش حقّ است. كسانى كه با وجود ضعف و خستگى بار مسئوليتى را بر دوش مى‏كشند، حقّ بيشترى بر انسان دارند. «وهناً على وهن»
11- سپاسگزارى از والدين، از جايگاه والايى نزد خداوند برخوردار است. «ان اشكر لى ولوالديك» بعد از شكر خداوند، تشّكر از والدين مطرح است.
12- سرانجام همه‏ى ما به سوى خداست، از ناسپاسى نسبت به والدين بترسيم. «الىّ المصير»
13- ايمان به رستاخيز، انگيزه‏ى عمل صالح از جمله احسان به والدين است. «الىّ المصير»
14- حقِّ خداوند، بر حقّ والدين مقدّم است. «ان اشكر لى ولوالديك» تشكّر و احسان به والدين، ما را از خداوند غافل نكند.
در پايانِ پيام‏هاى اين آيه، به طور گذرا به دو بحثِ احسان به والدين و شكر خداوند، اشاره اجمالى داريم:

احسان به والدين‏
در آيه‏هاى 83 سوره‏ى بقره، 36 سوره‏ى نساء ، 151 سوره‏ى انعام و 23 سوره‏ى اسراء در رابطه با احسان به والدين سفارش شده، ولى در سوره‏ى لقمان، احسان به والدين به صورت وصيّت الهى مطرح شده است.
در موارد متعدّدى از قرآن، تشكّر از والدين در كنار تشكّر از خدا مطرح شده و در بعضى موارد نيز به زحمات طاقت فرساى مادر اشاره شده است.
جايگاه والدين به قدرى بلند است كه در آيه‏ى بعد مى‏فرمايد: اگر والدين تلاش كردند تو را به سوى شرك گرايش دهند، از آنان اطاعت نكن، ولى باز هم رفتار نيكوى خود را با آنان قطع نكن. يعنى حتّى در مواردى كه نبايد از آنان اطاعت كرد، نبايد آنها را ترك كرد.
آرى، احترام به والدين از حقوق انسانى است، نه از حقوق اسلامى، از حقوق دائمى است، نه از حقوق موسمى و موقّت.
در روايات مى‏خوانيم كه احسان به والدين در همه حال لازم است، خوب باشند يا بد، زنده باشند يا مرده.
پيامبر را ديدند كه از خواهر رضاعى خود بيش از برادر رضاعى‏اش احترام مى‏گيرد، دليل آن را پرسيدند، حضرت فرمود: چون اين خواهر بيشتر به والدينش احترام مى‏گذارد.(95)
در قرآن مى‏خوانيم كه حضرت يحيى و حضرت عيسى‏عليهما السلام هر دو مأمور بودند به مادران خويش احترام گذارند.(96)
پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله فرمود: بعد از نماز اوّل وقت، كارى بهتر از احترام به والدين نيست.(97)
در كربلا، پدرى را شهيد كردند و فرزندش به يارى امام برخواست. امام حسين‏عليه السلام به فرزند فرمود: برگرد، زيرا مادرت داغ شوهر ديده و شايد تحمّل داغ تو را نداشته باشد. جوان گفت: مادرم مرا به ميدان فرستاده است.(98)

گستره‏ى معناى والدين‏
در فرهنگ اسلام، به رهبر آسمانى، معلّم و مربّى و پدرِ همسر نيز پدر گفته مى‏شود.
در روزهاى پايانى عمر پيامبر كه حضرت در بستر بيمارى بودند، به على عليه السلام فرمودند: به ميان مردم برو و با صداى بلند بگو:
لعنت خدا بر هر كس كه عاقّ والدين باشد،
لعنت خدا بر هر برده‏اى كه از مولايش بگريزد،
لعنت خدا بر هر كسى كه حقّ اجير و كارگر را ندهد.
حضرت على‏عليه السلام آمد و در ميان مردم اين جملات را گفت و برگشت. بعضى از اصحاب اين پيام را ساده پنداشتند و پرسيدند: ما درباره‏ى احترام به والدين و مولا و اجير قبلاً اين گونه سخنان را شنيده بوديم، اين پيام تازه‏اى نبود كه پيامبر از بستر بيمارى براى ما بفرستد. حضرت كه متوجّه شد مردم عمق پيام او را درك نكرده‏اند، بار ديگر على‏عليه السلام را فرستاد و فرمود: به مردم بگو:
مُرادم از عاقّ والدين، عاق كردن رهبر آسمانى است. يا علىّ! من و تو پدر اين امّت هستيم و كسى كه از ما اطاعت نكند عاقّ ما مى‏شود.
من و تو مولاى اين مردم هستيم و كسانى كه از ما فرار كنند، مورد قهر خدا هستند.
من و تو براى هدايت اين مردم اجير شده‏ايم و كسانى كه حقّ اجير را ندهند، مورد لعنت خدا هستند.
در اين ماجرا ملاحظه مى‏فرماييد كه گرچه احسان و اطاعت از والدين يك معناى معروف و رسمى دارد، ولى در فرهنگ اسلام مسأله از اين گسترده‏تر است.

شكر خداوند
خداوند، نيازى به عبادت و تشكّر ما ندارد و قرآن، بارها به اين حقيقت اشاره نموده و فرموده است: خداوند از شما بى‏نياز است.(99) ولى توجّه ما به او، مايه‏ى عزّت و رشد خود ماست، همان گونه كه خورشيد نيازى به ما ندارد، اين ما هستيم كه اگر منازل خود را رو به خورشيد بسازيم، از نور و روشنايى آن استفاده مى‏كنيم.
يكى از ستايش‏هايى كه خداوند در قرآن از انبيا دارد، داشتن روحيه‏ى شكرگزارى است. مثلاً درباره‏ى حضرت نوح با آن همه صبر و استقامتى كه در برابر بى‏وفايى همسر، فرزند و مردم متحمّل شد، خداوند از شكر او ياد كرده و او را شاكر مى‏نامد. «كان عبداً شكوراً»(100)
بارها خداوند از ناسپاسى اكثر مردم شكايت كرده است.
البتّه توفيق شكر خداوند را بايد از خدا خواست، همان گونه كه حضرت سليمان از او چنين درخواست كرد: «ربّ اوزعنى أن أشكر نعمتك الّتى انعمت علىّ»(101) ما غالباً تنها به نعمت‏هايى كه هر روز با آنها سر و كار داريم توجّه مى‏كنيم و از بسيارى نعمت‏ها غافل هستيم، از جمله آنچه از طريق نياكان و وراثت به ما رسيده و يا هزاران بلا كه در هر آن از ما دور مى‏شود و يا نعمت‏هاى معنوى، مانند ايمان به خدا و اولياى او، يا تنفّر از كفر و فسق و گناه كه خداوند در قرآن از آن چنين ياد كرده است: «حبّب اليكم الايمان و زيّنه فى قلوبكم و كرّه اليكم الكفر والفسوق والعصيان»(102)
علاوه بر آنچه بيان كرديم، بخشى از دعاهاى معصومين نيز توجّه به نعمت‏هاى الهى و شكر و سپاس آنهاست، تا روح شكرگزارى را در انسان زنده و تقويت كند.
شكر الهى، گاهى با زبان و گفتار است و گاهى با عمل و رفتار.
در حديث مى‏خوانيم: هرگاه نعمتى از نعمت‏هاى الهى را ياد كرديد، به شكرانه‏ى آن صورت بر زمين گذارده و سجده كنيد و حتّى اگر سوار بر اسب هستيد، پياده شده و اين كار را انجام دهيد و اگر نمى‏توانيد، صورت خود را بر بلندى زين اسب قرار دهيد و اگر اين كار را هم نمى‏توانيد، صورت را بر كف دست قرار داده و خدا را شكر كنيد.(103)

نمونه‏هاى شكر عملى‏
1- نماز، بهترين نمونه‏ى شكر خداوند است. خداوند به پيامبرش مى‏فرمايد: به شكرانه‏ى اينكه ما به تو «كوثر» و خير كثير داديم، نماز بر پا كن. «انّا اعطيناك الكوثر فصلّ لربّك و انحر»(104)
2- روزه؛ چنانكه پيامبران الهى به شكرانه نعمت‏هاى خداوند، روزه مى‏گرفتند.(105)
3- خدمت به مردم. قرآن مى‏فرمايد: اگر بى‏سوادى از باسوادى درخواست نوشتن كرد، سر باز نزند و به شكرانه سواد، نامه‏ى او را بنويسد. «ولا يأب كاتب أن يكتب كما علّمه اللّه»(106) در اينجا نامه نوشتن كه خدمت به مردم است، نوعى شكر نعمت سواد دانسته شده است.
4- قناعت. پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله فرمودند: «كن قَنِعاً تكن اشكر الناس»(107) قانع باش تا شاكرترين مردم باشى.
5 - يتيم نوازى. خداوند به پيامبرش مى‏فرمايد: به شكرانه‏ى اينكه يتيم بودى و ما به تو مأوا داديم، پس يتيم را از خود مران. «فامّا اليتيم فلا تقهر»(108)
6- كمك به محرومان و نيازمندان. خداوند به پيامبرش مى‏فرمايد: به شكرانه‏ى اينكه نيازمند بودى و ما تو را غنى كرديم، فقيرى را كه به سراغت آمده از خود مران. «و امّا السائل فلا تنهر»(109)
7- تشكّر از مردم. خداوند به پيامبرش مى‏فرمايد: براى تشكّر و تشويق زكات دهندگان، بر آنان درود بفرست، زيرا درود تو، آرام‏بخش آنان است. «و صلّ عليهم انّ صلاتك سكن لهم»(110)
 تشكّر از مردم تشكر از خداوند است، همان گونه كه در روايت آمده است: كسى كه از مخلوق تشكّر نكند، از خداوند شكرگزارى نكرده است. «مَن لم يشكر المنعم من المخلوقين لم يشكر اللّه»(111)

تلخى‏ها هم تشكّر مى‏خواهد
قرآن مى‏فرمايد: «عسى أن تكرهوا شيئاً و هو خير لكم و عسى أن تحبّوا شيئاً و هو شرّ لكم»(112) چه بسيار چيزهايى كه شما دوست نداريد، ولى در حقيقت به نفع شماست و چه بسيار چيزهايى كه شما دوست داريد، ولى به ضرر شماست.
اگر بدانيم؛ ديگران مشكلات بيشترى دارند.
اگر بدانيم؛ مشكلات، توجّه ما را به خداوند بيشتر مى‏كند.
اگر بدانيم؛ مشكلات، غرور ما را مى‏شكند و سنگدلى ما را برطرف مى‏كند.
اگر بدانيم؛ مشكلات، ما را به ياد دردمندان مى‏اندازد.
اگر بدانيم؛ مشكلات، ما را به فكر دفاع و ابتكار مى‏اندازد.
اگر بدانيم؛ مشكلات، ارزش نعمت‏هاى گذشته را به ما يادآورى مى‏كند.
اگر بدانيم؛ مشكلات، كفّاره‏ى گناهان است.
اگر بدانيم؛ مشكلات، سبب دريافت پاداش‏هاى اُخروى است.
اگر بدانيم؛ مشكلات، هشدار و زنگ بيدارباش قيامت است.
اگر بدانيم؛ مشكلات، سبب شناسايى صبر خود و يا سبب شناسايى دوستان واقعى است.
و اگر بدانيم؛ ممكن بود مشكلات بيشتر يا سخت‏ترى براى ما پيش آيد، خواهيم دانست كه تلخى‏هاى ظاهرى نيز در جاى خود شيرين است.
آرى، براى كودك، خرما شيرين و پياز و فلفل تند و ناخوشايند است، امّا براى والدين كه رشد و بينش بيشترى دارند، ترش و شيرين هردو خوشايند است.
حضرت على عليه السلام در جنگ اُحد فرمود: شركت در جبهه از مواردى است كه بايد شكر آن را انجام داد. «و لكن من مواطن البشرى و الشكر»(113) و دختر او حضرت زينب‏عليها السلام در پاسخ جنايتكاران بنى‏اميّه فرمود: در كربلا جز زيبايى نديدم. «ما رأيت الاّ جميلاً»(114)
به يكى از اولياى خدا گفته شد حقّ تشكّر از خداوند را بجا آور. او گفت: من از تشكّر و سپاس او ناتوانم. خطاب آمد: بهترين شكر همين است كه اقرار كنى من توان شكر او را ندارم. سعدى گويد:
از دست و زبان كه برآيد
كز عهده شكرش به درآيد
بنده همان به كه زتقصير خويش‏
عذر به درگاه خدا آورد
 
