Nota Tafsir Surah Luqman - Farsi
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
«1» الم «2» تِلْكَ ءَايَتُ الْكِتَبِ الْحَكِيمِ «3» هُدىً وَرَحْمَةً لِّلْمُحْسِنِينَ «4» الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَوةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَهُم بِالْأَخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ
«1» الم «2» تِلْكَ ءَايَتُ الْكِتَبِ الْحَكِيمِ «3» هُدىً وَرَحْمَةً لِّلْمُحْسِنِينَ «4» الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَوةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَهُم بِالْأَخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ
نكتهها:
از مجموع بيست و نه سورهى قرآن كه با حروف مقطّعه آغاز مىشود، در بيست و چهار مورد، پس از آن حروف، عظمت قرآن مطرح شده كه بيانگر آن است كه اين قرآن از همين حروف الفبا كه در اختيار شماست تأليف يافته، ولى هيچ كس از شما نمىتواند همانند آن را بياورد.
عموم نويسندگان، كتابِ خود را خالى از نقص نديده و به خاطر نقصها و اشكالات كتابشان، از خواننده عذرخواهى مىكنند و از پيشنهادها و انتقادها استقبال مىكنند؛ تنها خداوند است كه دربارهى كتاب خود با صراحت مىفرمايد: «الكتاب الحكيم» تمام آياتش، محكم و بر اساس حكمت است. كتابى استوار و خللناپذير كه هيچ نقص و عيبى در آن راه ندارد.
خداوند در يك جا، قرآن را مايهى هدايت متّقين مىخواند، «هدىً للمتّقين»(17) و در جاى ديگر آن را مايهى هدايت و بشارت مؤمنان مىداند، «هدىً و بشرى للمؤمنين»(18) و در اين سوره، قرآن را مايهى هدايت و رحمت براى نيكوكاران مىشمرد، «هدىً و رحمة للمحسنين» پس قرآن مراحل سه گانهى تكامل را در بردارد، مايهى هدايت، بشارت و رحمت است.(19)
نماز، جامع همهى كمالات معنوى است مانند: طهارت، تلاوت قرآن، اقرار به توحيد و نبوّت و ولايت، ذكر و دعا، سلام، قيام، ركوع، سجود و توجّه به حق؛ و زكات جبران همهى كاستىهاى مادّى است.
در قرآن، مفهوم «زكات»، گستردهتر از آن است كه در فقه آمده، زيرا علاوه بر زكاتِ فقهى، عموم كمكهاى مالى را شامل مىشود.
از مجموع بيست و نه سورهى قرآن كه با حروف مقطّعه آغاز مىشود، در بيست و چهار مورد، پس از آن حروف، عظمت قرآن مطرح شده كه بيانگر آن است كه اين قرآن از همين حروف الفبا كه در اختيار شماست تأليف يافته، ولى هيچ كس از شما نمىتواند همانند آن را بياورد.
عموم نويسندگان، كتابِ خود را خالى از نقص نديده و به خاطر نقصها و اشكالات كتابشان، از خواننده عذرخواهى مىكنند و از پيشنهادها و انتقادها استقبال مىكنند؛ تنها خداوند است كه دربارهى كتاب خود با صراحت مىفرمايد: «الكتاب الحكيم» تمام آياتش، محكم و بر اساس حكمت است. كتابى استوار و خللناپذير كه هيچ نقص و عيبى در آن راه ندارد.
خداوند در يك جا، قرآن را مايهى هدايت متّقين مىخواند، «هدىً للمتّقين»(17) و در جاى ديگر آن را مايهى هدايت و بشارت مؤمنان مىداند، «هدىً و بشرى للمؤمنين»(18) و در اين سوره، قرآن را مايهى هدايت و رحمت براى نيكوكاران مىشمرد، «هدىً و رحمة للمحسنين» پس قرآن مراحل سه گانهى تكامل را در بردارد، مايهى هدايت، بشارت و رحمت است.(19)
نماز، جامع همهى كمالات معنوى است مانند: طهارت، تلاوت قرآن، اقرار به توحيد و نبوّت و ولايت، ذكر و دعا، سلام، قيام، ركوع، سجود و توجّه به حق؛ و زكات جبران همهى كاستىهاى مادّى است.
در قرآن، مفهوم «زكات»، گستردهتر از آن است كه در فقه آمده، زيرا علاوه بر زكاتِ فقهى، عموم كمكهاى مالى را شامل مىشود.
پيامها:
1- ارشاد و هدايت، بايد بر اساس حكمت باشد. «آيات الكتاب الحكيم هدىً»
2- قرآن، عين هدايت و رحمت است. «هدىً و رحمة» (كلمههاى «هدىً» و «رحمة» در قالب مصدرى آمده كه نشان مبالغه مىباشد.(20))
3- ارشاد و هدايت، بايد همراه رحمت و محبّت باشد. «هدىً و رحمة»
4- نيكوكاران، آمادگى پذيرش حقّ را دارند. «هدىً للمحسنين»
5 - نماز و زكات، از يكديگر جدا شدنى نيستند. «يقيمون الصلوة و يؤتون الزّكاة»
6- اقامهى نماز و پرداخت زكات بايد سيرهى دائمى باشد. («يقيمون» و «يؤتون»، در قالب مضارع آمده كه نشان استمرار است)
7- چون اسلام دين جامعى است، مسئوليّتهاى آن نيز جامع و همه جانبه است. مسئوليّت بدنى: «نماز»، مالى: «زكات» و قلبى: «يقين». «الصلوة، الزّكاة، يوقنون»
8 - ارتباط با خدا (اقامهى نماز) و ارتباط با مردم (پرداختن زكات)، همراه با ايمان به قيامت ارزشمند است. «و هم بالاخرة هم يوقنون»
1- ارشاد و هدايت، بايد بر اساس حكمت باشد. «آيات الكتاب الحكيم هدىً»
2- قرآن، عين هدايت و رحمت است. «هدىً و رحمة» (كلمههاى «هدىً» و «رحمة» در قالب مصدرى آمده كه نشان مبالغه مىباشد.(20))
3- ارشاد و هدايت، بايد همراه رحمت و محبّت باشد. «هدىً و رحمة»
4- نيكوكاران، آمادگى پذيرش حقّ را دارند. «هدىً للمحسنين»
5 - نماز و زكات، از يكديگر جدا شدنى نيستند. «يقيمون الصلوة و يؤتون الزّكاة»
6- اقامهى نماز و پرداخت زكات بايد سيرهى دائمى باشد. («يقيمون» و «يؤتون»، در قالب مضارع آمده كه نشان استمرار است)
7- چون اسلام دين جامعى است، مسئوليّتهاى آن نيز جامع و همه جانبه است. مسئوليّت بدنى: «نماز»، مالى: «زكات» و قلبى: «يقين». «الصلوة، الزّكاة، يوقنون»
8 - ارتباط با خدا (اقامهى نماز) و ارتباط با مردم (پرداختن زكات)، همراه با ايمان به قيامت ارزشمند است. «و هم بالاخرة هم يوقنون»
«5» أُوْلَئِكَ عَلَى هُدىً مِّن رَّبِّهِمْ وَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ
نكتهها:
از اين آيه استفاده مىشود كه رستگارى بر اساس توفيق و هدايت پروردگار حاصل مىشود، كه البتّه آن نيز در سايهى تلاش و مجاهده، به انسان داده مىشود، چنانكه در جاى ديگر مىخوانيم: «اِنّ الّذين جاهدوا فينا لَنَهديَنّهم سُبلنا و اِنّ اللّه لَمَع المحسنين»(21) آنان كه در راه ما تلاش و مجاهده كردند، ما راه را به آنان نشان داديم و همانا خداوند با نيكوكاران است.
از اين آيه استفاده مىشود كه رستگارى بر اساس توفيق و هدايت پروردگار حاصل مىشود، كه البتّه آن نيز در سايهى تلاش و مجاهده، به انسان داده مىشود، چنانكه در جاى ديگر مىخوانيم: «اِنّ الّذين جاهدوا فينا لَنَهديَنّهم سُبلنا و اِنّ اللّه لَمَع المحسنين»(21) آنان كه در راه ما تلاش و مجاهده كردند، ما راه را به آنان نشان داديم و همانا خداوند با نيكوكاران است.
پيامها:
1- نيكوكاران از هدايتهاى الهى برخوردارند. «اولئك على هدىً من ربّهم»
2- هدايت، از شئون ربوبيت است. «هدىً من ربّهم»
3- توفيق كارهاى خير ، لطف خداوند است.
«للمحسنين... هدىً من ربّهم»
4- رستگارى، مخصوص كسانى است كه اهل نماز، زكات و يقين به آخرت باشند. «اولئك هم المفلحون»
1- نيكوكاران از هدايتهاى الهى برخوردارند. «اولئك على هدىً من ربّهم»
2- هدايت، از شئون ربوبيت است. «هدىً من ربّهم»
3- توفيق كارهاى خير ، لطف خداوند است.
«للمحسنين... هدىً من ربّهم»
4- رستگارى، مخصوص كسانى است كه اهل نماز، زكات و يقين به آخرت باشند. «اولئك هم المفلحون»
«6» وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْتَرِى لَهْوَ الْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَن سَبِيلِ اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَيَتَّخِذَهَا هُزُواً أُوْلَئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ مُّهِينٌ
نكتهها:
كلمهى «لَهْو»، به معناى چيزى است كه انسان را از هدف مهم بازدارد. «لهو الحديث»، به سخن بيهودهاى گويند كه انسان را از حقّ باز دارد، نظير حكايات خرافى و داستانهايى كه انسان را به فساد و گناه مىكشاند. اين انحراف گاهى بهخاطر محتواى سخن است و گاهى بهخاطر اسباب و ملازمات آن از قبيل آهنگ و امور همراه آن.(22)
شخصى به نام نضربن حارث كه از حجاز به ايران سفر مىكرد، افسانههاى ايرانى - مانند افسانهى رستم و اسفنديار و سرگذشت پادشاهان - را آموخته و براى مردم عرب بازگو مىكرد و مىگفت: اگر محمّد براى شما داستان عاد و ثمود مىگويد، من نيز قصّهها و اخبار عجم را بازگو مىكنم. اين آيه نازل شد و كار او را شيوهاى انحرافى دانست.
برخى مفسّران در شأن نزول اين آيه گفتهاند: افرادى كنيزهاى خواننده را مىخريدند تا برايشان بخوانند و از اين طريق مردم را از شنيدن قرآن توسط پيامبر باز مىداشتند، كه آيهى فوق، در مذّمت چنين افرادى نازل شد.(23)
اين آيه به يكى از مهمترين عوامل گمراه كننده كه سخن باطل است اشاره نموده است. در آيات ديگر قرآن، به برخى ديگر از عوامل گمراهى مردم اشاره شده كه عبارتند از:
كلمهى «لَهْو»، به معناى چيزى است كه انسان را از هدف مهم بازدارد. «لهو الحديث»، به سخن بيهودهاى گويند كه انسان را از حقّ باز دارد، نظير حكايات خرافى و داستانهايى كه انسان را به فساد و گناه مىكشاند. اين انحراف گاهى بهخاطر محتواى سخن است و گاهى بهخاطر اسباب و ملازمات آن از قبيل آهنگ و امور همراه آن.(22)
شخصى به نام نضربن حارث كه از حجاز به ايران سفر مىكرد، افسانههاى ايرانى - مانند افسانهى رستم و اسفنديار و سرگذشت پادشاهان - را آموخته و براى مردم عرب بازگو مىكرد و مىگفت: اگر محمّد براى شما داستان عاد و ثمود مىگويد، من نيز قصّهها و اخبار عجم را بازگو مىكنم. اين آيه نازل شد و كار او را شيوهاى انحرافى دانست.