 «15» وَإِن جَهَدَاكَ عَلَى‏ أَن تُشْرِكَ بِى مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلَا تُطِعْهُمَا وَ صَاحِبْهُمَا فِى الدُّنْيَا مَعْرُوفاً وَ اتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنَابَ إِلَىَّ ثُمَّ إِلَىَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ‏
 
نكته‏ها:
در قرآن، سه نوع اطاعت داريم:
1- اطاعت مطلق نسبت به خداوند، پيامبر و اولى الامر. «اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم»(115)
2- عدم اطاعت مطلق از كافران، منافقان، مفسدان، گناهكاران، ظالمان و... .«و لاتطع الكافرين و المنافقين»(116)، «لاتطع آثماً او كفوراً»(117)، «لا تتّبع سبيل المفسدين»(118)
3- اطاعت مشروط نسبت به والدين؛ يعنى اگر دستورات مفيد يا مباح دادند، لازم است پيروى كنيم، امّا اگر تلاش كردند فرزند را به غير خدا فراخوانند نبايد اطاعت كرد.

پيام‏ها:
1- انسان به طور فطرى گرايش توحيدى دارد و ديگران براى مشرك كردن او تلاش مى‏كنند. «جاهداك»
2- در كنار بيان كليّات، به تبصره‏ها نيز توجّه داشته باشيم. (در كنار سفارش به اطاعت از والدين «وَصّينا الانسان»، به انحرافات احتمالى والدين نيز توجّه شده است). «جاهداك على ان تشرك»
3- شرك، هيچ گونه منطق علمى ندارد. «ليس لك به علم»
4- تقليد كوركورانه ممنوع است. «ما ليس لك به علم فلا تطعهما»
5 - حقّ خدا، بر هر حقّى از جمله حقّ والدين، مقدّم است. «فلا تطعهما»
6- هرگاه الگويى را از كسى مى‏گيريم، الگوى مناسب ديگرى را جايگزين آن كنيم. «فلاتطعهما - واتبع»
7- در موارد انحرافى، اطاعت از والدين لازم نيست، ولى زندگى عادّى را بايد حفظ كرد. «فلا تطعهما و صاحبهما فى‏الدنيا معروفا»
8 - كار خوب و معروف در هيچ حالى نبايد ترك شود. «صاحبهما فى‏الدنيا معروفا»
9- تا آخر عمر بايد با والدين به نيكى رفتار كرد. (حتّى با والدين مشرك) «صاحبهما فى الدنيا معروفا»
10- توبه كنندگان واقعى و مؤمن، شايسته الگو شدن هستند. «واتّبع سبيل مَن اناب الىّ»
11- گاهى در انتخاب عقيده و رفتار در خانواده، تفكيك لازم است؛ در زندگى دنيوى همراه با والدين، ولى در پيروى كردن، راه پاكان و صالحان. «واتّبع سبيل مَن اَناب الىّ»
12- ايمان به معاد، ضامن اصلاح امور و اطاعت انسان از راه خداست. «الىَّ مرجعكم»


«16» يَبُنَىَّ إِنَّهَآ إِن تَكُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِّنْ خَرْدَلٍ فَتَكُن فِى صَخْرَةٍ أَوْ فِى السَّمَوَاتِ أَوْ فِى الْأَرْضِ يَأْتِ بِهَا اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌ
 
نكته‏ها:
«خَردل» گياهى است با دانه‏هاى بسيار كوچك و سياه رنگ كه دانه‏هاى آن در كوچكى و حقارت ضرب‏المثل است.
پيام‏ها:
1- توجّه دادن فرزند به علم و قدرت الهى، نشانه‏ى حكمت است. «آتينا لقمان الحكمة... يا بنىّ...»
2- در موعظه، براى هر سفارشى نام مخاطب را تكرار كنيم. (تكرار «يا بُنىّ» در اين سوره و تكرار «يا ابت» در سوره‏ى مريم آيات 40 تا 45).
3- ايمان انسان به حضور عملش در قيامت، سرچشمه‏ى اصلاح اوست. «اِن تك مثقال حبّة... يأت بها اللّه»
4- كوچكى، «خَردَل» سفتى، «صَخرَة» دورى و ناپيدايى، «السّموات، الارض»، در علم الهى و احضار عمل اثرى ندارد. «يأت بها اللّه»
5 - خداوند به همه چيز آگاه و بر همه چيز تواناست. «يأت بها اللّه... لطيف خبير»
6- اعمال انسان، در اين جهان از بين نمى‏رود. «يأت بها اللّه»
7- حسابرسى خداوند دقيق است، زيرا او لطيف است. «لطيفٌ خبير»

 «17» يَبُنَىَّ أَقِمِ الصَّلَوةَ وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَانْهَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ اصْبِرْ عَلَى‏ مَآ أَصَابَكَ إِنَّ ذَلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ
 
نكته‏ها:
مراد از «عَزم» در اينجا، يا عزم و اراده‏ى قطعى خداوند بر انجام اين امور است و يا لزوم عزم و تصميم جدّى انسان بر انجام آنها.
با اين كه در قرآن، 28 مورد در كنار نماز از زكات ياد شده، امّا در اين جا كنار نماز امر به معروف ذكر شده است. شايد به خاطر آن كه در اين آيه مورد خطاب فرزند است وفرزندان معمولاً ثروتى ندارند كه زكات بپردازند. «اقم الصلوة وامر بالمعروف»
حضرت على‏عليه السلام فرمود: در مشقت و سختى‏هايى كه در راه امر به معروف و نهى از منكر به تو مى‏رسد، صبر كن.(119)

پيام‏ها:
1- يكى از وظايف والدين نسبت به فرزندان، سفارش به نماز است. «يا بُنىّ اَقِم الصلوة»
2- پاكسازى درونى را با دورى از شرك و بازسازى روحى را با نماز آغاز كنيم. «لاتشرك... اقم الصلوة»
3- وجوب امر به معروف و نماز، مخصوص دين اسلام نيست. (قبل از اسلام نيز، لقمان سفارش به نماز كرده است) «يا بُنىّ اقم الصلوة وامر بالمعروف»
4- فرزندان خود را از طريق سفارش به نماز، مؤمن و خدايى، و از طريق سفارش به امر به معروف و نهى از منكر، افرادى مسئول و اجتماعى تربيت كنيم. «يا بُنىّ اقم الصلوة وامر بالمعروف»
5 - آگاهى فرزندان خود را به قدرى بالا ببريم كه معروف‏ها و منكرها را بشناسند تا بتوانند امر و نهى كنند. «يا بُنىّ - وَ امُر - وَ انْهَ»
6- بعد از توجّه به مبدأ و معاد، مهم‏ترين عمل، نماز است. «اقم الصلوة»
7- كسى كه مى‏خواهد در جامعه امر و نهى كند و قهراً با هوس‏هاى مردم درگير شود، بايد به وسيله‏ى نماز خودسازى و خود را از ايمان سيراب كند. «اقم الصلوة وامر بالمعروف»
8 - فرزندان خود را آمر به معروف و ناهى از منكر بار آوريم. «وامر بالمعروف...»
9- امر به معروف، هميشه قبل از نهى از منكر است. «وامر بالمعروف وانه عن المنكر» رشد معروف‏ها در جامعه، مانع بروز بسيارى از منكرات مى‏گردد.
10- در مسير حقّ بودن كافى نيست، لازم است ديگران را نيز به مسير حقّ دعوت كنيم. «وامر بالمعروف» چنانكه در سوره عصر مى‏خوانيم: «الّذين آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحقّ»
11- در تبليغ دين و اجراى فريضه‏ى امر به معروف و نهى از منكر، بايد صبر و سعه‏ى صدر داشته باشيم. «واصبر على ما اصابك» نهى از منكر، با تلخى‏ها و نيش‏زدن‏هاى گناهكاران همراه است، مبادا عقب‏نشينى كنيم.
12- صبر، گاهى در برابر مصيبت است، «و بشّر الصابرين الّذين اذا اصابتهم مصيبة»(120)
 گاهى در برابر انجام وظيفه، «وامر بالمعروف و انه عن المنكر واصبر على ما اصابك» و گاهى در برابر گناه، چنانكه يوسف در زندان گفت: «ربّ السّجن احبّ الىّ...» پروردگار! زندان نزد من بهتر از ارتكاب گناهى است كه مرا به آن مى‏خوانند، تا آنجا كه فرمود: «انّه مَن يتّق و يصبر فانّ اللّه لا يضيع اجر المحسنين»(121)
13- پدر حكيم، رسيدن سختى به فرزندش را مى‏پذيرد و فرمان صبر مى‏دهد، ولى ضربه به مكتبش را كه سكوت در برابر فساد باشد، هرگز. «و انه عن المنكر و اصبر على ما اصابك»
14- امر به معروف و نهى از منكر از مسايل مهم است و صبر در برابر آنچه در اين راه به انسان مى‏رسد ارزش دارد. «انّ ذلك من عزم الامور»
 به مناسبت سفارش به نماز و امر به معروف در اين آيه، اكنون به توضيح مختصرى پيرامون اين دو فريضه مى‏پردازيم:

سيمايى از نماز
* نماز، ساده‏ترين، عميق‏ترين و زيباترين رابطه‏ى انسان با خداوند است كه در تمام اديان آسمانى بوده است.
* نماز، تنها عبادتى است كه سفارش شده قبل از آن، خوش صداترين افراد بر بالاى بلندى رفته و با صداى بلند، شعارِ «حىّ على الصلوة، حىّ على الفلاح، حىّ على‏ خيرالعمل» را سر دهند، با اذانِ خود سكوت را بشكنند و يك دوره انديشه‏هاى ناب اسلامى را اعلام و غافلان را بيدار كنند.
* نماز به قدرى مهم است كه حضرت ابراهيم عليه السلام هدف خود را از اِسكان زن و فرزندش در صحراى بى‏آب و گياه مكّه، اقامه‏ى نماز معرّفى مى‏كند، نه انجام مراسم حج.
* امام حسين عليه السلام ظهر عاشورا براى اقامه‏ى دو ركعت نماز، سينه‏ى خود را سپر تيرهاى دشمن قرار داد.
* قرآن، به حضرت ابراهيم و اسماعيل‏عليهما السلام دستور مى‏دهد كه مسجد الحرام را براى نمازگزاران آماده و تطهير نمايند. آرى، نماز به قدرى مهم است كه زكريّا و مريم و ابراهيم و اسماعيل‏عليهم السلام خادم مسجد و محل برپايى نماز بوده‏اند.
* نماز، كليد قبولى تمام اعمال است و اميرالمؤمنين‏عليه السلام به استاندارش مى‏فرمايد: بهترين وقت خود را براى نماز قرار بده و آگاه باش كه تمام كارهاى تو در پرتو نمازت قبول مى‏شود.(122)
* نماز، ياد خداست و ياد خدا، تنها آرام‏بخش دلهاست.
* نماز، در بيشتر سوره‏هاى قرآن، از بزرگ‏ترين سوره (بقره) تا كوچك‏ترين آن (كوثر) مطرح است.
* نماز، از هنگام تولّد در زايشگاه كه در گوش نوزاد اذان و اقامه مى‏گويند تا پس از مرگ كه در گورستان بر مرده نماز مى‏خوانند، جلوه مى‏كند.
* هم براى حوادث زمينى مانند زلزله و بادهاى ترس‏آور آمده و هم براى حوادث آسمانى مانند خسوف و كسوف، نماز آيات واجب گشته و حتّى براى طلب باران، نماز باران آمده است.
* نماز، انسان را از انجام بسيارى منكرات و زشتى‏ها باز مى‏دارد.(123)
 در نماز، تمام كمالات به چشم مى‏خورد كه ما چند نمونه از آن را بيان مى‏كنيم:
* نظافت و بهداشت را در مسواك زدن، وضو، غسل و پاك بودن بدن و لباس مى‏بينيم.
* جرأت، جسارت و فرياد زدن را از اذان مى‏آموزيم.
* حضور در صحنه را از اجتماع در مساجد ياد مى‏گيريم.
* توجّه به عدالت را در انتخاب امام جماعت عادل مى‏يابيم.
* توجّه به ارزشها و كمالات را از كسانى كه در صف اوّل مى‏ايستند، به دست مى‏آوريم.
* جهت‏گيرى مستقل را در قبله احساس مى‏كنيم. آرى، يهوديان به سويى و مسيحيان به سوى ديگر مراسم عبادى خود را انجام مى‏دهند و مسلمانان بايد مستقل باشند و لذا به فرمان قرآن، كعبه، قبله‏ى مستقل مسلمانان مى‏شود، تا استقلال در جهت‏گيرى آنان حفظ شود.
* مراعات حقوق ديگران را در اين مى‏بينيم كه حتّى يك نخ غصبى، نبايد در لباس نمازگزار باشد.
* توجّه به سياست را آنجا احساس مى‏كنيم كه در روايات مى‏خوانيم: نمازى كه همراه با پذيرش ولايت امام معصوم نباشد، قبول نيست.
* توجّه به نظم را در صف‏هاى منظّم نماز جماعت و توجّه به شهدا را در تربت كربلا و توجّه به بهداشت محيط را در سفارشاتى كه براى پاكى و نظافت مسجد و مسجدى‏ها داده شده است، مى‏بينيم.
* توجّه به خدا را در تمام نماز، توجّه به معاد را در «مالك يوم الدين»، توجّه به انتخاب راه را در «اهدنا الصراط المستقيم»، انتخاب همراهان خوب را در «صراط الّذين انعمت عليهم»، پرهيز از منحرفان و غضب شدگان را در «غير المغضوب عليهم ولا الضّالّين»، توجّه به نبوّت و اهل‏بيت پيامبر صلى الله عليه وآله را در تشهّد و توجّه به پاكان و صالحان را در «السلام علينا و على عباد اللّه الصالحين» مى‏بينيم.
* توجّه به تغذيه‏ى سالم را آنجا مى‏بينيم كه در حديث آمده است: اگر كسى مشروبات الكلى مصرف كند، تا چهل روز نمازش قبول نيست.
* آراستگى ظاهر را آنجا مى‏بينيم كه سفارش كرده‏اند از بهترين لباس، عطر و زينت در نماز استفاده كنيم و حتّى زنها وسايل زينتى خود را در نماز همراه داشته باشند.
* توجّه به همسر را آنجا مى‏بينيم كه در حديث مى‏خوانيم: اگر ميان زن و شوهرى كدورت باشد و يا يكديگر را بيازارند و بد زبانى كنند، نماز هيچ كدام پذيرفته نيست.
اينها گوشه‏اى از آثار و توجّهاتى بود كه در ضمن نماز به آن متذكّر مى‏شويم. امام خمينى‏قدس سره فرمود: نماز، يك كارخانه‏ى انسان سازى است.

امر به معروف و نهى از منكر
امر به معروف، يعنى سفارش به خوبى‏ها و نهى از منكر، يعنى بازداشتن از بدى‏ها.
انجام اين دو امر مهم نياز به سنّ خاصّى ندارد، زيرا لقمان به فرزندش مى‏گويد: «يا بنّى اقم الصلوة و امر بالمعروف...»
امر به معروف، نشانه‏ى عشق به مكتب، عشق به مردم، علاقه به سلامت جامعه و نشانه‏ى آزادى بيان، غيرت دينى، ارتباط دوستانه بين مردم و نشانه‏ى فطرت بيدار و نظارت عمومى و حضور در صحنه است.
امر به معروف و نهى از منكر، سبب تشويق نيكوكاران، آگاه كردن افراد جاهل، هشدار براى جلوگيرى از خلاف و ايجاد نوعى انضباط اجتماعى است.
قرآن مى‏فرمايد: شما مسلمانان بهترين امّت هستيد، زيرا امر به معروف و نهى از منكر مى‏كنيد.(124)
حضرت على‏عليه السلام مى‏فرمايد: امر به معروف و نهى از منكر، مصلحت عامّه است.(125) چنانكه در حديث ديگر مى‏خوانيم: كسى كه جلوى منكر را نگيرد، مانند كسى است كه مجروحى را در جاده رها كند تا بميرد.(126)
پيامبرانى همچون حضرت داود و حضرت عيسى‏عليهما السلام به كسانى كه نهى از منكر نمى‏كنند، لعنت فرستاده‏اند.(127)
قيام امام حسين عليه السلام براى امر به معروف و نهى از منكر بود. «انما خرجتُ لطلب الاصلاح فى امّة جدّى اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر»(128)
در حديث مى‏خوانيم: به واسطه‏ى امر به معروف و نهى از منكر، تمام واجبات به پا داشته مى‏شود.(129)
قرآن مى‏فرمايد: اگر در مجلسى به آيات الهى توهين مى‏شود، جلسه را به عنوان اعتراض ترك كنيد تا مسير بحث عوض شود.(130)
انسان بايد هم در دل از انجام گناه ناراحت باشد، هم با زبان، آن را نهى كند و هم با اِعمال قدرت و قانون، مانع انجام آن شود.
اگر كسى را به كار خوبى دعوت كرديم، در پاداش كارهاى خوب او نيز شريك هستيم، ولى اگر در برابر فساد، انحراف و گناه ساكت نشستيم، به تدريج فساد رشد مى‏كند و افراد فاسد و مفسد بر مردم حاكم خواهند شد.
سكوت و بى تفاوتى در مقابل گناه، سبب مى‏شود كه گناه كردن عادّى شود، گنهكار جرأت پيدا كند، ما سنگدل شويم، شيطان راضى گردد و خدا بر ما غضب نمايد.
امر به معروف و نهى از منكر، دو وظيفه‏ى الهى است و توهّماتى از اين قبيل كه:
گناه ديگران كارى به ما ندارد، آزادى مردم را سلب نكنيم، من اهل ترس و خجالت هستم، با يك گل كه بهار نمى‏شود، عيسى به دين خود موسى به دين خود، ما را در يك قبر قرار نمى‏دهند، ديگران هستند، من چرا امر به معروف كنم؟ با نهى از منكر، دوستان يا مشتريان خود را از دست مى‏دهم، و امثال آن، نمى‏توانند اين تكليف را از دوش ما بردارند.
البتّه امر به معروف و نهى از منكر بايد آگاهانه، دلسوزانه، عاقلانه و حتّى المقدور مخفيانه باشد.
گاهى بايد خودمان بگوييم، ولى آنجا كه حرف ما اثر ندارد، وظيفه ساقط نمى‏شود، بلكه بايد از ديگران بخواهيم كه آنان بگويند.
حتّى اگر براى مدّت كوتاهى مى‏توان جلوى فساد را گرفت، بايد گرفت و اگر با تكرار مى‏توان به نتيجه رسيد، بايد تكرار كرد.
 
 «18» وَلَا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ وَلَا تَمْشِ فِى الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ
 
نكته‏ها:
«تَصعير»، نوعى بيمارى است كه شتر به آن گرفتار مى‏شود و گردنش كج مى‏شود. لقمان به فرزندش مى‏گويد: تو بر اساس تكبّر مثل شترِ بيمار، گردنت را با مردم كج نكن.
«مَرَح»، به معناى شادى زياد است كه در اثر مال و مقام به دست مى‏آيد.
«مُختال» به كسى گويند كه بر اساس خيال و توهّم خود را برتر مى‏داند، و «فَخور» به معناى فخرفروش است.
تكبّر، هم توهين به مردم است، هم زمينه ساز رشد كدورت‏هاى جديد و هم تحريك كننده‏ى كينه‏هاى درونى قديم. در حديث مى‏خوانيم: هر كس با تكبّر در زمين راه رود، زمين و هر موجودى كه زير آن و روى آن است، او را لعنت مى‏كنند.(131)

پيام‏ها:
1- با مردم با خوشرويى رفتار كنيم. «لا تصعّر خدّك»
2- تكبّر ممنوع است، حتّى در راه رفتن. «لا تمش فى الارض مرحا»
3- از عامل خشنودى خداوند براى تشويق و از ناخشنودى او براى ترك زشتى‏ها و گناهان استفاده كنيم. «انّ اللّه لايحبّ»
4- به موهومات، خيالات و بلندپروازى‏ها خود را گرفتار نسازيم. «مُختال»
5 - بر مردم فخر فروشى نكنيم. «انّ اللّه لايحبّ كلّ مُختال فَخور»

تواضع‏
در اين آيه لقمان به فرزندش مى‏گويد: در زمين متكبرانه راه نرو «لا تمش فى الارض مرحاً» و در سوره‏ى فرقان، اوّلين نشانه‏ى بندگان خوب خدا، حركت متواضعانه‏ى آنهاست.«و عباد الرّحمن الّذين يمشون على الارض هَونا»(132)
يكى از اسرار نماز كه در سجده‏ى آن بلندترين نقطه بدن را (حدّاقل در هر شبانه روز 34 مرتبه در هفده ركعت نماز واجب) روى خاك مى‏گزاريم، دورى از تكبّر، غرور و تواضع در برابر خداوند است.
گرچه تواضع در برابر تمام انسان‏ها لازم است، امّا در برابر والدين، استاد و مؤمنان لازم‏تر است. تواضع در برابر مؤمنان، از نشانه‏هاى برجسته‏ى اهل ايمان است. «اذّلة على المؤمنين»(133)
بر خلاف تقاضاى متكبّران كه پيشنهاد دور كردن فقرا را از انبيا داشتند، آن بزرگواران مى‏فرمودند: ما هرگز آنان را طرد نمى‏كنيم. «و ما انا بطارد الّذين آمنوا»(134)
انسانِ ضعيف و ناتوانى كه از خاك و نطفه آفريده شده، و در آينده نيز مردارى بيش نخواهد بود، چرا تكبّر مى‏كند؟!
مگر علم محدود او با فراموشى آسيب‏پذير نيست؟!
مگر زيبايى، قدرت، شهرت و ثروت او، زوال‏پذير نيست؟!
مگر بيمارى، فقر و مرگ را در جامعه نديده است؟!
مگر توانايى‏هاى او نابود شدنى نيست؟!
پس براى چه تكبّر مى‏كند؟!
قرآن مى‏فرمايد: متكبّرانه راه نرويد كه زمين سوارخ نمى‏شود، گردن‏كشى نكنيد كه از كوه‏ها بلندتر نمى‏شويد. «و لا تَمشِ فى الارض مَرحاً اِنّك لن تَخرق الارض و لن تَبلغ الجبال طولا»(135)