برخى مفسّران در شأن نزول اين آيه گفتهاند: افرادى كنيزهاى خواننده را مىخريدند تا برايشان بخوانند و از اين طريق مردم را از شنيدن قرآن توسط پيامبر باز مىداشتند، كه آيهى فوق، در مذّمت چنين افرادى نازل شد.(23)
اين آيه به يكى از مهمترين عوامل گمراه كننده كه سخن باطل است اشاره نموده است. در آيات ديگر قرآن، به برخى ديگر از عوامل گمراهى مردم اشاره شده كه عبارتند از:
الف: طاغوت، كه گاهى با تحقير «استخفّ قومه»(24) و گاهى با تهديد مردم را منحرف مىكند. «لاجعلنّك من المسجونين»(25)
ب: شيطان، كه با وسوسههايش انسان را گمراه مىكند. «يريد الشيطان ان يضلّهم»(26)
ج: عالم و هنرمند منحرف كه با استفاده از دانش و هنرش ديگران را منحرف مىسازد. «و اضلّهم السّامرى»(27)
د: صاحبان قدرت و ثروت، كه با استفاده از قدرت و ثروت، مردم را از حقّ بازمى دارند. «انّا اَطعنا سادتنا و كبرائنا فاضلّونا السبيلا»(28)
ه: گويندگان و خوانندگانى كه مردم را سرگرم كرده و آنان را از حقّ و حقيقت باز مىدارند. «يشرى لهو الحديث ليضلّ عن سبيل اللّه»
ب: شيطان، كه با وسوسههايش انسان را گمراه مىكند. «يريد الشيطان ان يضلّهم»(26)
ج: عالم و هنرمند منحرف كه با استفاده از دانش و هنرش ديگران را منحرف مىسازد. «و اضلّهم السّامرى»(27)
د: صاحبان قدرت و ثروت، كه با استفاده از قدرت و ثروت، مردم را از حقّ بازمى دارند. «انّا اَطعنا سادتنا و كبرائنا فاضلّونا السبيلا»(28)
ه: گويندگان و خوانندگانى كه مردم را سرگرم كرده و آنان را از حقّ و حقيقت باز مىدارند. «يشرى لهو الحديث ليضلّ عن سبيل اللّه»
پيامها:
1- سرمايهگذارى براى مبارزه و تهاجم فرهنگى عليه حقّ، سابقهاى طولانى دارد. «و من النّاس من يشترى لهو الحديث»
2- هر چه در مقابل حكمت قرار گيرد، لهو و مانع رسيدن به كمال است. «الكتاب الحكيم - لهو الحديث» (تعجّب از افرادى است كه حكمت رايگان پيامبر معصوم را رها كرده و بدنبال خريد لهو از افراد لاابالى مىباشند.)
3- ابزار مخالفان راه خدا، منطق و حكمت نيست، سخنان لهو و بى پايه است. «من يشترى لهوالحديث ليضلّ عن سبيل اللّه»
4- خريد وسايل لهو و امورى كه انسان را از كمال باز مىدارد، نشانهى جهالت و نادانى است. «يشترى لهو الحديث... بغير علم»
5 - تناسب كيفر با عمل، نشانهى عدالت است. آنها كه حقّ را با تمسخر اهانت مىكنند، عذابشان اهانت آور و ذلّتبار است. «يتّخذها هزواً... لهم عذاب مهين»
دورى از سخن و مجلس باطل
از ديدگاه اسلام، آهنگهايى كه متناسب با مجالس فسق و فجور و گناه باشد و قواى شهوانى را تحريك نمايد، حرام است، ولى اگر آهنگى مفاسد فوق را نداشت، مشهور فقها مىگويند: شنيدن آن مجاز است.
امام باقرعليه السلام فرمود: غنا، از جمله گناهانى است كه خداوند براى آن وعدهى آتش داده است، سپس اين آيه را تلاوت فرمود: «و من النّاس من يشترى لهو الحديث...».(29) بنابراين غنا، از گناهان كبيره است، زيرا گناه كبيره به گناهى گفته مىشود كه در قرآن به آن وعدهى عذاب داده شده است.
در سورهى حج مىخوانيم: «واجتنبوا قول الزّور»(30) از سخن باطل دورى كنيد. امام صادقعليه السلام فرمود: مراد از «قول زور» آوازه خوانى و غناست.(31)
از امام صادق و امام رضا عليهم السلام نيز نقل شده كه يكى از مصاديق «لهو الحديث» در سورهى لقمان، غنا مىباشد.
در روايات مىخوانيم:(32)
* غنا، روح نفاق را پرورش مىدهد و فقر و بدبختى مىآورد.
* زنان آوازهخوان و كسى كه به آنها مزد مىدهد و كسى كه آن پول را مصرف مىكند، مورد لعنت قرار گرفتهاند، همان گونه كه آموزش زنان خواننده حرام است.
* خانهاى كه در آن غنا باشد، از مرگ و مصيبت دردناك در امان نيست، دعا در آن به اجابت نمىرسد و فرشتگان وارد آن نمىشوند.(33)
آثار مخرّب غنا
1- ترويج فساد اخلاق و دور شدن از روح تقوا و روى آوردن به شهوات و گناهان، تا آنجا كه يكى از سران بنىاميّه (با آن همه آلودگى) اعتراف مىكند: غنا، حيا را كم و شهوت را زياد مىكند، شخصيت را درهم مىشكند و همان كارى را مىكند كه شراب مىكند.
برخى انسانها از راه نوشيدن شراب و يا تزريق هروئين و مرفين مىتوانند خود را وارد دنياى بىخيالى وبىتفاوتى كنند، برخى هم از طريق شنيدن سخنان باطل و شهوتانگيزِ يك آوازه خوان، غيرت خود را ناديده مىگيرند و در دنياى بىتفاوتى به سر مىبرند.
2- غفلت از خدا، غفلت از وظيفه، غفلت از محرومان، غفلت از آينده، غفلت از امكانات و استعدادها، غفلت از دشمنان، غفلت از نفس و شيطان. انسانِ امروز با آن همه پيشرفت در علم و تكنولوژى، در آتشى كه از غفلت او سرچشمه مىگيرد، مىسوزد.
آرى، غفلت از خدا، انسان را تا مرز حيوانيّت، بلكه پائينتر از آن پيش مىبرد. «اولئك كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون»(34)
امروزه استعمارگران براى سرگرم كردن و تخدير نسل جوان، از همهى امكانات از جمله ترويج آهنگهاى مبتذل از طريق انواع وسائل و امواج، براى اهداف استعمارى خود سود مىجويند.
3- آثار زيانبار آهنگهاى تحريكآميز و مبتذل بر اعصاب، بر كسى پوشيده نيست. در كتاب تأثير موسيقى بر روان و اعصاب، نكات مهمّى از پايان زندگى و فرجام بدِ نوازندگان آلات موسيقى و گرفتارى آنها به انواع بيمارىهاى روانى و سكتههاى ناگهانى و بيمارىهاى قلبى و عروقى و تحريكات نامطلوب ذكر شده كه براى اهل نظر قابل توجّه و تأمّل است.(35)
خوانندهى عزيز!
خداوند، جهان را براى بشر و بشر را براى تكامل و رشد و قرب معنوى آفريد. او جهان آفرينش را مسخّر ما نمود و فرشتگان را به تدبير امور ما وادار كرد. انبيا و اوليا را براى هدايت ما فرستاد و آنان تا سرحدّ مرگ و شهادت پيش رفتند. فرشتگان را براى آدم به سجده وا داشت، روح الهى را در انسان دميد و بهترين صورت و سيرت را به انسان عطا كرد، قابليّت رشد تا بىنهايت را در او به وديعه گذاشت، او را با عقل، فطرت، و انواع استعدادها مجهّز نمود و تنها در آفرينش او، به خود آفرين گفت. «فتبارك اللّه احسن الخالقين»(36)
آيا اين گل سرسبد هستى، با آن همه امتيازات مادّى و معنوى، بايد خود را در اختيار هر كسى قرار دهد؟ امام كاظمعليه السلام فرمود: به هر صدايى گوش فرا دهى، بردهى او هستى. آيا حيف نيست ما برده يك خوانندهى كذائى باشيم؟!
آيا شما حاضريد هر صدايى را روى نوار كاست ضبط كنيد؟ پس چگونه ما هر صدايى را روى نوار مغزمان ضبط مىكنيم؟ عمر، فكر و مغز، امانتهايى است كه خداوند به ما داده تا در راهى كه خودش مشخّص كرده صرف كنيم و اگر هر يك از اين امانتها را در غير راه خدا صرف كنيم به آن امانت خيانت كردهايم و در قيامت بايد پاسخگو باشيم.
قرآن با صراحت در سورهى اسراء مىفرمايد: «انّ السمع و البصر و الفؤاد كلّ اولئك كان عنه مسئولاً»(37) گوش و چشم و دل همگى مورد سئوال قرار مىگيرند. آرى انسان بايد نگهبان چشم و گوش و دل خود باشد و اجازه ندهد هر ندايى وارد آن شود. در حديث مىخوانيم: دل، حَرَم خداست، نگذاريد غير خدا وارد آن شود.(38)
اسلام، براى برطرف كردن خستگى و ايجاد نشاط، راههاى مناسب و سالمى را به ما ارائه كرده است؛ ما را به سير و سفر، ورزش و شنا، كارهاى متنوّع و مفيد، ديد و بازديد، گفتگوهاى علمى و انتقال تجربه، رابطه با فرهيختگان و مهمتر از همه ارتباط با آفريدگار هستى و ياد او كه تنها آرامبخش دلهاست، سفارش كرده است. چرا خود را سرگرم لذّتهايى كنيم كه پايانش، ذلّت و آتش باشد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد: «لا خير فى لذّةٍ من بعدها النّار»(39)، در لذّتهايى كه پايانش دوزخ است خيرى نيست. «مَن تَلذّد لمعاصى اللّه اَورثه اللّه ذلّاً»(40) هر كس با گناه و از طريق آن لذّتجويى كند، خداوند او را خوار و ذليل مىنمايد.
1- سرمايهگذارى براى مبارزه و تهاجم فرهنگى عليه حقّ، سابقهاى طولانى دارد. «و من النّاس من يشترى لهو الحديث»
2- هر چه در مقابل حكمت قرار گيرد، لهو و مانع رسيدن به كمال است. «الكتاب الحكيم - لهو الحديث» (تعجّب از افرادى است كه حكمت رايگان پيامبر معصوم را رها كرده و بدنبال خريد لهو از افراد لاابالى مىباشند.)
3- ابزار مخالفان راه خدا، منطق و حكمت نيست، سخنان لهو و بى پايه است. «من يشترى لهوالحديث ليضلّ عن سبيل اللّه»
4- خريد وسايل لهو و امورى كه انسان را از كمال باز مىدارد، نشانهى جهالت و نادانى است. «يشترى لهو الحديث... بغير علم»
5 - تناسب كيفر با عمل، نشانهى عدالت است. آنها كه حقّ را با تمسخر اهانت مىكنند، عذابشان اهانت آور و ذلّتبار است. «يتّخذها هزواً... لهم عذاب مهين»
دورى از سخن و مجلس باطل
از ديدگاه اسلام، آهنگهايى كه متناسب با مجالس فسق و فجور و گناه باشد و قواى شهوانى را تحريك نمايد، حرام است، ولى اگر آهنگى مفاسد فوق را نداشت، مشهور فقها مىگويند: شنيدن آن مجاز است.