نمونه‏هايى از تواضع اولياى الهى‏
1- شخص اوّل آفرينش كه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله است، آنگونه مى‏نشست كه هيچ امتيازى بر ديگران نداشت و افرادى كه وارد مجلس مى‏شدند و حضرت را نمى‏شناختند، مى‏پرسيدند: كدام يك از شما پيامبر است؟ «ايّكم رسول اللّه»(136)
2- در سفرى كه براى تهيه غذا هر كس كارى را به عهده گرفت، پيامبر نيز كارى را به عهده گرفت و فرمود: جمع كردن هيزم با من.(137)
3- همين كه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله ديدند براى نشستنِ بعضى فرش نيست، عباى خود را دادند تا چند نفرى روى عباى حضرت بنشينند.(138)
 پوشيدن لباس ساده، سوار شدن بر الاغ برهنه، شير دوشيدن، هم‏نشينى با بردگان، سلام كردن به اطفال، وصله كردن كفش و لباس، پذيرفتن دعوت مردم، جارو كردن منزل، دست دادن به تمام افراد و سبك نشمردن غذا از سيره‏هاى حضرت بود.(139)
4- برخى شيعيان خواستند به احترام امام صادق‏عليه السلام حمّام را خلوت و به اصطلاح قُرق كنند، حضرت اجازه نداد و فرمود: «لا حاجة لى فى ذلك المؤمن اَخفّ من ذلك» نيازى به اين كار نيست، زندگى مؤمن ساده‏تر از اين تشريفات است.(140)
5 - هر چه اصرار كردند كه سفره‏ى امام رضاعليه السلام از سفره غلامان جدا باشد، آن حضرت نپذيرفت.(141)
6- شخصى در حمّام، امام رضاعليه السلام را نشناخت و از او خواست تا او را كيسه بكشد، حضرت بدون معرّفى خود و با كمال وقار تقاضاى او را قبول كرد. همين كه آن شخص حضرت را شناخت، شروع به عذرخواهى كرد، حضرت او را دلدارى دادند.(142)
از نشانه‏هاى تواضع، پذيرفتن پيشنهاد و انتقاد ديگران و نشستن در پايين‏تر از جايى است كه در شأن اوست.

 «19» وَاقْصِدْ فِى مَشْيِكَ وَاغْضُضْ مِن صَوْتِكَ إِنَّ أَنكَرَ الْأَصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ
 
نكته‏ها:
امام حسن عليه السلام مى‏فرمايد: تند راه رفتن، ارزش مؤمن را كم مى‏كند.(143)
در حديث مى‏خوانيم: در دعوت مردم به سوى خدا و تلاوت قرآن، بلند كردن صدا اشكال ندارد.(144)
در سفارش‏هاى لقمان، نُه امر، سه نهى و هفت دليل براى اين امر و نهى‏ها آمده است:
نه امر: 1- نيكى به والدين. 2- تشّكر از خدا و والدين. 3- مصاحبت همراه با نيكى به والدين. 4- پيروى از راه مؤمنان و ائبان. 5 - برپا داشتن نماز. 6- امر به معروف. 7- نهى از منكر. 8 - اعتدال در حركت. 9- پايين آوردن صدا در سخن گفتن.
و امّا سه نهى: 1- نهى از شرك. 2- نهى از روى گردانى از مردم. 3- نهى از راه رفتن با تكبّر.
و امّا هفت دليل:
1- چون شكرگزارى انسان به نفع خود اوست، پس شكرگزار باشيد. «و من يشكر فانّما يشكر لنفسه»
2- چون شرك، ظلم بزرگى است، پس شرك نورزيد. «ان الشرك لظلمٌ عظيم»
3- چون بازگشت همه به سوى اوست و بايد پاسخگو باشيد، پس به والدين احترام بگذاريد. «اِلىَّ المصير»، «الىّ مرجعكم»
4- چون خداوند بر همه چيز آگاه است، پس مواظب اعمال خود باشيد. «ان اللّه لطيف خبير»
5 - چون شكيبايى از كارهاى با اهميت است، پس صابر باشيد. «ان ذلك من عزم الامور»
6- چون خداوند متكبّران را دوست ندارد، پس تكبّر نورزيد. «انّ اللّه لا يحبّ كلّ مختال فخور»
7- چون بدترين صداها، صداى بلند خران است، پس صداى خود را بلند نكنيد. «انّ انكر الاصوات لصوت الحمير»

پيام‏ها:
1- اسلام، دين جامعى است و حتّى براى راه رفتن دستور و برنامه دارد. «واقصد فى مشيك»
2- در آيين الهى، عقايد و اخلاق در كنار هم مطرح است. «لا تشرك باللّه... واقصد فى مشيك»
3- ميانه‏روى، دورى از افراط وتفريط، و متانت در راه رفتن، سفارش قرآن است. «واقصد فى مشيك»
4- نه فقط در راه رفتن، بلكه در همه‏ى كارها ميانه روى را مراعات كنيم. «واقصد فى مشيك»
5 - صداى خود را كوتاه كنيم، از فرياد بيهوده بپرهيزيم و بيانى نرم و آرام داشته باشيم. «واغضض من صوتك»
6- فرياد كشيدن و بلند كردن صدا، امرى ناپسند و نكوهيده است. «واغضض من صوتك انّ انكر الاصوات لصوت الحمير»

 «20» أَلَمْ تَرَوْاْ أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُم مَّا فِى السَّمَوَاتِ وَ مَا فِى الْأَرْضِ وَأَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظَهِرَةً وَ بَاطِنَةً وَمِنَ النَّاسِ مَن يُجَدِلُ فِى اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لَا هُدىً وَلَا كِتَبٍ مُّنِيرٍ
 
نكته‏ها:
«اِسباغ» به معناى گسترانيدن و توسعه دادن است.
در اين آيه به دو گونه نعمت اشاره شده است، نعمت ظاهرى مانند: سلامتى، روزى، زيبايى و امثال اينها و نعمت باطنى مانند: ايمان، معرفت، اطمينان، حسن خلق، امداد غيبى، علم، فطرت، ولايت و... .
شايد بتوان گفت: مراد از علم در آيه، استدلال عقلى و مراد از هدايت، هدايت‏هاى فطرى و مراد از كتاب، وحى الهى است، كه برخى افراد بدون استناد به هيچ يك از عقل، فطرت و وحى، درباره‏ى خدا سخن مى‏گويند و اظهار نظر مى‏كنند.

پيام‏ها:
1- بى‏توجّهى به آفريده‏ها و نقش آنها در زندگى بشر، سبب سرزنش و توبيخ است. «ألم تروا» سعدى مى‏گويد:
 اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود
 هر كه فكرت نكند نقش بود بر ديوار
2- تمام آفريده‏ها هدفدار و به خاطر بهره‏گيرى انسان است. «سخّر لكم»
3- انسان قادر است آنچه را در آسمان و زمين است، به تسخير خود درآورد. «سخّر لكم»
4- نعمت‏هاى الهى، هم گسترده وفراوان است، «اسبغ» هم در دسترس بندگان، «عليكم» و هم متنّوع. «ظاهرة و باطنة»
5 - نبايد از نعمت‏هاى باطنى خداوند غفلت كنيم و به آنها بى‏توجّه باشيم. «ألم تروا... باطنة»
6- على‏رغم گستردكى و فراوانى نعمت‏ها، انسان درباره‏ى خدا مجادله مى‏كند و اين نوعى كفران نعمت است. «اسبغ عليكم نعمه... يجادل فى اللّه»
7- جدالِ منطقى نيكوست، «و جادلهم بالّتى هى احسن»(145) ولى جدالى كه بدون پشتوانه‏ى علمى و به دور از هدايت الهى و مخالف با كتاب خدا باشد، بى‏ارزش است.(146) «يجادل فى اللّه بغير علم و لا هُدىً و لا كتاب منير»
8 - در جهان‏بينى الهى، عقل، فطرت و وحى، منابع معتبر شناخت هستند، نه غير آن. «علمٍ، هدىً، كتابٍ منير»


«21» وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُواْ مَآ أَنزَلَ اللَّهُ قَالُواْ بَلْ نَتَّبِعُ مَا وَجَدْنَا عَلَيْهِ ءَابَآءَنَآ أَوَلَوْ كَانَ الشَّيْطَنُ يَدْعُوهُمْ إِلَى‏ عَذَابِ السَّعِيرِ
 
نكته‏ها:
كلمه‏ى «قيل»، نشانه‏ى شدّت تعصّب كافران است، يعنى هر حرف حقّى از هر گوينده‏اى باشد، آنان لجاجت مى‏كنند و نمى‏پذيرند و كارى به گوينده ندارند. «قيل لهم»

پيام‏ها:
1- نمونه‏ى جدال ناروا، تعصّب بر افكار باطل نياكان است. «يجادل فى اللّه بغير علم... قالوا بل نتّبع ما وجدنا عليه آبائنا»
2- پيروى از وحى و آنچه از جانب خداوند است، لازم است. «اتّبعوا ما انزل اللّه»
3- با دعوت منحرفان به حقّ، با آنان اتمام حجّت كنيم. «قيل لهم»
4- براى انسان دو راه وجود دارد: الف: راه خدا، «ما انزل اللّه» ب: راه شيطان. «الشيطان يدعوهم الى عذاب السعير»
5 - عقايد نياكان، در سرنوشت نسل آينده مؤثّر است. «وجدنا عليه آباءنا»
6- تقليد و تعصّبِ كوركورانه ممنوع. «وجدنا عليه آباءنا... اولوكان» (تعصّب نارواى خويشاوندى، از موانع حقّ‏پذيرى و رشد انديشه است)
7- محيط، جامعه و تاريخ، در انتخاب راه مؤثّر است. «وجدنا عليه آباءنا»
 (انسان بايد با نور علم، عقل و وحى، حركت كند تا هر كجا در محيط، جامعه و تاريخ، انحراف ديد، از آن پرهيز كند.)
8 - منطق حقّ، اصل است، نه ملّى‏گرايى و عقايد و رفتار نياكان. «اولو كان الشيطان...»
 9- هر راهى جز وحى، بيراهه است و به عذاب دوزخ منتهى مى‏شود. «يدعوهم الى عذاب السعير»
 10- سرانجام پيروى از افكار پوچ نياكان، دوزخ است. «عذاب السعير»

 «22» وَ مَن يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى‏ وَإِلَى اللَّهِ عَقِبَةُ الْأُمُورِ
 