امام باقرعليه السلام فرمود: غنا، از جمله گناهانى است كه خداوند براى آن وعدهى آتش داده است، سپس اين آيه را تلاوت فرمود: «و من النّاس من يشترى لهو الحديث...».(29) بنابراين غنا، از گناهان كبيره است، زيرا گناه كبيره به گناهى گفته مىشود كه در قرآن به آن وعدهى عذاب داده شده است.
در سورهى حج مىخوانيم: «واجتنبوا قول الزّور»(30) از سخن باطل دورى كنيد. امام صادقعليه السلام فرمود: مراد از «قول زور» آوازه خوانى و غناست.(31)
از امام صادق و امام رضا عليهم السلام نيز نقل شده كه يكى از مصاديق «لهو الحديث» در سورهى لقمان، غنا مىباشد.
در روايات مىخوانيم:(32)
* غنا، روح نفاق را پرورش مىدهد و فقر و بدبختى مىآورد.
* زنان آوازهخوان و كسى كه به آنها مزد مىدهد و كسى كه آن پول را مصرف مىكند، مورد لعنت قرار گرفتهاند، همان گونه كه آموزش زنان خواننده حرام است.
* خانهاى كه در آن غنا باشد، از مرگ و مصيبت دردناك در امان نيست، دعا در آن به اجابت نمىرسد و فرشتگان وارد آن نمىشوند.(33)
آثار مخرّب غنا
1- ترويج فساد اخلاق و دور شدن از روح تقوا و روى آوردن به شهوات و گناهان، تا آنجا كه يكى از سران بنىاميّه (با آن همه آلودگى) اعتراف مىكند: غنا، حيا را كم و شهوت را زياد مىكند، شخصيت را درهم مىشكند و همان كارى را مىكند كه شراب مىكند.
برخى انسانها از راه نوشيدن شراب و يا تزريق هروئين و مرفين مىتوانند خود را وارد دنياى بىخيالى وبىتفاوتى كنند، برخى هم از طريق شنيدن سخنان باطل و شهوتانگيزِ يك آوازه خوان، غيرت خود را ناديده مىگيرند و در دنياى بىتفاوتى به سر مىبرند.
2- غفلت از خدا، غفلت از وظيفه، غفلت از محرومان، غفلت از آينده، غفلت از امكانات و استعدادها، غفلت از دشمنان، غفلت از نفس و شيطان. انسانِ امروز با آن همه پيشرفت در علم و تكنولوژى، در آتشى كه از غفلت او سرچشمه مىگيرد، مىسوزد.
آرى، غفلت از خدا، انسان را تا مرز حيوانيّت، بلكه پائينتر از آن پيش مىبرد. «اولئك كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون»(34)
امروزه استعمارگران براى سرگرم كردن و تخدير نسل جوان، از همهى امكانات از جمله ترويج آهنگهاى مبتذل از طريق انواع وسائل و امواج، براى اهداف استعمارى خود سود مىجويند.
3- آثار زيانبار آهنگهاى تحريكآميز و مبتذل بر اعصاب، بر كسى پوشيده نيست. در كتاب تأثير موسيقى بر روان و اعصاب، نكات مهمّى از پايان زندگى و فرجام بدِ نوازندگان آلات موسيقى و گرفتارى آنها به انواع بيمارىهاى روانى و سكتههاى ناگهانى و بيمارىهاى قلبى و عروقى و تحريكات نامطلوب ذكر شده كه براى اهل نظر قابل توجّه و تأمّل است.(35)
خوانندهى عزيز!
خداوند، جهان را براى بشر و بشر را براى تكامل و رشد و قرب معنوى آفريد. او جهان آفرينش را مسخّر ما نمود و فرشتگان را به تدبير امور ما وادار كرد. انبيا و اوليا را براى هدايت ما فرستاد و آنان تا سرحدّ مرگ و شهادت پيش رفتند. فرشتگان را براى آدم به سجده وا داشت، روح الهى را در انسان دميد و بهترين صورت و سيرت را به انسان عطا كرد، قابليّت رشد تا بىنهايت را در او به وديعه گذاشت، او را با عقل، فطرت، و انواع استعدادها مجهّز نمود و تنها در آفرينش او، به خود آفرين گفت. «فتبارك اللّه احسن الخالقين»(36)
آيا اين گل سرسبد هستى، با آن همه امتيازات مادّى و معنوى، بايد خود را در اختيار هر كسى قرار دهد؟ امام كاظمعليه السلام فرمود: به هر صدايى گوش فرا دهى، بردهى او هستى. آيا حيف نيست ما برده يك خوانندهى كذائى باشيم؟!
آيا شما حاضريد هر صدايى را روى نوار كاست ضبط كنيد؟ پس چگونه ما هر صدايى را روى نوار مغزمان ضبط مىكنيم؟ عمر، فكر و مغز، امانتهايى است كه خداوند به ما داده تا در راهى كه خودش مشخّص كرده صرف كنيم و اگر هر يك از اين امانتها را در غير راه خدا صرف كنيم به آن امانت خيانت كردهايم و در قيامت بايد پاسخگو باشيم.
قرآن با صراحت در سورهى اسراء مىفرمايد: «انّ السمع و البصر و الفؤاد كلّ اولئك كان عنه مسئولاً»(37) گوش و چشم و دل همگى مورد سئوال قرار مىگيرند. آرى انسان بايد نگهبان چشم و گوش و دل خود باشد و اجازه ندهد هر ندايى وارد آن شود. در حديث مىخوانيم: دل، حَرَم خداست، نگذاريد غير خدا وارد آن شود.(38)
اسلام، براى برطرف كردن خستگى و ايجاد نشاط، راههاى مناسب و سالمى را به ما ارائه كرده است؛ ما را به سير و سفر، ورزش و شنا، كارهاى متنوّع و مفيد، ديد و بازديد، گفتگوهاى علمى و انتقال تجربه، رابطه با فرهيختگان و مهمتر از همه ارتباط با آفريدگار هستى و ياد او كه تنها آرامبخش دلهاست، سفارش كرده است. چرا خود را سرگرم لذّتهايى كنيم كه پايانش، ذلّت و آتش باشد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد: «لا خير فى لذّةٍ من بعدها النّار»(39)، در لذّتهايى كه پايانش دوزخ است خيرى نيست. «مَن تَلذّد لمعاصى اللّه اَورثه اللّه ذلّاً»(40) هر كس با گناه و از طريق آن لذّتجويى كند، خداوند او را خوار و ذليل مىنمايد.
«7» وَإِذَا تُتْلَى عَلَيْهِ ءَايَتُنَا وَلَّى مُسْتَكْبِراً كَأَن لَّمْ يَسْمَعْهَا كَأَنَّ فِى أُذُنَيْهِ وَقْراً فَبَشِّرْهُ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ
نكتهها:
كلمهى «وَقْر»، به معناى سنگينى است. به افراد با شخصيّت و سنگين نيز باوقار مىگويند.
از اين آيه استفاده مىشود كه افراد متكبّر، حتّى حاضر به شنيدن سخن حقّ نمىباشند. چه رسد به آنكه آن را بشنوند و در آن انديشه كنند و اگر منطقى نبود نپذيرند.
كلمهى «وَقْر»، به معناى سنگينى است. به افراد با شخصيّت و سنگين نيز باوقار مىگويند.
از اين آيه استفاده مىشود كه افراد متكبّر، حتّى حاضر به شنيدن سخن حقّ نمىباشند. چه رسد به آنكه آن را بشنوند و در آن انديشه كنند و اگر منطقى نبود نپذيرند.
پيامها:
1- شنيدن سخنان لهو و باطل، آمادگى پذيرش حقّ را از انسان سلب مىكند. «لهو الحديث... ولّى مستكبراً»
2- برخى افراد، از هر زبانى آيات الهى را بشنوند، باز هم زير بار نمىروند. «و اذا تُتلى عليه آياتنا ولّى مستكبراً»
گوش اگر گوش تو و ناله اگر نالهى من
آنچه البتّه به جايى نرسد فرياد است
3- روحيهى استكبارى، مانع پذيرش حقّ و حقيقت است. «ولّى مُستكبراً»
4- گوش ندادن به سخن حقّ، نشانهى استكبار است. «مُستكبراً كان لم يسمعها»
5 - مستكبران را تحقير كنيد. «كأنّ فى اُذنيه وقراً»
6- يكى از شيوههاى تبليغى و تربيتى قرآن، استفاده از مثال و تمثيل است. «كَأن... كَأَنّ...»
7- كسى كه حقّ را نمىپذيرد، مثل كسى است كه هر دو گوش او سنگين باشد. «كأنّ فى اُذنيه وَقرا»
1- شنيدن سخنان لهو و باطل، آمادگى پذيرش حقّ را از انسان سلب مىكند. «لهو الحديث... ولّى مستكبراً»
2- برخى افراد، از هر زبانى آيات الهى را بشنوند، باز هم زير بار نمىروند. «و اذا تُتلى عليه آياتنا ولّى مستكبراً»
گوش اگر گوش تو و ناله اگر نالهى من
آنچه البتّه به جايى نرسد فرياد است
3- روحيهى استكبارى، مانع پذيرش حقّ و حقيقت است. «ولّى مُستكبراً»
4- گوش ندادن به سخن حقّ، نشانهى استكبار است. «مُستكبراً كان لم يسمعها»
5 - مستكبران را تحقير كنيد. «كأنّ فى اُذنيه وقراً»
6- يكى از شيوههاى تبليغى و تربيتى قرآن، استفاده از مثال و تمثيل است. «كَأن... كَأَنّ...»
7- كسى كه حقّ را نمىپذيرد، مثل كسى است كه هر دو گوش او سنگين باشد. «كأنّ فى اُذنيه وَقرا»
«8» إِنَّ الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّلِحَتِ لَهُمْ جَنَّتُ النَّعِيمِ «9» خَلِدِينَ فِيهَا وَعْدَ اللَّهِ حَقّاً وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ
نكتهها:
در آيات قبل بيان شد كه برخى با سخنان لغو و بيهوده، مىكوشند تا پيروان حقّ را گمراه كنند، آنان با داشتن روحيّهى استكبارى و گوش ندادن به آيات آسمانى، مؤمنان را به تمسخر مىگيرند. خداوند متعال در اين آيه، مؤمنان را با بشارت به نعمتهاى بهشت دلدارى مىدهد.
در آيات قبل بيان شد كه برخى با سخنان لغو و بيهوده، مىكوشند تا پيروان حقّ را گمراه كنند، آنان با داشتن روحيّهى استكبارى و گوش ندادن به آيات آسمانى، مؤمنان را به تمسخر مىگيرند. خداوند متعال در اين آيه، مؤمنان را با بشارت به نعمتهاى بهشت دلدارى مىدهد.
پيامها:
1- بهشت، مخصوص اهل ايمان و عمل صالح است. «انّ الّذين آمنوا و عملوا الصّالحات لهم جنّات...»