 نكته‏ها:
 در قرآن يكصد و چهل مرتبه، كلماتى از ريشه‏ى «سِلْم» بكار رفته و واژه‏هايى همچون سلام، اسلام و مسلم از اين مادّه است.
 در آيه‏ى قبل خوانديم كه گروهى از مردم به نياكان منحرف خود دل بسته و به آنان رو مى‏كنند؛ در اين آيه مى‏خوانيم: نيكان و پاكان، به خداى متعال دل مى‏بندند و به سوى او رو مى‏كنند.
 در آيه قبل، دعوت شيطان از مردم و كشاندن آنان به سوى دوزخ مطرح شد؛ اين آيه راه نجات از وسوسه‏هاى شيطان را تسليم خدا شدن و انجام كار نيك مى‏داند.
 تسليم غير خدا بودن، بردگى و اسارت است، ولى تسليم خدا بودن، آزادى و رشد است. چنانكه قرآن مى‏فرمايد: «فمَن اَسلم فاولئك تَحَرَّوا رَشَداً»(147) راستى اگر تمام هستى تسليم خدايند، چرا ما نبايد تسليم او باشيم؟! قرآن مى‏فرمايد: «أ فغير دين اللّه يبغون و له اسلم مَن فى السموات و الارض»(148) آيا به سراغ غير خدا مى‏رويد در حالى كه هر كس در آسمان‏ها و زمين است، تسليم اوست.
 خداوند، فرمانِ تسليمِ بشر را صادر فرموده است، «فله اَسلِموا»(149) پيامبر نيز بايد تسليم خدا باشد، «اُمرت أن اكون اوّل من اسلم»(150) در اين آيه نيز مى‏فرمايد: «و مَن يُسلم وجهه الى اللّه و هو محسن فقد استمسك بالعروة الوثقى» هر نيكوكارى كه خالصانه جهت‏گيرى الهى داشته باشد، به ريسمان محكمى چنگ زده است. در آيه‏اى ديگر مى‏خوانيم: «مَن اَسلم وجهه للّه و هو محسن فله اجره عند ربّه»(151) نيكوكارى كه خالصانه، تسليم خدا باشد، پاداشى تضمين شده دارد. يا مى‏خوانيم: «و مَن احسن ممّن اَسلم وجهه للّه»(152) چه كسى بهتر است از آنكه خود را تسليم خدا كرده است.
 انسان براى نجات و پيروزى خود، تكيه‏گاه‏هاى متعدّدى انتخاب مى‏كند و به ريسمان‏هاى گوناگونى چنگ مى‏زند، مانند: قدرت، ثروت، مقام، فاميل، دوست، نَسَب و... ولى همه‏ى اين طناب‏ها روزى پاره مى‏شوند و اين تكيه‏گاه‏ها كارايى خود را از دست مى‏دهند. تنها چيزى كه پايدار، ماندگار و عامل نجات است، چنگ‏زدن به ريسمان محكم الهى و تسليم بودن در برابر او و انجام اعمال صالح است.
 در روايات مى‏خوانيم: رهبران معصوم و اهل‏بيت پيامبرعليهم السلام و علاقه و مودّت آنان، ريسمان محكم الهى و عروةالوثقى مى‏باشند. «نحن العروة الوثقى»(153)، «العروة الوثقى المودّة لآل محمّد»(154)

 پيام‏ها:
 1- تسليم خدا بودن، بايد با عمل همراه باشد. «يسلم... و هو محسن»
 2- نيكوكار بودن، به تنهايى كافى نيست، اخلاص در عمل هم لازم است. «يسلم وجهه... و هو محسن»
 3- معنويات را با تمثيل و تشبيه به محسوسات و ماديّات بيان كنيم. (عملِ خالصانه، به ريسمانى محكم تشبيه شده است). «عروة الوثقى»
 4- با توجّه به معاد و تفّكر درباره‏ى آينده، راه خود را انتخاب كنيم. «و الى اللّه عاقبة الامور»
 5 - آفرينش، همه به يك سوى و يك هدف روانه است. «و الى اللّه عاقبة الامور»

 «23» وَمَن كَفَرَ فَلَا يَحْزُنكَ كُفْرُهُ إِلَيْنَا مَرْجِعُهُمْ فَنُنَبِّئُهُم بِمَا عَمِلُواْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ
 «24» نُمَتِّعُهُمْ قَلِيلاً ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ إِلَى‏ عَذَابٍ غَلِيظٍ

نكته‏ها:
در آيه 23، از محزون شدن پيامبرصلى الله عليه وآله به‏خاطر كفر گروهى از مردم نهى شده است و اين مى‏تواند به چند دليل باشد:
الف: آنان آنقدر ارزش ندارند كه تو براى آنان محزون شوى.
ب: اندوه براى كفر آنان، تو را از كارهاى ديگر باز مى‏دارد.
ج: كفر آنان به تو آسيبى نمى‏رساند.
د: تو در تبليغ و موعظه‏ى آنان كوتاهى نكردى تا نگران باشى.
ه: چون كفّار به سوى ما باز مى‏گردند و راهى براى فرار ندارند، جاى حزن و اندوه نيست.
از مقدّم شدن كلمه‏ى «الينا» بر كلمه‏ى «مَرجعهم»، استفاده مى‏شود تنها مرجع اوست و از كلمه‏ى «مرجع» نيز استفاده مى‏شود كه مبدأ هم اوست، زيرا «مَرجع»، يعنى رجوع به آن چيزى كه در آغاز بوده است. به علاوه «الينا مَرجعهم» جمله‏ى اسميّه و نشانه‏ى قطعى و حتمى بودن معاد است.

پيام‏ها:
1- مقايسه ميان افراد نيك وبد، يكى از راه‏هاى شناخت و انتخاب است. «مَن يُسلِم وجهه... و مَن كفر»
 متاع كفر و دين بى مشترى نيست‏
گروهى اين، گروهى آن پسندند
2- پيامبر، دلسوز همه بود و حتّى از انحراف و كفر مخالفان نيز رنج مى‏برد. «فلايحزنك كفرهم»
3- انبيا، به تسلّى و دلدارى الهى نياز دارند. «فلا يحزنك كفرهم»
4- كفر مردم، در سرنوشت خودشان مؤثّر است. «فلا يحزنك كفره الينا مرجعهم»
5 - كفّار شاد نباشند، زيرا سرانجام گذر پوست به دبّاغ خانه مى‏افتد. «الينا مرجعهم»
6- مرجع و مبدأ انسان‏ها، تنها خداوند است. «الينا مرجعهم»
7- دو چيز باعث سعه‏ى صدر و رفع نگرانى مؤمنين از انحراف ديگران مى‏شود: يكى توجّه به علم خداوند و ديگرى توجّه به معاد. «فلا يحزنك كفره الينا مرجعهم... عليم بذات الصدور» (حال كه دانستيم خداوند همه چيز را مى‏داند و بازگشت همه به سوى اوست، پس جاى هيچ نگرانى نيست.)
8 - در قيامت، انسان با گزارش عملكردِ خود روبروست. «فننبّئكم بما عملوا»
9- توجّه به رسوايى روز قيامت، مى‏تواند مانع لجاجت و پافشارى بر كفر باشد. «فننبّئهم بما عملوا»
10- نعمت‏هاى دنيوى، ما را نفريبد كه در برابر نعمت‏هاى اخروى اندك و ناچيز است. «نمتّعهم قليلا»
11- ارزش كارها را با توجّه به عاقبت آنها محاسبه كنيم. «نمتّعهم قليلا ثمّ نضطرّهم الى عذاب غليظ»
12- كفرِ امروز كافران، انتخابى است، «و مَن كَفَر» ولى به دوزخ رفتن فرداى آنان اجبارى است. «نضطرّهم»
13- رفاه مادّى، نشانه‏ى سعادت نيست. «نمتّعهم قليلا ثمّ نضطرّهم الى عذاب غليظ»

 «25» وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ‏

نكته‏ها:
شبيه اين تعبير، در موارد ديگر قرآن نيز آمده است، از جمله آيات: 61 و 63 عنكبوت، 38 زمر و 9 زخرف كه نشان مى‏دهد مشركان، منكر خالقيّت خدا نبودند و انحرافشان در شريك قراردادن بت‏ها به هنگام عبادت و آرزوى شفاعت از آنان بود، «و ما نعبدهم الاّ ليقرّبونا الى اللّه زُلفى‏»(155) در حالى كه خود، آنها را از سنگ و چوب تراشيده بودند.
امام باقر عليه السلام، پاسخ مشركان در اين آيه را نشان فطرى بودن توحيد دانستند.(156)

پيام‏ها:
1- خالق بودنِ خداوند، بر مشركان نيز پوشيده نيست. «ليقولنّ اللّه قل الحمد للّه»
2- مشركان به انحراف خود اقرار ضمنى دارند. «لئن سئلتهم... ليقولنّ اللّه»
3- همه‏ى آفريده‏ها از آنِ اوست، پس تنها او را ستايش كنيم. «قل الحمدللّه»
4- سپاس خداوند را به زبان آوريم. «قل الحمدلِلّه»
5 - انحراف مشركان معمولاً برخاسته از جهل آنان است. «بل اكثرهم لايعلمون»


«26» لِلَّهِ مَا فِى السَّمَوَتِ وَالْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِىُّ الْحَمِيدُ

پيام‏ها:
1- تنها خداوند، خالق و مالكِ آفريده‏هاست، «للّه ما فى السموات و الارض» و تنها او كه بى‏نياز است، سزاوار ستايش است. «انّ اللّه هو الغنىّ الحميد»
2- سفارش به حمد و ستايش خداوند در آيه‏ى قبل، به خاطر نياز او نيست. «قل الحمدللّه... هو الغنىّ الحميد»

 «27» وَلَوْ أَنَّمَا فِى الْأَرْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلَمٌ وَالْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَّا نَفِدَتْ كَلِمَتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ

نكته‏ها:

در آيه 109 سوره‏ى كهف نيز مى‏خوانيم: «قل لو كان البحر مداداً لكلمات ربّى لَنَفدَ البحر قبلَ أن تَنفد كلمات ربّى و لو جئنا بمِثله مَدَداً» بگو: اگر دريا براى نوشتن كلمات پروردگارم مركّب شود، دريا پايان مى‏گيرد، پيش از آن كه كلمات پروردگارم تمام شود، هر چند همانند آن (درياى اوّل) را كمك قرار دهيم.
شايد مراد از «سبعة ابحر»، كثرت باشد و عدد خصوصيتى نداشته باشد. يعنى اگر آب همه‏ى درياها هم مركّب شود، باز هم نمى‏توانند همه‏ى نعمت‏هاى الهى را بنويسند.

پيام‏ها:
1- مكتب انبيا، انسان را از ساده‏نگرى و محدود بينى بريده و به بى‏نهايت مرتبط مى‏كند. «و لو اَنّما... ما نفدت كلمات اللّه»
2- كلمات الهى، قابل شمارش نيستند. «ما نفدت كلمات اللّه»

كلمة اللَّه چيست؟
1- نعمت‏هاى خداوند. «قل لو كان البحر مداداً لكلمات ربّى لنفد البحر...»(157)
2- سنّت‏هاى الهى. «و لقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلين انّهم لهم المنصورون»(158) و «ولولا كلمة الفصل لقضى بينهم»(159)
3- آفريده‏هاى ويژه‏ى خداوند. «انّما المسيح عيسى ابن مريم رسول‏اللّه و كلمته»(160)
4- حوادثى كه انسان با آنها آزمايش مى‏شود. «و اذا ابتلى ابراهيم ربّه بكلمات»(161)
5 - آيات الهى. درباره‏ى حضرت مريم مى‏خوانيم: «و صدّقت بكلمات ربّها»(162)
6- اسباب پيروزى حقّ بر باطل. «و يريد اللّه ان يحقّ الحق بكلماته و يقطع دابر الكافرين»(163)، «و يمح اللّه الباطل و يحقّ الحق بكلماته»(164)
از جمع مطالب گذشته به دست مى‏آيد كه مراد از «كلمة» تنها لفظ نيست، بلكه مراد سنّت‏ها، مخلوقات، اراده و الطاف الهى است كه در آفرينش جلوه مى‏كند.
بنابراين، اگر همه‏ى درختان قلم و همه‏ى درياها مركّب شوند، نمى‏توانند كلمات الهى را بنويسند، يعنى نمى‏توانند آفريده‏هاى خدا، الطاف الهى و سنّت‏هايى را كه در طول تاريخ براى انسان‏ها و همه‏ى موجودات وجود داشته است بنويسند. «واللّه العالم»
در روايت مى‏خوانيم: امام كاظم عليه السلام فرمود: مصداق كلمات اللّه ما هستيم كه فضايل ما قابل ادراك و شماره نيست.(165) آرى، اولياى خدا از طرف ذات مقدّس او واسطه‏ى فيض هستند و هر لطف و كمالى، از طريق آن بزرگواران به ديگران مى‏رسد.