2- تحقير و تمسخرِ مستكبران را با وعدهها و بشارتهاى الهى براى مؤمنان واقعى جبران كنيم. «انّ الّذين آمنوا... لهم جنّات...»
3- ايمان همراه با عمل صالح، شرط بهرهگيرى از الطاف الهى است. «آمنواوعملواالصالحات لهم جنّات النعيم»
4- تكبّر و اعراض مخالفان، زودگذر است ولى پاداش اهل ايمان ابدى است. «خالدين فيها»
5 - وعدهها و پاداشهاى الهى را باور كنيم و جدّى بگيريم. «وعْداللّه حقّاً»
6- قدرت و حكمت الهى، پشتوانهى وعدههايش مىباشد. «وعْداللّه حقّاً و هو العزيز الحكيم»
7- قدرت و عزّت خداوند، بر پايهى حكمت او عملى مىشود. «العزيزُ الحكيم» (آرى، امروزه عملكرد بسيارى از قدرتمندان، حكيمانه نيست.)
1- بهشت، مخصوص اهل ايمان و عمل صالح است. «انّ الّذين آمنوا و عملوا الصّالحات لهم جنّات...»
2- تحقير و تمسخرِ مستكبران را با وعدهها و بشارتهاى الهى براى مؤمنان واقعى جبران كنيم. «انّ الّذين آمنوا... لهم جنّات...»
3- ايمان همراه با عمل صالح، شرط بهرهگيرى از الطاف الهى است. «آمنواوعملواالصالحات لهم جنّات النعيم»
4- تكبّر و اعراض مخالفان، زودگذر است ولى پاداش اهل ايمان ابدى است. «خالدين فيها»
5 - وعدهها و پاداشهاى الهى را باور كنيم و جدّى بگيريم. «وعْداللّه حقّاً»
6- قدرت و حكمت الهى، پشتوانهى وعدههايش مىباشد. «وعْداللّه حقّاً و هو العزيز الحكيم»
7- قدرت و عزّت خداوند، بر پايهى حكمت او عملى مىشود. «العزيزُ الحكيم» (آرى، امروزه عملكرد بسيارى از قدرتمندان، حكيمانه نيست.)
«10» خَلَقَ السَّمَوَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا وَأَلْقَى فِى الْأَرْضِ رَوَاسِىَ أَن تَمِيدَ بِكُمْ وَبَثَّ فِيهَا مِن كُلِّ دَآبَّةٍ وَ أَنزَلْنَا مِنَ السَّمَآءِ مَآءً فَأَنبَتْنَا فِيهَا مِن كُلِّ زَوْجٍ كَرِيمٍ
نكتهها:
گرچه به هر موجودى مىتوان از چند زاويه نگريست، ولى معمولاً هر چيزى در يك جهت و از يك زاويه، اهميّت و برجستگى ويژهاى دارد. در اين آيه، ويژگى مهمّ آسمانها و كرات، معلّق بودن آنها و پايههاى نامرئى آنهاست. خصوصيّت مهمّ كوهها، ثبات و جلوگيرى از لرزش زمين است. جهت مهمّ حيوانات، تنوّع و گستردگى آنها در زمين، و ويژگى مهم گياهان، زوجيّت و پر ارزش بودن آنها است.
در اين آيه، به چند نمونه از اعجاز علمى قرآن در زمانى كه بشر حتّى تصور و گمان آن را نيز نداشت، اشاره شده است: يكى اشاره به ستونها و اهرمهاى نامرئى براى استقرار كرات و اجرام آسمانى. يعنى قوّهى جاذبه و نيروى گريز از مركز، دو قدرتى كه رمز گردش كرات در مدار خود هستند. اعجاز ديگر، اشاره به محافظت زمين از لرزش، به وسيلهى استقرار كوهها و همچنين اشاره به قانون زوجيّت در گياهان مىباشد.
گرچه به هر موجودى مىتوان از چند زاويه نگريست، ولى معمولاً هر چيزى در يك جهت و از يك زاويه، اهميّت و برجستگى ويژهاى دارد. در اين آيه، ويژگى مهمّ آسمانها و كرات، معلّق بودن آنها و پايههاى نامرئى آنهاست. خصوصيّت مهمّ كوهها، ثبات و جلوگيرى از لرزش زمين است. جهت مهمّ حيوانات، تنوّع و گستردگى آنها در زمين، و ويژگى مهم گياهان، زوجيّت و پر ارزش بودن آنها است.
در اين آيه، به چند نمونه از اعجاز علمى قرآن در زمانى كه بشر حتّى تصور و گمان آن را نيز نداشت، اشاره شده است: يكى اشاره به ستونها و اهرمهاى نامرئى براى استقرار كرات و اجرام آسمانى. يعنى قوّهى جاذبه و نيروى گريز از مركز، دو قدرتى كه رمز گردش كرات در مدار خود هستند. اعجاز ديگر، اشاره به محافظت زمين از لرزش، به وسيلهى استقرار كوهها و همچنين اشاره به قانون زوجيّت در گياهان مىباشد.
پيامها:
1- نديدن، دليل نبودن نيست. (آسمانها ستون دارد، گرچه ما آن را نمىبينيم) «بغير عمد ترونها»
2- قبل از هر چيز، استقرار و آرامش لازمهى زندگى است. «ان تميد بكم»
3- نظام حاكم بر زمين، به خاطر انسان است. «ان تميد بكم»
4- از الطاف الهى، پخش بودن و پراكندگى منابع مورد نياز، در تمام كرهى زمين است. «بثّ فيها»
5 - آب، نعمتى بس بزرگ و با اهميّت است. («ماءً»، نكره و با تنوين آمده كه نشانهى عظمت است)
6- به گياهان و سبزىها و محيط زيست، كريمانه بنگريم كه خداوندِ كريم، در قرآن كريم، آنها را كريم خوانده است. «من كلّ زوج كريم»
1- نديدن، دليل نبودن نيست. (آسمانها ستون دارد، گرچه ما آن را نمىبينيم) «بغير عمد ترونها»
2- قبل از هر چيز، استقرار و آرامش لازمهى زندگى است. «ان تميد بكم»
3- نظام حاكم بر زمين، به خاطر انسان است. «ان تميد بكم»
4- از الطاف الهى، پخش بودن و پراكندگى منابع مورد نياز، در تمام كرهى زمين است. «بثّ فيها»
5 - آب، نعمتى بس بزرگ و با اهميّت است. («ماءً»، نكره و با تنوين آمده كه نشانهى عظمت است)
6- به گياهان و سبزىها و محيط زيست، كريمانه بنگريم كه خداوندِ كريم، در قرآن كريم، آنها را كريم خوانده است. «من كلّ زوج كريم»
«11» هَذَا خَلْقُ اللَّهِ فَأَرُونِى مَاذَا خَلَقَ الَّذِينَ مِن دُونِهِ بَلِ الظَّلِمُونَ فِى ضَلَلٍ مُّبِينٍ
پيامها:
1- در بحث و گفتگو، از نمونههاى عينى استفاده كنيم. «هذا»
2- ابتدا راه حق را بيان كنيد و سپس از مخالفان حق، انتقاد يا با آنان مبارزه كنيم. «هذا خلق اللّه فارونى ماذا»
3- يكى از راههاى خداشناسى، مقايسه ميان قدرت او و قدرت ديگران است. «هذا خلق اللّه فارونى ماذا خلق الّذين من دونه»
4- تنها به ادّعا گوش ندهيم، دليل و سند و نمونه بخواهيم. «فارونى»
5 - سرسختى و لجاجت در برابر حقّ، ظلم است. «بل الظالمون» (اين همه آثار را مىبينند، ولى باز هم با خدا و راه حق دشمنى دارند).
6- كسانى كه به سراغ غير خدا مىروند، هم گمراهند و هم ظالم. «بل الظالمون فى ضلال»
7- انحراف شرك، بر كسى پوشيده نيست. «ضلال مبين»
1- در بحث و گفتگو، از نمونههاى عينى استفاده كنيم. «هذا»
2- ابتدا راه حق را بيان كنيد و سپس از مخالفان حق، انتقاد يا با آنان مبارزه كنيم. «هذا خلق اللّه فارونى ماذا»
3- يكى از راههاى خداشناسى، مقايسه ميان قدرت او و قدرت ديگران است. «هذا خلق اللّه فارونى ماذا خلق الّذين من دونه»
4- تنها به ادّعا گوش ندهيم، دليل و سند و نمونه بخواهيم. «فارونى»
5 - سرسختى و لجاجت در برابر حقّ، ظلم است. «بل الظالمون» (اين همه آثار را مىبينند، ولى باز هم با خدا و راه حق دشمنى دارند).
6- كسانى كه به سراغ غير خدا مىروند، هم گمراهند و هم ظالم. «بل الظالمون فى ضلال»
7- انحراف شرك، بر كسى پوشيده نيست. «ضلال مبين»
«12» وَلَقَدْ ءَاتَيْنَا لُقْمَنَ الْحِكَمَةَ أَنِ اشْكُرْ لِلَّهِ وَمَن يَشْكُرْ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِىٌّ حَمِيدٌ
پيامها:
1- نعمت ويژه، شكر ويژه مىطلبد. «آتينا لقمان الحكمة... اشكر للّه» چنانكه خداوند در برابر اعطاى نعمت ويژهى كوثر به پيامبر اسلام، از او شكر ويژه مىخواهد. «انّا اعطيناك الكوثر فصلّ لربّك و انحر»(41)
2- اوّلين فرمان به حضرت موسى بعد از نبوّت، فرمان نماز و اوّلين فرمان بعد از دادن حكمت به لقمان، فرمان شكرگزارى است. «ان اشكر لِلّه»
3- شكر نعمتهاى خداوند، به سود خود انسان است. «و من يشكر فانّما يشكر لنفسه» چنانكه در جاى ديگر مىخوانيم: «لئن شكرتم لازيدنّكم»(42)
4- هرگونه دارايى و غنى ارزش نيست، غنايى ارزشمند است كه از هر آفت به دور باشد. «غنىّ حميد»
5 - خداوند، حميد است، چه انسانها او را حمد كنند يا نكنند. «غنىّ حميد»
1- نعمت ويژه، شكر ويژه مىطلبد. «آتينا لقمان الحكمة... اشكر للّه» چنانكه خداوند در برابر اعطاى نعمت ويژهى كوثر به پيامبر اسلام، از او شكر ويژه مىخواهد. «انّا اعطيناك الكوثر فصلّ لربّك و انحر»(41)
2- اوّلين فرمان به حضرت موسى بعد از نبوّت، فرمان نماز و اوّلين فرمان بعد از دادن حكمت به لقمان، فرمان شكرگزارى است. «ان اشكر لِلّه»
3- شكر نعمتهاى خداوند، به سود خود انسان است. «و من يشكر فانّما يشكر لنفسه» چنانكه در جاى ديگر مىخوانيم: «لئن شكرتم لازيدنّكم»(42)
4- هرگونه دارايى و غنى ارزش نيست، غنايى ارزشمند است كه از هر آفت به دور باشد. «غنىّ حميد»
5 - خداوند، حميد است، چه انسانها او را حمد كنند يا نكنند. «غنىّ حميد»
سيماى لقمان حكيم
در تفسير الميزان بحثى دربارهى جناب لقمان آمده است كه بخشى از آن را نقل مىكنيم:
پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: لقمان، پيامبر نبود، ولى بندهاى بود كه بسيار فكر مىكرد و به خداوند ايمان واقعى داشت. خدا را دوست داشت و خداوند نيز او را دوست مىداشت و به او حكمت عطا كرد.