 «28» مَاخَلْقُكُمْ وَلَابَعْثُكُمْ إِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ
 
نكته‏ها:
ريشه‏ى تشكيك و ترديد در اصل معاد؛ گاهى طول زمان است كه چگونه مردگان پس از گذشت زمان طولانى، دوباره زنده مى‏شوند، گاهى خود مردگان است كه چگونه استخوان‏هاى پوسيده، پراكنده و درهم‏آميخته، از هم تفكيك مى‏شوند و گاهى آگاهى از رفتار، كردار و افكار است كه پس از آفرينش مجدّدِ مردگان، چگونه به حساب اين همه انسان رسيدگى خواهد شد؟ خداوند در اين آيه با يك جمله، پاسخ همه‏ى اين شبهات را مى‏دهد كه زنده كردن همه‏ى شما با آفرينش يك نفر يكسان است و زمان در آن تأثيرى ندارد. او زمزمه‏هاى شما را مى‏شنود و مى‏بيند و تمام رفتار و كردارتان را مى‏داند و به حساب همه مى‏رسد.
پيام‏ها:
1- در علم و قدرت الهى، كميّت و جمعيّت، زمان و مكان، نهان و آشكار، تأثيرى ندارد. «ما خلقكم و لابعثكم الاّ كنفس واحدة»

«29» أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُولِجُ الَّيْلَ فِى النَّهَارِ وَيُولِجُ النَّهَارَ فِى الَّيْلِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِى إِلَى‏ أَجَلٍ مُّسَمّىً وَأَنَّ اللَّهَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ
 
نكته‏ها:
كوتاه و بلند شدن شب و روز، آن هم به تدريج، در پرورش موجوداتى كه به تاريكى يا روشنايى بيشترى نياز دارند، نقش مهمّى دارد.
در اين آيه از كوتاه و بلند شدن شب و روز و تسخير خورشيد و ماه به وسيله‏ى خداوند، سخن گفته شده، سپس به حركت هر يك، براى مدّتى معيّن اشاره شده و آنگاه در آخر آيه آمده است: خداوند به آنچه شما انسان‏ها انجام مى‏دهيد آگاه است، يعنى هدف همه‏ى هستى و تحوّلات گوناگون در نظام آفرينش، عمل انسان‏هاست، پس بايد كارى كنيم كه رضاى خدا در آن باشد.
ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند
تا تو نانى به كف آرى و به غفلت نخورى‏
همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار
شرط انصاف نباشد كه تو فرمان نبرى‏
بيشتر خطاب‏هاى قرآن به پيامبرصلى الله عليه وآله، تنها به شخص آن حضرت نيست، بلكه عموم مردم را شامل مى‏شود. مثلاً به پيامبر مى‏فرمايد: «اگر هريك از پدر يا مادر يا هر دوى آنان نزد تو به پيرى رسند، به آنان اُف نگو و از آنها اظهار دلتنگى مكن»(166)، در حالى كه مى‏دانيم پيامبر عزيز، پدر و مادر خود را در كودكى از دست داده و آنان زنده نبودند تا نزد حضرت به پيرى برسند.
در اين آيه نيز گرچه خطاب «ألم‏تر» به پيامبر اسلام است، ولى آخر آيه كه مى‏فرمايد: «انّ اللّه بما تعملون خبير» نشان مى‏دهد كه آيه عموم مردم را شامل مى‏شود.

پيام‏ها:
1- كم و زياد شدن طول شب و روز را تصادفى نپنداريم، بلكه كارى الهى و با طرح و برنامه است. «يولج...»
2- خورشيد نيز حركت دارد. «الشمس و القمر كلّ يجرى»
3- حركات اجرام، زمان‏بندى شده است. «كلّ يجرى الى أجلٍ مسمّىً»
4- تغييرات شب و روز وتسخير خورشيد و ماه، در جهت بهره‏ورى و استفاده‏ى انسان است. «انّ اللّه بما تعملون خبير» (اعمال و رفتار انسان‏ها نيز بايد مفيد و هدفمند باشد).

 «30» ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدْعُونَ مِن دُونِهِ الْبَطِلُ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِىُّ الْكَبِيرُ

نكته‏ها:
از آيه‏ى 24 تا آيه 30، ده صفت از صفات الهى مطرح شده است: غنىّ، حميد، عزيز، حكيم، سميع، بصير، خبير، حقّ، علىّ، كبير و در هر آيه به نكته‏اى اشاره شده است، مثلاً در آيه 25، خالقيّت خداوند مطرح شده، «خلق السموات...» در آيه 27، به نعمت‏هاى الهى اشاره شده، «مانفدت كلمات اللّه» و در آيه‏ى 28، قدرت مطلقه‏ى پروردگار در مبدأ و معادِ انسان بيان شده است. «ما خَلقُكم و لابَعثُكم»
تنها خداوند و آنچه از جانب او و يا وابسته به او باشد، حقّ است و هر چه غير از او و يا وابسته به غير او باشد، باطل و ناپايدار است.

پيام‏ها:
1- منشأ همه‏ى افعال و صفات خداوند در آفرينش، ثابت و پايدار بودن اوست.«ذلك بانّ اللّه هوالحقّ»
2- حقّ و باطل، ملاك انتخاب است، نه تقليد، تبليغ، تطميع و يا تهديد. «ذلك بانّ اللّه هوالحقّ و اَنّ ما يدعون من دونه الباطل»
3- در بيان حقيقت، صراحت و قاطعيّت داشته باشيم. (در اين آيه، سه مرتبه كلمه‏ى «أنّ» به كار رفته كه نشانه‏ى تأكيد است.)

«31» أَلَمْ تَرَ أَنَّ الْفُلْكَ تَجْرِى فِى الْبَحْرِ بِنِعْمَتِ اللَّهِ لِيُرِيَكُم مِّنْ ءَايَتِهِ إِنَّ فِى ذَلِكَ لَأَيَتٍ لِّكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ

نكته‏ها:
حركت كشتى در دريا، نتيجه‏ى مجموعه‏اى از نعمت‏هاى الهى است، از جمله: حركت باد، وزن مخصوص و قوانين فشار آب كه سبب شناور شدن اجسام روى آن مى‏شود.
علاوه بر اين، درياها راه طبيعى بى‏خرج و عمومى هستند كه همه‏ى بخش‏هاى زمين را به يكديگر ارتباط مى‏دهند و هنوز هم با پيشرفت‏هاى بشر در صنعت هوايى، بيشترين كالاها از طريق كشتى حمل مى‏شود.
در قرآن، صبر و شكر، در موارد متعدّدى كنار هم آمده‏اند و شايد رمزش اين باشد كه مسائلى كه در اطراف انسان مى‏گذرد، يا طبق مراد است كه جاى شكر دارد ويا خلاف ميل انسان است كه جاى صبر دارد، پس انسان دائماً بايد يا در حال صبر باشد، يا در حال شكر و گرنه در حال كفران و غفلت خواهد بود.

پيام‏ها:
1- علاوه بر آيات آسمانى، به آيات زمينى نيز توجّه كنيم. (در آيات قبل به آسمان، و ماه و خورشيد اشاره كرد، در اين آيه به زمين، دريا و كشتى) «اَلَم تَرَ أنّ الفلك...»
2- در دعوت به خدا و بيان نعمت‏ها، تبليغ و ارشاد، از مسائل طبيعى و در دسترس مردم استفاده كنيم. «اَلَم تَرَ أنّ الفلك...»
3- به آفريده‏ها ساده ننگريم. «اَلَم تَرَ» آفريده‏ها، آيات الهى هستند. «ليريكم»
4- حركت كشتى در آب، از نعمت‏هاى پر رمز و راز الهى است. «تجرى فى‏البحر بنعمت اللّه»
5 - اگر مى‏خواهيم نشانه‏هاى زيادترى از قدرت‏نمايى خدا را درك كنيم و بهره‏هاى فراوان‏ترى از نعمت‏هاى الهى ببريم، بايد حوصله‏ى بيشترى از خود نشان دهيم. («صبّار»، يعنى صبر زياد) و بايد سعى كنيم از داده‏ها بهترين استفاده را ببريم و همواره سپاس‏گزار باشيم. («شكور» يعنى شكر زياد)

 «32» وَ إِذَا غَشِيَهُم مَّوْجٌ كَالظُّلَلِ دَعَوُاْ اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّهُمْ إِلَى الْبَرِّ فَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌ وَمَا يَجْحَدُ بَِايَتِنَآ إِلَّا كُلُّ خَتَّارٍ كَفُورٍ
 
نكته‏ها:
«ظُلَل» جمع «ظُلَّة» به معناى ابرى است كه سايه مى‏افكند و غالباً در مواردى بكار مى‏رود كه موضوع ناخوشايندى در كار باشد. «مُقتَصِد» به معناى اعتدال در كار، و وفاى به عهد و پيمان است.
كلمه‏ى «خَتّار» صيغه‏ى مبالغه، به معناى بسيار پيمان‏شكن است، چون مشركان و گنهكاران، مكرّر در گرفتارى‏ها رو به سوى خدا مى‏آورند و عهد و پيمان مى‏بندند، امّا پس از فرونشستن حوادث، باز پيمان‏شكنى مى‏كنند، خداوند آنان را «خَتّار» ناميده است.
ايمان گروهى از مردم، دائمى و پايدار است، ولى ايمان گروهى مقطعى و موسمى است، يعنى فقط هنگامى كه اسباب و وسايل مادّى قطع شود، اين گروه متوجّه خدا مى‏شوند. مثل برق اضطرارى كه وقتى همه‏ى برق‏ها خاموش شد، سراغ آن مى‏روند.

پيام‏ها:
1- انسان به طور فطرى خداشناس است، لكن وسايل و اسباب مادّى همچون پرده‏اى روى فطرت را مى‏پوشاند و بروز حوادث و خطرها، اين پرده را كنار مى‏زند. «غشيهم... دعو اللّه»
2- رفاه مادّى، عامل غفلت است، ولى خطرها و تنگناها، عامل توجّه، تضرّع، خلوص وغرورزدايى. «اذاغشيهم... دعوُااللّه...»
3- قطع اميد از اسباب عادّى، يكى از راه‏هاى رسيدن به اخلاص است. «مخلصين له الدين»
4- براى اولياى خدا، غفلت عارضى است، «اذا مسّهم طائف من‏الشيطان تذكّروا»(167) ولى براى گروهى، اخلاص عارضى است. «اذا غشيهم... مخلصين»
5 - انسان داراى اختيار و اراده است. «فمنهم مقتصد» (بعضى پس از رهايى از مشكلات، بر راه حقّ باقى مى‏مانند، ولى بعضى به راه انحراف و شرك بر مى‏گردند، و اين نمايان‏گر آزادى اراده واختيار بشر است)
6- لازمه‏ى ايمان، اعتدال است. (به جاى آنكه بفرمايد: «فمنهم مؤمن»، فرمود:) «فمنهم مقتصد»
7- پيمان‏شكنى و ناسپاسى، انسان را به كفر مى‏كشاند. «و ما يجحد بآياتنا الاّ كلّ ختّار كفور»

اخلاص‏
اخلاص آن است كه كارى صد در صد براى خدا باشد. تا آنجا كه حتى اگر يك درصد و يا كمتر از آن هم براى غير خدا باشد، عبادت باطل و يا مورد اشكال است.
* اگر مكان نماز را براى غير خدا انتخاب كنيم، مثلاً در جايى بايستيم كه مردم ما را ببينند و يا دوربين ما را نشان دهد.
* اگر زمان عبادت را براى غير خدا انتخاب كنيم، مثلاً نماز را در اوّل وقت بخوانيم تا توجّه مردم را به خود جلب كنيم.
* اگر شكل و قيافه‏اى كه در آن نماز مى‏خوانيم، براى غير خدا باشد، مثلاً عبايى به دوش بگيريم، گردنى كج كنيم، در صداى خود تغييرى بدهيم و هدفى جز رضاى خدا داشته باشيم، در همه‏ى اين موارد، نماز باطل است و به خاطر رياكارى، گناه هم كرده‏ايم.
به بيانى ديگر، اخلاص آن است كه تمايلات و خواسته‏هاى نفسانى، طاغوت‏ها و گرايش‏هاى سياسى و خواسته‏هاى اين و آن را در نظر نگيريم، بلكه انگيزه‏ى ما تنها يك چيز باشد و آن اطاعت از فرمان خدا و انجام وظيفه.
براستى رسيدن به اخلاص جز با امداد الهى امكان ندارد. قرآن در آيه 32 سوره لقمان مى‏فرمايد: هنگامى كه موجى همچون ابرها آنان را فراگيرد، خدا را خالصانه مى‏خوانند، امّا زمانى كه آنان را به خشكى نجات داد، (تنها) بعضى راه اعتدال را پيش مى‏گيرند (وبه ايمان خود وفادار مى‏مانند).

راه‏هاى كسب اخلاص‏
1- توجّه به علم و قدرت خداوند.
اگر بدانيم تمام عزّت‏ها، قدرت‏ها، رزق و روزى‏ها به دست اوست، هرگز براى كسب عزّت، قدرت و روزى به سراغ غير او نمى‏رويم.
اگر توجّه داشته باشيم كه با اراده‏ى خداوند، موجودات خلق مى‏شوند و با اراده‏ى او، همه چيز محو مى‏شود. اگر بدانيم او هم سبب ساز است هم سبب سوز، يعنى درخت خشك را سبب خرماى تازه براى حضرت مريم قرار مى‏دهد و آتشى را كه سبب سوزاندن است، براى حضرت ابراهيم گلستان مى‏كند، به غير او متوسّل نمى‏شويم.
صدها آيه و داستان در قرآن، مردم را به قدرت‏نمايى خداوند دعوت كرده تا شايد مردم دست از غير او بكشند و خالصانه به سوى او بروند.
2- توجّه به بركات اخلاص.
انسان مخلص تنها يك هدف دارد و آن رضاى خداست و كسى كه هدفش تنها رضاى خدا باشد، نظرى به تشويق اين و آن ندارد، از ملامت‏ها نمى‏ترسد، از تنهايى هراسى ندارد، در راهش عقب‏نشينى نمى‏كند، هرگز پشيمان نمى‏شود، به خاطر بى اعتنايى مردم، عقده‏اى نمى‏شود، يأس در او راه ندارد، در پيمودن راه حقّ كارى به اكثريّت و اقليّت ندارد.
قرآن مى‏فرمايد: رزمندگان مخلص باكى ندارند كه دشمن خدا را بكشند، يا در راه خدا شهيد شوند. امام حسين‏عليه السلام در آستانه‏ى سفر به كربلا فرمود: ما به كربلا مى‏رويم، خواه شهيد شويم، خواه پيروز، هدف انجام تكليف است.
3- توجّه به الطاف خدا.
راه ديگرى كه ما را به اخلاص نزديك مى‏كند يادى از الطاف خداوند است. فراموش نكنيم كه ما نبوديم، از خاك و مواد غذايى نطفه‏اى ساخته شد و در تاريكى‏هاى رحم مادر قرار گرفت، مراحل تكاملى را يكى پس از ديگرى طى كرد و به صورت انسان كامل به دنيا آمد. در آن زمان هيچ چيز نمى‏دانست و تنها يك هنر داشت و آن مكيدن شير مادر. غذايى كامل كه تمام نيازهاى بدن را تأمين مى‏كند، شير مادر همراه با مهر مادرى، مادرى كه بيست و چهار ساعته در خدمت او بود. آيا هيچ وجدان بيدارى اجازه مى‏دهد كه بعد از رسيدن به آن همه نعمت، قدرت و آگاهى، سرسپرده‏ى ديگران شود؟ چرا خود را به ديگرانى كه نه حقّى بر ما دارند و نه لطفى به ما كرده‏اند بفروشيم؟!
4- توجّه به خواست خدا.
اگر بدانيم كه دلهاى مردم به دست خداست و او مقلّب القلوب است، كار را براى خدا انجام مى‏دهيم و هر كجا نياز به حمايت‏هاى مردمى داشتيم، از خدا مى‏خواهيم كه محبّت و محبوبيّت و جايگاه لازم را در دل مردم و افكار عمومى نصيب ما بگرداند.
حضرت ابراهيم در بيابان‏هاى گرم و سوزان حجاز، پايه‏هاى كعبه را بالا برد و از خداوند خواست دلهاى مردم به سوى ذرّيه‏اش متمايل گردد. هزاران سال از اين ماجرا مى‏گذرد و هر سال ميليون‏ها نفر عاشقانه، پر هيجان‏تر از پروانه، دور آن خانه طواف مى‏كنند.
چه بسيار افرادى كه براى راضى كردن مردم خود را به آب و آتش مى‏زنند، ولى باز هم مردم آنان را دوست ندارند، و چه بسا افرادى كه بدون چشم داشت از مردم، مادّيات، نام، نان و مقام، دل به خدا مى‏سپارند و خالصانه به تكليف خود عمل مى‏كنند، امّا در چشم مردم نيز از عظمت و كراماتى ويژه برخوردارند، بنابراين، هدف بايد رضاى خدا باشد و رضاى مردم را نيز از خدا بخواهيم.
5 - توجّه به بقاى كار.
كار كه براى خدا شد، باقى و پا برجا مى‏ماند، چون رنگ خدا به خود گرفته و كار اگر براى خدا نباشد، تاريخِ مصرفش دير يا زود تمام مى‏شود. قرآن مى‏فرمايد: «ما عندكم يَنفد و ما عنداللّه باق»(168) و هيچ عاقلى باقى را بر فانى ترجيح نمى‏دهد و با آن معامله نمى‏كند.
6- مقايسه‏ى پاداش‏ها.
در پاداش مردم، انواع محدوديّت‏ها وجود دارد، مثلاً اگر مردم بخواهند پاداش يك پيامبر را بدهند، بهترين لباس، غذا و مسكن را در اختيار او قرار مى‏دهند، در حالى كه تمامى اين نعمت‏ها محدوديّت دارد و براى افراد نااهل نيز پيدا مى‏شود. نااهلان هم مى‏توانند از انواع زينت‏ها، كاخ، باغ و مَركب‏هاى مجلّل شخصى استفاده كنند.
امّا اگر كار براى خدا شد، پاداشى بى‏نهايت در انتظار است، پاداشهاى مادّى و معنوى.
در اينجا نيز اگر درست فكر كنيم، عقل به ما اجازه نمى‏دهد كه پاداشهاى بى‏نهايت و جامع را با پاداشهاى محدود بشرى عوض كنيم.

 «33» يَأَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُواْ رَبَّكُمْ وَاخْشَوْاْ يَوْماً لَّا يَجْزِى وَالِدٌ عَن وَلَدِهِ وَ لَا مَوْلُودٌ هُوَ جَازٍ عَن وَالِدِهِ شَيْئاً إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَوةُ الدُّنْيَا وَ لَا يَغُرَّنَّكُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ
 
نكته‏ها:
عبارتِ «لايَجْزى»، هم به معناى جزا و كيفر و پاداش است و هم به معناى كفايت و تكفّل، كه در اينجا مراد معناى دوّم است. «غَرور»، صيغه‏ى مبالغه، به معناى بسيار فريبنده است كه مصداق روشن آن شيطان است وبه هر چيز يا كسى گفته مى‏شود كه انسان را مى‏فريبد.

پيام‏ها:
1- همه بايد از خدا پروا داشته باشيم و از انواع انحرافات عقيدتى، اخلاقى و عملى بپرهيزيم. «يا ايّها النّاس اتّقوا ربّكم»
2- بهترين زاد و توشه براى روزى كه حتّى پدر و فرزند به داد يكديگر نمى‏رسند، تقواست. «اتّقوا ربّكم واخشوا يوماً لايجزى والد...»
3- خطر قيامت جدّى است، لذا هشدارهاى پى در پى لازم است. (دو بار امر و دو بار نهى در آيه آمده است: «اتّقوا - اخشوا - لا تغرّنّكم - لايغرّنّكم»)
4- روز قيامت، روز بزرگى است. (كلمه‏ى «يوماً»، نكره و با تنوين آمده، نشانه‏ى عظمت و بزرگى است.) «اخشوا يوماً»
5 - در قيامت، هركس گرفتار عمل خويش است و عهده‏دار كار ديگرى نيست. «لايجزى... شيئاً»
6- آنچه انسان را از قيامت غافل مى‏كند، دنيا و شيطان فريبنده است. «فلا تغرّنّكم الحياة الدنيا و لايغرّنّكم باللّه الغرور»
7- حَسَب و نَسَب، در قيامت كارايى ندارد. «لا يجزى والد - و لا مولود» (وقتى پدر وفرزند به فرياد يكديگر نمى‏رسند، حساب ديگران روشن است)
8 - ترس از قيامت، مانع فريفتگى انسان به زندگى دنيا است. «اخشوا يوماً... و لايغرّنّكم باللّه الغرور»

قيامت، روز تنهايى‏
خداوند، حكيم است و خداىِ حكيم، ساخته‏ى خود را نابود نمى‏كند. دنيا، خانه‏اى است كه مهندسش آن را خراب مى‏كند تا، بناى بهترى بسازد. بنا بر روايات؛ مرگ، تغيير لباس، تغيير منزل و مقدّمه‏اى براى تكامل و زندگى ابدى است.
به علاوه عدالتِ خداوند، وجود قيامت را براى انسان ضرورى مى‏كند، زيرا ما خوبان و بدانى را مى‏بينيم كه در دنيا به پاداش و كيفر نمى‏رسند، بنابراين خداوند عادل بايد سراى ديگرى را براى آن پاداش و كيفر آنها قرار دهد.
گرچه گاه و بيگاه كيفر و پاداشهايى در دنيا مشاهده مى‏شود، ولى جايگاه بسيارى از اعمال تنها قيامت است، زيرا در بعضى موارد امكان آن در دنيا وجود ندارد. مثلاً كسى كه در راه خدا شهيد شده، در دنيا حضور ندارد تا پاداش بگيرد و يا كسى كه افراد زيادى را كشته، در دنيا امكان تحمّل بيش از يك كيفر را ندارد.
علاوه بر آنكه رنج و كيفر خلافكار در دنيا به تمام بستگان بى‏تقصيرش نيز سرايت مى‏كند، پس بايد پاداش و كيفر در جايى باشد كه به ديگران سرايت نكند.
جمع شدن ذرّات پخش شده‏ى مردگان نيز كار محالى نيست. همان گونه كه ذرّات چربىِ پخش شده در مَشكِ دوغ، در اثر تكانِ مَشك، يكجا جمع مى‏شود، خداوند نيز با تكان شديد زمين، اجزاى همه‏ى مردگان را يكجا جمع مى‏كند. «اذا زلزلت الارض زلزالها و اخرجت الارض اثقالها»(169) بگذريم كه خود ما نيز از يك تك سلول آفريده شده‏ايم كه اين سلول نيز از ذرّات خاكى است كه تبديل به گندم، برنج، سبزى و... شده و به صورت غذاى والدين و سپس نطفه و سرانجام به شكل انسانى كامل در آمده است.
آنچه در اين آيه مورد توجّه قرار گرفته، صحنه‏ى دلخراشى است كه پدر نمى‏تواند كارى براى فرزند خود انجام دهد. در موارد ديگر قرآن، صحنه‏هايى مطرح شده كه اگر آن آيات را يكجا بنگريم غربت، ذلّت و وحشت انسان را درك خواهيم كرد:
در آن روز، نه مال به فرياد انسان مى‏رسد و نه فرزند. «يوم لا ينفع مال ولا بنون»(170)
در آن روز، دوستان گرم و صميمى از حال يكديگر نمى‏پرسند. «و لا يسئل حميم حمياً»(171)
در آن روز، پشيمانى و عذرخواهى سودى ندارد. «و لا يؤذن لهم فيعتذرون»(172)
در آن روز، نسبت‏ها و آشنايى‏ها سودى ندارند. «فلا انساب بينهم يومئذ»(173)
در آن روز، وسيله‏ها و سبب‏ها از كار مى‏افتد. «تَقطّعت بهم الاسباب»(174)
به هر حال، آن روز، روز غربت و تنهايى انسان است.
 