امام صادقعليه السلام مىفرمايند: لقمان، حكمت را به خاطر مال و جمال و فاميل دريافت نكرده بود، بلكه او مردى پرهيزكار، تيزبين، باحيا و دلسوز بود. اگر دو نفر با هم درگير مىشدند و خصومتى پيدا مىكردند، ميان آنها آشتى برقرار مىكرد.
لقمان با دانشمندان زياد مىنشست. او با هواى نفس خود مبارزه مىكرد و...(43)
او داراى عمرى طولانى، معاصر حضرت داود و از بستگان حضرت ايّوب بود. او ميان حكيم شدن يا حاكم شدن مخيّر شد و حكمت را انتخاب كرد. از لقمان پرسيدند: چگونه به اين مقام رسيدى؟ گفت: به خاطر امانت دارى، صداقت و سكوت دربارهى آنچه به من مربوط نبود.(44)
امام صادقعليه السلام فرمود: لقمان نسبت به رهبر آسمانىِ زمان خود معرفت داشت.(45)
گرچه خداوند به او كتاب آسمانى نداد، ولى همتاى آن يعنى حكمت را به او آموخت.
روزى مولاى لقمان از او خواست تا بهترين عضو گوسفند را برايش بياورد. لقمان زبان گوسفند را آورد. روز ديگر گفت: بدترين عضو آن را بياور. لقمان باز هم زبان گوسفند را آورد. چون مولايش دليل اين كار را پرسيد، لقمان گفت: اگر زبان در راه حق حركت كند و سخن حق بگويد، بهترين عضو بدن است وگرنه بدترين عضو خواهد بود.(46)
در عظمت لقمان همين بس كه خدا و رسول او و امامان معصومعليهم السلام پندهاى او را براى ديگران نقل كردهاند.
در تفسير الميزان بحثى دربارهى جناب لقمان آمده است كه بخشى از آن را نقل مىكنيم:
پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: لقمان، پيامبر نبود، ولى بندهاى بود كه بسيار فكر مىكرد و به خداوند ايمان واقعى داشت. خدا را دوست داشت و خداوند نيز او را دوست مىداشت و به او حكمت عطا كرد.
امام صادقعليه السلام مىفرمايند: لقمان، حكمت را به خاطر مال و جمال و فاميل دريافت نكرده بود، بلكه او مردى پرهيزكار، تيزبين، باحيا و دلسوز بود. اگر دو نفر با هم درگير مىشدند و خصومتى پيدا مىكردند، ميان آنها آشتى برقرار مىكرد.
لقمان با دانشمندان زياد مىنشست. او با هواى نفس خود مبارزه مىكرد و...(43)
او داراى عمرى طولانى، معاصر حضرت داود و از بستگان حضرت ايّوب بود. او ميان حكيم شدن يا حاكم شدن مخيّر شد و حكمت را انتخاب كرد. از لقمان پرسيدند: چگونه به اين مقام رسيدى؟ گفت: به خاطر امانت دارى، صداقت و سكوت دربارهى آنچه به من مربوط نبود.(44)
امام صادقعليه السلام فرمود: لقمان نسبت به رهبر آسمانىِ زمان خود معرفت داشت.(45)
گرچه خداوند به او كتاب آسمانى نداد، ولى همتاى آن يعنى حكمت را به او آموخت.
روزى مولاى لقمان از او خواست تا بهترين عضو گوسفند را برايش بياورد. لقمان زبان گوسفند را آورد. روز ديگر گفت: بدترين عضو آن را بياور. لقمان باز هم زبان گوسفند را آورد. چون مولايش دليل اين كار را پرسيد، لقمان گفت: اگر زبان در راه حق حركت كند و سخن حق بگويد، بهترين عضو بدن است وگرنه بدترين عضو خواهد بود.(46)
در عظمت لقمان همين بس كه خدا و رسول او و امامان معصومعليهم السلام پندهاى او را براى ديگران نقل كردهاند.
گوشهاى از نصايح لقمان
* اگر در كودكى خود را ادب كنى، در بزرگى از آن بهرهمند مىشوى.
* از كسالت و تنبلى بپرهيز، بخشى از عمرت را براى آموزش قرار بده و با افراد لجوج، گفتگو و جدل نكن.
* با فقها مجادله مكن، با فاسق رفيق مشو، فاسق را به برادرى مگير و با افراد متّهم، همنشين مشو.
* تنها از خدا بترس و به او اميدوار باش. بيم و اميد نسبت به خدا در قلب تو يكسان باشد.
* بر دنيا تكيه نكن و دل مبند و دنيا را به منزلهى پلى در نظر بگير.
* بدان كه در قيامت از تو دربارهى چهار چيز مىپرسند: از جوانى كه در چه راهى صرف كردى، از عمرت كه در چه فنا كردى، از مال و دارايىات كه از چه راهى بدست آوردى و آن را در چه راهى مصرف كردى.
* به آنچه در دست مردم است چشم مدوز و با همهى مردم با حسن خلق برخورد كن.
* با همسفران زياد مشورت كن و توشهى سفر خود را بين آنها تقسيم كن.
* اگر با تو مشورت كردند، دلسوزى خود را خالصانه به آنها اعلام كن. اگر از تو كمك و قرضى درخواست كردند، مساعدت كن و به سخن كسى كه سنّ او بيشتر از توست، گوشفراده.
* نمازت را در اوّل وقت بخوان، نماز را حتّى در سختترين شرايط به جماعت بخوان.(47)
* اگر در نماز بودى، قلب خود را حفظ كن.
* اگر در حال غذا خوردن بودى، حلق خود را حفظ كن.
* اگر در ميان مردم هستى، زبان خود را حفظ كن.
* هرگز خدا ومرگ را فراموش مكن، امّا احسانى كه به مردم مىكنى يا بدى كه ديگران درحقّ تو مىكنند فراموش كن.(48)
* اگر در كودكى خود را ادب كنى، در بزرگى از آن بهرهمند مىشوى.
* از كسالت و تنبلى بپرهيز، بخشى از عمرت را براى آموزش قرار بده و با افراد لجوج، گفتگو و جدل نكن.
* با فقها مجادله مكن، با فاسق رفيق مشو، فاسق را به برادرى مگير و با افراد متّهم، همنشين مشو.
* تنها از خدا بترس و به او اميدوار باش. بيم و اميد نسبت به خدا در قلب تو يكسان باشد.
* بر دنيا تكيه نكن و دل مبند و دنيا را به منزلهى پلى در نظر بگير.
* بدان كه در قيامت از تو دربارهى چهار چيز مىپرسند: از جوانى كه در چه راهى صرف كردى، از عمرت كه در چه فنا كردى، از مال و دارايىات كه از چه راهى بدست آوردى و آن را در چه راهى مصرف كردى.
* به آنچه در دست مردم است چشم مدوز و با همهى مردم با حسن خلق برخورد كن.
* با همسفران زياد مشورت كن و توشهى سفر خود را بين آنها تقسيم كن.
* اگر با تو مشورت كردند، دلسوزى خود را خالصانه به آنها اعلام كن. اگر از تو كمك و قرضى درخواست كردند، مساعدت كن و به سخن كسى كه سنّ او بيشتر از توست، گوشفراده.
* نمازت را در اوّل وقت بخوان، نماز را حتّى در سختترين شرايط به جماعت بخوان.(47)
* اگر در نماز بودى، قلب خود را حفظ كن.
* اگر در حال غذا خوردن بودى، حلق خود را حفظ كن.
* اگر در ميان مردم هستى، زبان خود را حفظ كن.
* هرگز خدا ومرگ را فراموش مكن، امّا احسانى كه به مردم مىكنى يا بدى كه ديگران درحقّ تو مىكنند فراموش كن.(48)
حكمت؛ معرفت، طاعت
حكمت، بينشى است كه در سايهى معرفت الهى پديد آيد و بر اساس فكر در اسرار هستى و رسيدن به حقّ، نور و تقوا مىتوان به آن دست يافت.
امام باقرعليه السلام فرمودند: حكمت، همان فهم، معرفت و شناخت عميق است، شناختى كه انسان را به بندگى خدا و رهبر آسمانى وا دارد و از گناهان بزرگ دور سازد. امام صادقعليه السلام فرمودند: رأس حكمت، طاعت خداوند است.(49)
راغب در معناى اين واژه مىگويد: حكمت، رسيدن به حقّ به واسطهى علم و عقل است.(50)
پيامبرصلى الله عليه وآله فرمودند: من سراى حكمت هستم و علىّ درگاه آن، هركس طالب حكمت است بايد از اين راه وارد شود. «انا دار الحكمة و علىّ بابها فمن اراد الحكمة فليأت الباب»(51) در روايات متعدّد، اهلبيتعليهم السلام دروازه و كليد حكمت معرّفى شدهاند.(52)
حكمت، بينشى است كه در سايهى معرفت الهى پديد آيد و بر اساس فكر در اسرار هستى و رسيدن به حقّ، نور و تقوا مىتوان به آن دست يافت.
امام باقرعليه السلام فرمودند: حكمت، همان فهم، معرفت و شناخت عميق است، شناختى كه انسان را به بندگى خدا و رهبر آسمانى وا دارد و از گناهان بزرگ دور سازد. امام صادقعليه السلام فرمودند: رأس حكمت، طاعت خداوند است.(49)
راغب در معناى اين واژه مىگويد: حكمت، رسيدن به حقّ به واسطهى علم و عقل است.(50)
پيامبرصلى الله عليه وآله فرمودند: من سراى حكمت هستم و علىّ درگاه آن، هركس طالب حكمت است بايد از اين راه وارد شود. «انا دار الحكمة و علىّ بابها فمن اراد الحكمة فليأت الباب»(51) در روايات متعدّد، اهلبيتعليهم السلام دروازه و كليد حكمت معرّفى شدهاند.(52)
ارزش حكمت
يكى از وظايف انبيا، آموزش كتاب و حكمت است. «و يعلّمهم الكتاب و الحكمة»(53)
حكمت، همتاى كتاب آسمانى است و به هر كس حكمت عطا شود، خير كثير داده شده است. «يؤتى الحكمة من يشاء و من يؤت الحكمة فقد اوتى خيرا كثيرا»(54)
به گفتهى روايات؛ حكمت، همچون نورى است كه در جان قرار مىگيرد و آثار آن در گفتار و رفتار انسان پيدا مىشود.(55)
حكمت، بينش و بصيرتى است كه اگر در فقير باشد، او را در جامعه از ثروتمند محبوبتر مىكند و اگر در صغير باشد، او را بر بزرگسالان برترى مىبخشد.(56)
حكمت، گمشدهى مؤمن است(57) و در فراگيرى آن به قدرى سفارش شده است كه فرمودهاند: همان گونه كه لؤلؤ قيمتى را از ميان زباله بر مىداريد، حكمت را حتّى اگر از دشمنان بود فراگيريد.(58)
فرد حكيم در مسائل سطحى و زودگذر توقّف ندارد، توجّه او به عاقبت و نتيجهى امور است. نه نزاعى با بالا دست خود دارد و نه زيردستان را تحقير مىكند، سخنى بدون علم و آگاهى نمىگويد و در گفتار و رفتارش تناقضى يافت نمىشود.
نعمتهاى الهى را ضايع نمىكند و به سراغ بيهودهها نمىرود، مردم را مثل خود دوست دارد و هر چه را براى خود بخواهد براى آنان مىخواهد و هرگز با مردم حيله نمىكند.
حكمت چگونه به دست مىآيد؟
حكمت، هديهاى است كه خداوند به مخلصين عنايت مىفرمايد. در روايات متعدّد مىخوانيم: «مَن اَخلَصَ للّه اربعين صَباحاً ظَهرت يَنابيع الحكمة من قلبه على لسانه»، هر كس چهل شبانه روز كارهايش خالصانه باشد، خداوند چشمههاى حكمت را از دل او به زبانش جارى مىسازد.(59)
در حديث ديگرى مىخوانيم: كسى كه در دنيا زاهد باشد و زرق و برقها او را فريب ندهد، خداوند حكمت را در جانش مستقر مىكند.(60) حفظ زبان، كنترل شكم و شهوت، امانتدارى، تواضع و رها كردن مسائل غير مفيد، زمينههاى پيدايش حكمت است.(61)
نمونههاى حكمت
خداوند در سورهى اسراء از آيه 22 تا آيه 38 دستوراتى داده و در پايان مىفرمايد: اين اوامر و نواهى حكمتهايى است كه پروردگارت به تو وحى كرده است، آن دستورات عبارتند از:
يكتاپرستى و دورى از شرك، احسان و احترام به والدين به خصوص در هنگام پيرى، گفتار كريمانه و تواضع همراه با محبّت، دعاى خير به آنان، پرداخت حقّ الهى به اولياى خدا، فقرا و در راه ماندگان، پرهيز از اسراف و ولخرجى، ميانهروى در مصرف، پرهيز از نسلكشى و عمل نامشروع جنسى، دورى از تصرّف در مال يتيم، اداى حقّ مردم و دورى از كم فروشى، پيروى نكردن از چيزى كه به آن هيچ علم و آگاهى ندارى و دورى از راه رفتن متكبّرانه. سپس مىفرمايد: «ذلك مما اوحى اليك ربّك من الحكمة» اين سفارشات نمونههاى حكمت الهى است.
يكى از وظايف انبيا، آموزش كتاب و حكمت است. «و يعلّمهم الكتاب و الحكمة»(53)
حكمت، همتاى كتاب آسمانى است و به هر كس حكمت عطا شود، خير كثير داده شده است. «يؤتى الحكمة من يشاء و من يؤت الحكمة فقد اوتى خيرا كثيرا»(54)
به گفتهى روايات؛ حكمت، همچون نورى است كه در جان قرار مىگيرد و آثار آن در گفتار و رفتار انسان پيدا مىشود.(55)
حكمت، بينش و بصيرتى است كه اگر در فقير باشد، او را در جامعه از ثروتمند محبوبتر مىكند و اگر در صغير باشد، او را بر بزرگسالان برترى مىبخشد.(56)
حكمت، گمشدهى مؤمن است(57) و در فراگيرى آن به قدرى سفارش شده است كه فرمودهاند: همان گونه كه لؤلؤ قيمتى را از ميان زباله بر مىداريد، حكمت را حتّى اگر از دشمنان بود فراگيريد.(58)
فرد حكيم در مسائل سطحى و زودگذر توقّف ندارد، توجّه او به عاقبت و نتيجهى امور است. نه نزاعى با بالا دست خود دارد و نه زيردستان را تحقير مىكند، سخنى بدون علم و آگاهى نمىگويد و در گفتار و رفتارش تناقضى يافت نمىشود.
نعمتهاى الهى را ضايع نمىكند و به سراغ بيهودهها نمىرود، مردم را مثل خود دوست دارد و هر چه را براى خود بخواهد براى آنان مىخواهد و هرگز با مردم حيله نمىكند.
حكمت چگونه به دست مىآيد؟
حكمت، هديهاى است كه خداوند به مخلصين عنايت مىفرمايد. در روايات متعدّد مىخوانيم: «مَن اَخلَصَ للّه اربعين صَباحاً ظَهرت يَنابيع الحكمة من قلبه على لسانه»، هر كس چهل شبانه روز كارهايش خالصانه باشد، خداوند چشمههاى حكمت را از دل او به زبانش جارى مىسازد.(59)
در حديث ديگرى مىخوانيم: كسى كه در دنيا زاهد باشد و زرق و برقها او را فريب ندهد، خداوند حكمت را در جانش مستقر مىكند.(60) حفظ زبان، كنترل شكم و شهوت، امانتدارى، تواضع و رها كردن مسائل غير مفيد، زمينههاى پيدايش حكمت است.(61)
نمونههاى حكمت
خداوند در سورهى اسراء از آيه 22 تا آيه 38 دستوراتى داده و در پايان مىفرمايد: اين اوامر و نواهى حكمتهايى است كه پروردگارت به تو وحى كرده است، آن دستورات عبارتند از:
يكتاپرستى و دورى از شرك، احسان و احترام به والدين به خصوص در هنگام پيرى، گفتار كريمانه و تواضع همراه با محبّت، دعاى خير به آنان، پرداخت حقّ الهى به اولياى خدا، فقرا و در راه ماندگان، پرهيز از اسراف و ولخرجى، ميانهروى در مصرف، پرهيز از نسلكشى و عمل نامشروع جنسى، دورى از تصرّف در مال يتيم، اداى حقّ مردم و دورى از كم فروشى، پيروى نكردن از چيزى كه به آن هيچ علم و آگاهى ندارى و دورى از راه رفتن متكبّرانه. سپس مىفرمايد: «ذلك مما اوحى اليك ربّك من الحكمة» اين سفارشات نمونههاى حكمت الهى است.
«13» وَإِذْ قَالَ لُقْمَنُ لِابْنِهِ وَهُوَ يَعِظُهُ يَبُنَىَّ لَا تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ
نكتهها:
موعظه، يكى از راههاى دعوت به حقّ است و هيچ كس از آن بىنياز نيست. يكى از نامهاى قرآن، موعظه است. «قد جائتكم موعظة من ربّكم»(62) و در كتابهاى حديث، فصلى مخصوصِ مواعظ به چشم مىخورد.
در برخى روايات آمده است: گاهى پيامبر صلى الله عليه وآله به جبرئيل مىفرمود: مرا موعظه كن.(63) حضرت على عليه السلام نيز گاهى به بعضى از يارانش مىفرمود: مرا موعظه كن، زيرا در شنيدن اثرى است كه در دانستن نيست.(64)
موعظه، يكى از راههاى دعوت به حقّ است و هيچ كس از آن بىنياز نيست. يكى از نامهاى قرآن، موعظه است. «قد جائتكم موعظة من ربّكم»(62) و در كتابهاى حديث، فصلى مخصوصِ مواعظ به چشم مىخورد.
در برخى روايات آمده است: گاهى پيامبر صلى الله عليه وآله به جبرئيل مىفرمود: مرا موعظه كن.(63) حضرت على عليه السلام نيز گاهى به بعضى از يارانش مىفرمود: مرا موعظه كن، زيرا در شنيدن اثرى است كه در دانستن نيست.(64)
پيامها:
1- شيوههاى تربيتِ فرزند را از بزرگان بياموزيم. «و اذ قال لقمان لابنه»
2- در موعظه بايد ابتدا، ذهن و حواسّ شنونده را به خود متوجّه كنيم. «يا بنىّ»
3- موعظه بايد بر اساس حكمت باشد. «و لقد آتينا لقمان الحكمة... و هو يعظه»
4- فرزند، به نصيحت نياز دارد. از فرزندانمان غافل نشويم. «قال لقمان لابنه»
5 - در تبليغ، ابتدا از نزديكان خود شروع كنيم. «قال لقمان لابنه»
6- از بهترين راههاى تربيت صحيح فرزند، گفتگوى صميمى با اوست. «و هو يعظه يا بنىّ»
7- از رسالتهاى پدر نسبت به فرزند، موعظه است. «قال لقمان لابنه و هو يعظه»
8 - با نوجوان بايد با زبان موعظه سخن گفت، نه سرزنش. «و هو يعظه يا بنىّ»
9- موعظه بايد با محبّت و عاطفه همراه باشد. «يا بنىّ»
10- يكى از شرايط تأثير موعظه، احترام و شخصيت دادن به طرف مقابل است. «يا بنىّ»
11- در ارشاد و موعظه، مسايل اصلى را در اولويت قرار دهيم. «يعظه... لا تشرك»
12- شرك، بزرگترين خطر و اصلىترين مسئله است، در نزد خداوند، همهى دنيا متاع قليل است، «متاع الدنيا قليل»(65)، ولى شرك ظلم عظيم است. «لظلمٌ عظيم» يعنى اگر همهى دنيا را به كسى بدهند كه مشرك شود، نبايد بپذيرد.
13- مواعظ خود را با دليل و منطق بيان كنيم. «لاتشرك... انّ الشرك لظلم عظيم»
1- شيوههاى تربيتِ فرزند را از بزرگان بياموزيم. «و اذ قال لقمان لابنه»
2- در موعظه بايد ابتدا، ذهن و حواسّ شنونده را به خود متوجّه كنيم. «يا بنىّ»
3- موعظه بايد بر اساس حكمت باشد. «و لقد آتينا لقمان الحكمة... و هو يعظه»
4- فرزند، به نصيحت نياز دارد. از فرزندانمان غافل نشويم. «قال لقمان لابنه»
5 - در تبليغ، ابتدا از نزديكان خود شروع كنيم. «قال لقمان لابنه»
6- از بهترين راههاى تربيت صحيح فرزند، گفتگوى صميمى با اوست. «و هو يعظه يا بنىّ»
7- از رسالتهاى پدر نسبت به فرزند، موعظه است. «قال لقمان لابنه و هو يعظه»
8 - با نوجوان بايد با زبان موعظه سخن گفت، نه سرزنش. «و هو يعظه يا بنىّ»
9- موعظه بايد با محبّت و عاطفه همراه باشد. «يا بنىّ»
10- يكى از شرايط تأثير موعظه، احترام و شخصيت دادن به طرف مقابل است. «يا بنىّ»
11- در ارشاد و موعظه، مسايل اصلى را در اولويت قرار دهيم. «يعظه... لا تشرك»
12- شرك، بزرگترين خطر و اصلىترين مسئله است، در نزد خداوند، همهى دنيا متاع قليل است، «متاع الدنيا قليل»(65)، ولى شرك ظلم عظيم است. «لظلمٌ عظيم» يعنى اگر همهى دنيا را به كسى بدهند كه مشرك شود، نبايد بپذيرد.
13- مواعظ خود را با دليل و منطق بيان كنيم. «لاتشرك... انّ الشرك لظلم عظيم»
معناى شرك
شرك، معناى وسيع و گستردهاى دارد كه بارزترين آن شرك به معناى بتپرستى است و اين نوع شرك، به فتواى فقها موجب خروج از جرگهى دين و سبب ارتداد انسان مىشود.
شرك معانى ديگرى نيز دارد: اطاعت بى چون و چرا از غير خدا و يا پيروى از هواى نفس كه قرآن مىفرمايد: «و لقد بعثنا فى كلّ امّة رسولاً ان اعبدوا اللّه و اجتنبوا الطاغوت»(66) و همانا فرستاديم در هر امّتى رسولى، كه خدا را عبادت كنيد و از طاغوت اجتناب كنيد. يا مىخوانيم: «أفرأيت من اتّخذ الهه هواه»(67) آيا نديدى كسى كه هواى نفس خود را خداى خود قرار داده است.