«34» إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ مَا فِى الْأَرْحَامِ وَ مَا تَدْرِى نَفْسٌ مَّاذَا تَكْسِبُ غَداً وَ مَا تَدْرِى نَفْسٌ بِأَىِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ

نكته‏ها:
علم به زمان وقوع مرگ و قيامت، مخصوص خداست. اگر انسان‏ها بدانند كه مرگ آنها دور است و قيامت به اين زودى برپا نمى‏شود، مغرور شده و بيشتر به گناه آلوده مى‏شوند و اگر بدانند كه قيامت به زودى برپا مى‏شود، وحشت كرده و دست از كار و فعاليّت بر مى‏دارند، بنابراين ما كه زمان مرگ و قيامت را نمى‏دانيم بايد همواره آماده باشيم.
علم به نوزادنِ در رحمِ مادران، مخصوص خداست. گرچه دستگاه‏ها و آزمايشات علمى امروز نشان مى‏دهند كه جنين پسر است يا دختر، امّا علم خداوند ازلى و نامحدود است؛ علاوه بر اين، علم به «ما فى الارحام» تنها مربوط به پسر يا دختر بودن جنين نيست، بلكه استعدادها، حالات، روحيّات، و صدها دانستنى ديگر را نيز شامل مى‏شود كه با هيچ دستگاه و آزمايش و امكانات بشرى، قابل دست‏يابى نيست.
حضرت على‏عليه السلام مى‏فرمايد: «عرفتُ اللّه بِفَسخِ العَزائم و حلّ العقود»(175)، خدا را با شكسته شدن اراده‏ها و تغيير تصميم‏ها شناختم.
حضرت على عليه السلام ذيل آيه فرمودند: «مِن قَدَم الى قَدَم»(176)، يعنى انسان يك گام كه بر مى‏دارد، از گام آينده‏ى خود خبر ندارد.

پيام‏ها:
1
-علم بشر محدود است و قابل مقايسه با علم بى‏نهايت خداوند نيست. «يعلم... ما تدرى نفس»
2- برنامه‏ريزى، تدبير و تنظيم امور لازم است، امّا قدرتى مافوق در كار است كه انسان نمى‏داند فردا چه مى‏شود. «و ما تدرى نفس ماذا تكسب غداً»
3- هيچ كس به زمان و مكان مرگ خويش آگاه نيست. «و ما تدرى نفس بأى ارض تموت» (اگر در روايات مى‏خوانيم كه فلان ولىّ خدا، مكان يا زمانِ فوت يا شهادت خود را مى‏دانست، آگاهى و علمى است كه از طرف خداوند به او عطا شده است، وگرنه به طور استقلالى هيچ كس خبر ندارد.)
4- به گفته‏ى كاهنان، فال بينان، كف بينان و پيشگويان در مورد آينده‏ى خود اعتماد نكنيم. «و ما تدرى نفس ماذا تكسب غداً»
5 - انسانى كه نه از مرگ خود خبر دارد، نه از موقعيّت فرداى خود، چرا مغرور است؟ «ما تدرى نفس...»
پروردگار!
قرآن را نور ما،
قانون ما،
اميد ما،
منطق ما،
مايه‏ى تعقّل و تفكّر ما،
موعظه‏ى ما،
شفاى ما،
آرامش ما و نجات ما
قرار بده.

پاورق
17) بقره، 2.
18) نمل، 2.
19) تفسير نمونه، ذيل آيه.
20) گاهى مى‏گويند: فلانى شيرين سخن است و گاهى مى‏گويند: فلانى شكر است كه اين تعبير بيانگر آن است كه تمام وجود و حركات و كلام و نگاهش يكپارچه شيرين است.
21) عنكبوت، 69.
22) تفسير الميزان، ذيل آيه.
23) تفسير نمونه، ذيل آيه.
24) زخرف، 54.
25) شعراء، 29.
26) نساء، 60.
27) طه، 85.
28) احزاب، 67.
29) كافى، ج‏6، ص‏431.
30) حج، 30.
31) كلمه‏ى «زور» به معناى باطل، دروغ و انحراف از حقّ است و غنا، يكى از مصاديق باطل است.
32) اين روايات در ابواب حرمت غنا در مكاسب محرّمه و كتب روايى آمده است.
33) ميزان الحكمه.
34) اعراف، 179.
35) تفسير نمونه، ج 17، ص 19 - 27.
36) مؤمنون، 14.
37) اسراء، 36.
38) بحار، ج‏67، ص‏25.
39) ديوان امام‏على‏عليه السلام، ص‏204.
40) غررالحكم، 3565
41) كوثر، 1 - 2.
42) ابراهيم، 7.
43) تفسير الميزان، ذيل آيه.
44) تفسير مجمع‏البيان، ذيل آيه.
45) تفسير نورالثقلين، ذيل آيه.
46) تفسير كشّاف، ذيل آيه.
47) تفسير كنزالدقائق ذيل آيه.
48) تفسير روح البيان، ذيل آيه.
49) امالى صدوق، ص‏487.
50) مفردات.
51) العمدة، ص‏295.
52) بحار، ج‏23، ص‏244.
53) بقره، 129 ؛ آل‏عمران، 164 و جمعه، 2.
54) بقره، 269.
55) بحار، ج 14، ص 316.
56) بحار، ج 67، ص 458.
57) نهج‏البلاغه، حكمت 80.
58) بحار، ج 2، ص 97 و 99.
59) جامع الاخبار صدوق، ص 94.
60) بحار، ج 73، ص 48.
61) ميزان الحكمة
62) يونس، 57.
63) مواعظ صدوق، ص 92.
64) ده گفتار، شهيد مطهرى، ص 224.
65) نساء، 77.
66) نحل، 36.
67) جاثيه، 23.
68) يوسف، 105.
69) زمر، 65.
70) يوسف، 39.
71) حج، 31.
72) بحار، ج 49، ص 127.
73) روم، 32.
74) اسراء، 38.
زمانى شاه ايران با تكيه بر ابرقدرت‏ها مردم ايران را سركوب مى‏كرد، ولى چيزى نگذشت كه گريه‏كنان و با ذلّت گريخت و اين است معناى آيه كه مى‏فرمايد: به سراغ غير خدا رفتن عاقبتى جز سرافكندگى ندارد.
75) بقره، 87.
76) نساء، 77.
77) بقره، 61.
78) بقره، 26.
79) عنكبوت، 8 و لقمان، 15.
80) حج، 73.
81) عنكبوت، 17.
82) نساء، 139.
83) اسراء، 56.
84) اعراف، 194.
85) صافّات، 135.
86) نحل، 36.
87) نساء، 48 و 116.
88) هود، 54.
89) نساء، 36.
90) مائده، 116.
91) نساء، 48.
92) توبه، 113.
93) فاطر، 40.
94) اسراء، 23.
95) كافى، ج 2، ص 161.
96) مريم، 14 و 32.
97) ميزان الحكمه.
98) اعيان الشيعه، ج 1، ص 607.
99) نمل، 40 ؛ لقمان، 12 و زمر، 7.
100) اسراء، 3.
101) نمل، 19. «اوزعنى»، يعنى به من الهام و عشق و علاقه نسبت به شكر نعمت‏هايت مرحمت فرما.
102) حجرات، 7.
103) كافى، باب الشكر، حديث 25.
104) كوثر، 1 - 2.
105) وسائل، ج‏10، ص 446.
106) بقره، 282.
107) مستدرك، ج‏11، ح‏12676.
108) ضحى، 9.
109) ضحى، 10.
110) توبه، 102.
111) عيون‏الاخبار، ج‏2، ص‏24.
112) بقره، 216.
113) نهج‏البلاغه، خطبه‏156.
114) بحار، ج 45، ص 116.
115) نساء، 59.
116) احزاب، 1.
117) انسان، 24.
118) ص،
62
119) تفسير مجمع‏البيان.
120) بقره، 154 - 155.
121) يوسف، 33 و 90.
122) نهج‏البلاغه، نامه 27.
123) عنكبوت، 45.
124) آل عمران، 110.
125) نهج البلاغه، حكمت 252.
126) كنز العمّال، ج 3، ص 170.
127) مائده، 78.
128) بحار، ج 44، ص 328.
129) كافى، ج 5، ص 55 .
130) نساء، 140 و انعام، 67.
131) تفسير نورالثقلين.
132) فرقان، 63.
133) مائده، 54.
134) هود، 29.
135) اسراء، 38.
136) بحار، ج‏47، ص 47.
137) بحار، ج‏47، سيره پيامبر.
138) بحار، ج 16، ص 235.
139) بحار، ج 16، ص 155 و بحار، ج 73، ص 208.
140) بحار، ج 47، ص 47.
141) كودك، فلسفى، ج 2، ص 457.
142) بحار، ج 49، ص 99.
143) تفسير نورالثقلين، ذيل آيه.
144) تفسير نورالثقلين، ذيل آيه.
145) نحل، 125.
146) ملاّصدرا در كتاب اسفار خود مى‏گويد: «تبّاً لفلسفة تخالف الكتاب و السنّة»، نابود باد آن فلسفه‏اى كه با كتاب و سنّت مخالفت كند.
147) جنّ، 14.
148) آل‏عمران، 83.
149) حج، 34.
150) انعام، 14.
151) بقره، 112.
152) نساء، 125.
153) بحار، ج 26، ص‏260.
154) بحار، ج 24، ص 85.
155) زمر، 3.
156) تفسير نورالثقلين، ذيل آيه و توحيد صدوق، ص‏330.
157) كهف، 109.
158) صافات، 171-172.
159) شورى‏، 21.
160) نساء، 171.
161) بقره، 124.
162) تحريم، 12.
163) انفال، 7.
164) شورى، 24.
165) تفسير نورالثقلين، ذيل آيه.
166) اسراء، 23.
167) اعراف، 201.
168) نحل، 96.
169) زلزال، 1 - 2.
170) شعراء، 88.
171) معارج، 10.
172) مرسلات، 36.
173) مؤمنون، 101.
174) بقره، 166.
175) نهج‏البلاغه، حكمت 250.
176) من‏لايحضر، ج‏1، ص‏139