در قرآن بيش از 100 مرتبه عبارتِ «دون اللّه» و «دونه» آمده است، يعنى اطاعت و پرستش غير خدا شرك است. مؤمنان نيز در مواردى كه به غير از فرمان الهى و معيارهاى الهى عمل مىكنند، از مدار توحيد خارج مىشوند. «و ما يؤمن اكثرهم باللّه الاّ و هم مشركون»(68) يعنى اكثر مؤمنان، مشرك نيز هستند و تكيهگاههاى غير الهى دارند.
در روايت آمده است كه اين گونه شرك، از حركت مورچه در شب تاريك بر سنگ سياه پوشيدهتر است.
بنابراين شرك، تنها بتپرستى نيست، بلكه وابستگى به هر قدرت، مقام، مال، مدرك، قبيله و هر امرى كه در جهت خدا نباشد، شرك است.
شرك، معناى وسيع و گستردهاى دارد كه بارزترين آن شرك به معناى بتپرستى است و اين نوع شرك، به فتواى فقها موجب خروج از جرگهى دين و سبب ارتداد انسان مىشود.
شرك معانى ديگرى نيز دارد: اطاعت بى چون و چرا از غير خدا و يا پيروى از هواى نفس كه قرآن مىفرمايد: «و لقد بعثنا فى كلّ امّة رسولاً ان اعبدوا اللّه و اجتنبوا الطاغوت»(66) و همانا فرستاديم در هر امّتى رسولى، كه خدا را عبادت كنيد و از طاغوت اجتناب كنيد. يا مىخوانيم: «أفرأيت من اتّخذ الهه هواه»(67) آيا نديدى كسى كه هواى نفس خود را خداى خود قرار داده است.
در قرآن بيش از 100 مرتبه عبارتِ «دون اللّه» و «دونه» آمده است، يعنى اطاعت و پرستش غير خدا شرك است. مؤمنان نيز در مواردى كه به غير از فرمان الهى و معيارهاى الهى عمل مىكنند، از مدار توحيد خارج مىشوند. «و ما يؤمن اكثرهم باللّه الاّ و هم مشركون»(68) يعنى اكثر مؤمنان، مشرك نيز هستند و تكيهگاههاى غير الهى دارند.
در روايت آمده است كه اين گونه شرك، از حركت مورچه در شب تاريك بر سنگ سياه پوشيدهتر است.
بنابراين شرك، تنها بتپرستى نيست، بلكه وابستگى به هر قدرت، مقام، مال، مدرك، قبيله و هر امرى كه در جهت خدا نباشد، شرك است.
آثار شرك
1- حبط عمل:
شرك، كارهاى خوب انسان را از بين مىبرد، همان گونه كه آتش، درختانِ سبز يك جنگل را از بين مىبرد. قرآن، خطاب به پيامبر مىفرمايد: «لئن اشركت ليحبطنّ عملك»(69) اگر مشرك شوى، تمام اعمالت نابود مىشود.
2- اضطراب و نگرانى:
هدف يك فرد خداپرست و موحّد، راضى كردن خداى يكتاست كه زود راضى مىشود، امّا كسى كه به جاى خدا در فكر راضى كردن ديگران باشد، دائماً گرفتار اضطراب و نگرانى است. زيرا تعداد مردم زياد است و هر كدام هم خواستهها و توقّعات گوناگونى دارند.
حضرت يوسفعليه السلام در زندان به دوستان مشرك خود فرمود: «ءارباب متفرّقون خير ام اللّه الواحد القهّار»(70)، آيا چند سرپرست و ارباب بهتر است يا يك خداى واحد.
قرآن مىفرمايد: مثال كسى كه از خدا جدا شود، مثال كسى است كه از آسمان پرتاب شود و طعمهى انواع پرندگان قرار گيرد و هر ذرّهى او به مكان دورى پرتاب شود. «و مَن يشرك باللّه فكانّما خَرَّ من السماء فتَخطَفه الطيَر او تَهوى به الرّيح فى مكان سَحيق»(71)
آرى، توحيد و بندگى خالص خداوند، قلعهى محكمى است كه انسان را از هدر رفتن، به هر كس دل بستن، دور هر كس چرخيدن، به هر كس اميد داشتن، تملّق و ستايش از هر كس و ترسيدن از هر كس، حفظ مىكند. در حديث مىخوانيم: «كلمة لاالهالاّاللّه حِصنى فمن دَخل حِصنى أمِنَ من عذابى»(72)، توحيد قلعه و دژ محكمى است كه هر كس در آن وارد شود، از عذاب خداوند در امان خواهد بود.
3- اختلاف و تفرقه:
در جامعهى توحيدى، محور همه چيز خداوند است، رهبر، قانون و راه را خدا تعيين مىكند و همه دور همان محور مىچرخند، ولى در جامعهى شرك آلود، به جاى خداى واحد، طاغوتها، سليقهها و راههاى متعدّد وجود دارد و مردم را دچار اختلاف و تفرقه مىنمايد. قرآن مىفرمايد: «لاتكونوا من المشركين من الّذين فرّقوا دينهم»(73) از مشركان نباشيد، از كسانى كه (به خاطر سليقههاى شخصى و نظريّات از پيش ساخته)، عامل تفرقه مىشوند.
4- خوارى و ذلّت در قيامت:
قرآن مىفرمايد: «لا تَجعل مع اللّه الهاً آخَرَ فتُلقى فى جهنّم مَلوماً مَخذولاً»(74) با خداى واحد، معبود ديگرى قرار ندهيد كه با ملامت به دوزخ پرتاب خواهيد شد.
1- حبط عمل:
شرك، كارهاى خوب انسان را از بين مىبرد، همان گونه كه آتش، درختانِ سبز يك جنگل را از بين مىبرد. قرآن، خطاب به پيامبر مىفرمايد: «لئن اشركت ليحبطنّ عملك»(69) اگر مشرك شوى، تمام اعمالت نابود مىشود.
2- اضطراب و نگرانى:
هدف يك فرد خداپرست و موحّد، راضى كردن خداى يكتاست كه زود راضى مىشود، امّا كسى كه به جاى خدا در فكر راضى كردن ديگران باشد، دائماً گرفتار اضطراب و نگرانى است. زيرا تعداد مردم زياد است و هر كدام هم خواستهها و توقّعات گوناگونى دارند.
حضرت يوسفعليه السلام در زندان به دوستان مشرك خود فرمود: «ءارباب متفرّقون خير ام اللّه الواحد القهّار»(70)، آيا چند سرپرست و ارباب بهتر است يا يك خداى واحد.
قرآن مىفرمايد: مثال كسى كه از خدا جدا شود، مثال كسى است كه از آسمان پرتاب شود و طعمهى انواع پرندگان قرار گيرد و هر ذرّهى او به مكان دورى پرتاب شود. «و مَن يشرك باللّه فكانّما خَرَّ من السماء فتَخطَفه الطيَر او تَهوى به الرّيح فى مكان سَحيق»(71)
آرى، توحيد و بندگى خالص خداوند، قلعهى محكمى است كه انسان را از هدر رفتن، به هر كس دل بستن، دور هر كس چرخيدن، به هر كس اميد داشتن، تملّق و ستايش از هر كس و ترسيدن از هر كس، حفظ مىكند. در حديث مىخوانيم: «كلمة لاالهالاّاللّه حِصنى فمن دَخل حِصنى أمِنَ من عذابى»(72)، توحيد قلعه و دژ محكمى است كه هر كس در آن وارد شود، از عذاب خداوند در امان خواهد بود.
3- اختلاف و تفرقه:
در جامعهى توحيدى، محور همه چيز خداوند است، رهبر، قانون و راه را خدا تعيين مىكند و همه دور همان محور مىچرخند، ولى در جامعهى شرك آلود، به جاى خداى واحد، طاغوتها، سليقهها و راههاى متعدّد وجود دارد و مردم را دچار اختلاف و تفرقه مىنمايد. قرآن مىفرمايد: «لاتكونوا من المشركين من الّذين فرّقوا دينهم»(73) از مشركان نباشيد، از كسانى كه (به خاطر سليقههاى شخصى و نظريّات از پيش ساخته)، عامل تفرقه مىشوند.
4- خوارى و ذلّت در قيامت:
قرآن مىفرمايد: «لا تَجعل مع اللّه الهاً آخَرَ فتُلقى فى جهنّم مَلوماً مَخذولاً»(74) با خداى واحد، معبود ديگرى قرار ندهيد كه با ملامت به دوزخ پرتاب خواهيد شد.
نشانههاى شرك
يكى از نشانههاى شرك، بهانهگيرى در برابر قانون الهى است. قرآن به بعضى از آنها اشاره نموده، مىفرمايد:
* آيا هرگاه پيامبر قانونى آورد كه با سليقهى شما هماهنگ نبود، تكبّر مىورزيد؟ «أفكلّما جاءكم رسول بما لاتهوى انفسكم استكبرتم»(75)
* همين كه فرمان جهاد مىرسيد، مىگفتند: چرا به ما دستور جنگ و جهاد داديد؟ «لِمَ كتَبتَ علينا القِتال»(76)
* هنگامى كه غذا براى گروهى از بنىاسرائيل رسيد، گفتند: چرا اين غذا؟ «لن نَصبِرَ على طعام واحد»(77)
* هرگاه خداوند مثالى مىزد، مىگفتند: چرا اين مثال؟ «ماذا اراد اللّه بهذا مثلاً»(78)
نشانهى ديگر شرك، برترى دادن فاميل، مال، مقام و... بر اجراى دستور خدا است. در آيه 24 سوره توبه مىخوانيم: اگر پدران، فرزندان، برادران، همسران، فاميل، ثروت، تجارت و مسكن نزد شما از خدا و رسول و جهاد در راه او محبوبتر باشد، منتظر قهر خدا باشيد.
شرك به قدرى خطرناك است كه با وجود آن كه قرآن چهار مرتبه در كنار توحيد، به احسانِ والدين سفارش كرده، امّا اگر والدين فرزند خود را به غير خدا فرا خوانند، قرآن مىفرمايد: نبايد از آنها اطاعت كرد.(79)
يكى از نشانههاى شرك، بهانهگيرى در برابر قانون الهى است. قرآن به بعضى از آنها اشاره نموده، مىفرمايد:
* آيا هرگاه پيامبر قانونى آورد كه با سليقهى شما هماهنگ نبود، تكبّر مىورزيد؟ «أفكلّما جاءكم رسول بما لاتهوى انفسكم استكبرتم»(75)
* همين كه فرمان جهاد مىرسيد، مىگفتند: چرا به ما دستور جنگ و جهاد داديد؟ «لِمَ كتَبتَ علينا القِتال»(76)
* هنگامى كه غذا براى گروهى از بنىاسرائيل رسيد، گفتند: چرا اين غذا؟ «لن نَصبِرَ على طعام واحد»(77)
* هرگاه خداوند مثالى مىزد، مىگفتند: چرا اين مثال؟ «ماذا اراد اللّه بهذا مثلاً»(78)
نشانهى ديگر شرك، برترى دادن فاميل، مال، مقام و... بر اجراى دستور خدا است. در آيه 24 سوره توبه مىخوانيم: اگر پدران، فرزندان، برادران، همسران، فاميل، ثروت، تجارت و مسكن نزد شما از خدا و رسول و جهاد در راه او محبوبتر باشد، منتظر قهر خدا باشيد.
شرك به قدرى خطرناك است كه با وجود آن كه قرآن چهار مرتبه در كنار توحيد، به احسانِ والدين سفارش كرده، امّا اگر والدين فرزند خود را به غير خدا فرا خوانند، قرآن مىفرمايد: نبايد از آنها اطاعت كرد.(79)
انگيزههاى شرك
مردم، يا به خاطر قدرت به سراغ كسى مىروند كه قرآن مىفرمايد: تمام مردم حتّى قدرت آفريدن يك مگس را ندارند، «لن يخلقوا ذباباً و لو اجتمعوا له»(80)
يا به خاطر لقمه نانى به سراغ اين و آن مىروند، كه قرآن مىفرمايد: «لا يملكون لكم رزقاً»(81)
يا به خاطر رسيدن به عزّت به سراغ كسى مىروند كه قرآن مىفرمايد: «فانّ العزّة للّه جميعاً»(82)
يا به خاطر نجات از مشكلات، دور كسى جمع مىشوند كه قرآن مىفرمايد: «فلا يملكون كشف الضرّ عنهم»(83)
و در جاى ديگر مىفرمايد: كسانى كه به جاى خدا به سراغشان مىرويد، بندگانى مثل خودتان هستند: «عباد امثالكم»(84) چرا شما بهترين آفريننده را رها مىكنيد و به ديگران توجّه داريد؟ «تذرون احسن الخالقين»(85)
مردم، يا به خاطر قدرت به سراغ كسى مىروند كه قرآن مىفرمايد: تمام مردم حتّى قدرت آفريدن يك مگس را ندارند، «لن يخلقوا ذباباً و لو اجتمعوا له»(80)
يا به خاطر لقمه نانى به سراغ اين و آن مىروند، كه قرآن مىفرمايد: «لا يملكون لكم رزقاً»(81)
يا به خاطر رسيدن به عزّت به سراغ كسى مىروند كه قرآن مىفرمايد: «فانّ العزّة للّه جميعاً»(82)
يا به خاطر نجات از مشكلات، دور كسى جمع مىشوند كه قرآن مىفرمايد: «فلا يملكون كشف الضرّ عنهم»(83)
و در جاى ديگر مىفرمايد: كسانى كه به جاى خدا به سراغشان مىرويد، بندگانى مثل خودتان هستند: «عباد امثالكم»(84) چرا شما بهترين آفريننده را رها مىكنيد و به ديگران توجّه داريد؟ «تذرون احسن الخالقين»(85)
مبارزه با شرك
اوّلين پيام و هدف تمام انبيا، مبارزه با شرك و دعوت به بندگى خالصانه خداوند است.«ولقد بعثنا فى كلّ اُمّة رسولاً اَنِ اعبدوا اللّه واجتنبوا الطاغوت»(86)
تمام گناهان، مورد عفو قرار مىگيرد، جز شرك. «اِنّ اللّه لا يغفر ان يشرك به و يغفر مادون ذلك»(87) انبيا مأمور بودند با صراحت كامل از انواع شركها برائت جويند.(88) شريك قرار دادن براى خداوند مردود است، گرچه درصد آن بسيار كم باشد. اگر 99% كار براى خداوند و تنها يك درصد آن براى غير خدا باشد، تمام كار باطل است. چنانكه قرآن مىفرمايد: «و اعبدوا اللّه و لا تشركوا به شيئاً»(89)
نه تنها بتها و طاغوتها، بلكه انبيا و اولياى الهى نيز نبايد شريك خداوند قرار گيرند. خداوند به حضرت عيسى مىفرمايد: آيا تو به مردم گفتى كه من و مادرم را شريك خدا قرار دهيد. «ء انتَ قلتَ للناس اتّخذونى وامّى الهَين من دون اللّه»(90) شريك دانستن براى خداوند، افترا، تهمت و گناه بزرگ است. «و مَن يشرك باللّه فقد افترى اثماً عظيماً»(91)
شرك، به قدرى منفور است كه خداوند مىفرمايد: پيامبر و مؤمنين حقّ ندارند براى مشركان، حتّى اگر از خويشاوندانشان باشند، استغفار نمايند. «ما كان للنبىّ والّذين آمنوا اَن يستغفروا للمشركين و لو كانوا اولى قُربى»(92)
اسلام، با استدلال و منطق به مبارزه با شرك مىپردازد و مىفرمايد: غير خدا چه آفريده كه شما به آن دل بستهايد؟! «ماذا خلقوا من الارض»(93) مرگ و حيات شما به دست كيست؟ عزّت و ذلّت شما به دست كيست؟
آرى، رها كردن خداوندى كه قدرت و علم بى نهايت دارد و به سراغ افراد و اشيائى رفتن كه هيچ كارى به دستشان نيست، بزرگترين ظلم به انسانيّت است. اسير جماد و انسان شدن و تكيه به صنعت كردن و كمك از عاجز خواستن خردمندانه نيست. يكى از اهداف نقل داستانها و تاريخ گذشتگان در قرآن، ريشه كن كردن رگههاى شرك است.
اوّلين پيام و هدف تمام انبيا، مبارزه با شرك و دعوت به بندگى خالصانه خداوند است.«ولقد بعثنا فى كلّ اُمّة رسولاً اَنِ اعبدوا اللّه واجتنبوا الطاغوت»(86)
تمام گناهان، مورد عفو قرار مىگيرد، جز شرك. «اِنّ اللّه لا يغفر ان يشرك به و يغفر مادون ذلك»(87) انبيا مأمور بودند با صراحت كامل از انواع شركها برائت جويند.(88) شريك قرار دادن براى خداوند مردود است، گرچه درصد آن بسيار كم باشد. اگر 99% كار براى خداوند و تنها يك درصد آن براى غير خدا باشد، تمام كار باطل است. چنانكه قرآن مىفرمايد: «و اعبدوا اللّه و لا تشركوا به شيئاً»(89)
نه تنها بتها و طاغوتها، بلكه انبيا و اولياى الهى نيز نبايد شريك خداوند قرار گيرند. خداوند به حضرت عيسى مىفرمايد: آيا تو به مردم گفتى كه من و مادرم را شريك خدا قرار دهيد. «ء انتَ قلتَ للناس اتّخذونى وامّى الهَين من دون اللّه»(90) شريك دانستن براى خداوند، افترا، تهمت و گناه بزرگ است. «و مَن يشرك باللّه فقد افترى اثماً عظيماً»(91)
شرك، به قدرى منفور است كه خداوند مىفرمايد: پيامبر و مؤمنين حقّ ندارند براى مشركان، حتّى اگر از خويشاوندانشان باشند، استغفار نمايند. «ما كان للنبىّ والّذين آمنوا اَن يستغفروا للمشركين و لو كانوا اولى قُربى»(92)
اسلام، با استدلال و منطق به مبارزه با شرك مىپردازد و مىفرمايد: غير خدا چه آفريده كه شما به آن دل بستهايد؟! «ماذا خلقوا من الارض»(93) مرگ و حيات شما به دست كيست؟ عزّت و ذلّت شما به دست كيست؟
آرى، رها كردن خداوندى كه قدرت و علم بى نهايت دارد و به سراغ افراد و اشيائى رفتن كه هيچ كارى به دستشان نيست، بزرگترين ظلم به انسانيّت است. اسير جماد و انسان شدن و تكيه به صنعت كردن و كمك از عاجز خواستن خردمندانه نيست. يكى از اهداف نقل داستانها و تاريخ گذشتگان در قرآن، ريشه كن كردن رگههاى شرك است.
«14» وَوَصَّيْنَا الْإِنْسَنَ بِوَلِدَيْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلَى وَهْنٍ وَ فِصَلُهُ فِى عَامَيْنِ أَنِ اشْكُرْ لِى وَ لِوَلِدَيْكَ إِلَىَّ الْمَصِيرُ
نكتهها:
كلمهى «وَهن»، به معناى ضعف جسمانى است، چنانكه «توهين» به معناى تضعيفِ شخصيّت است.
دايرهى احسان، گستردهتر از انفاق است. احسان، شامل هر نوع محبّت و خدمت مىشود، ولى انفاق معمولاً در كمكهاى مالى به كار مىرود. در قرآن كريم، احسان به والدين در كنار توحيد مطرح شده است. «و قَضى ربّك اَلاّ تعبدوا اِلاّ ايّاه و بالوالدين احسانا»(94)
در آيه مورد بحث، ابتدا دربارهى نيكى به والدين سفارش شده، سپس به دوران باردارى مادر اشاره كرده تا وجدان اخلاقى انسان را تحريك و بيدار كند و به او تذكّر دهد كه گذشتهها را فراموش نكند. همواره به ياد داشته باشد كه مادرش او را حمل كرد و از شيرهى جانش به او داد و به خاطر آسايش او از خواب و خوراك خود صرف نظر كرد كه هيچ كس حاضر نبود چنين زحمت هايى را تحمّل كند. چون حقّ مادر بيشتر در معرض تضييع است و يا حقّ او بيش از پدر است، خداوند سفارش مخصوص نموده است.
والدين و فرزند، حقوق متقابل دارند، در آيهى قبل موعظه پدر نسبت به فرزند مطرح شد، و در اين آيه احسان و سپاس فرزند نسبت به والدين.
كلمهى «وَهن»، به معناى ضعف جسمانى است، چنانكه «توهين» به معناى تضعيفِ شخصيّت است.
دايرهى احسان، گستردهتر از انفاق است. احسان، شامل هر نوع محبّت و خدمت مىشود، ولى انفاق معمولاً در كمكهاى مالى به كار مىرود. در قرآن كريم، احسان به والدين در كنار توحيد مطرح شده است. «و قَضى ربّك اَلاّ تعبدوا اِلاّ ايّاه و بالوالدين احسانا»(94)
در آيه مورد بحث، ابتدا دربارهى نيكى به والدين سفارش شده، سپس به دوران باردارى مادر اشاره كرده تا وجدان اخلاقى انسان را تحريك و بيدار كند و به او تذكّر دهد كه گذشتهها را فراموش نكند. همواره به ياد داشته باشد كه مادرش او را حمل كرد و از شيرهى جانش به او داد و به خاطر آسايش او از خواب و خوراك خود صرف نظر كرد كه هيچ كس حاضر نبود چنين زحمت هايى را تحمّل كند. چون حقّ مادر بيشتر در معرض تضييع است و يا حقّ او بيش از پدر است، خداوند سفارش مخصوص نموده است.
والدين و فرزند، حقوق متقابل دارند، در آيهى قبل موعظه پدر نسبت به فرزند مطرح شد، و در اين آيه احسان و سپاس فرزند نسبت به والدين.
پيامها:
1- از سخن حقّ پيروى كنيم، چه موعظهى بندهى خدا باشد، «لقمان» و چه وصيّت خداوند سبحان. «وصّينا»
2- همهى انسانها، در هر رتبه و شرايطى كه باشند مديون والدين هستند. «وصّينا الانسان» («الانسان»، شامل همهى مردم مىشود)
3- احترام والدين، حقّى است انسانى نه فقط اسلامى، حتّى والدين كافر را بايد احسان نمود. «وصّينا الانسان بوالديه»
4- آن كه زحمت بيشترى مىكشد، بايد نامش جداگانه برده شود. «والديه - اُمّه»
5 - در فرمانهاى عمومى، بايد استدلال نيز عام باشد. (چون مخاطب، همه انسانها هستند، باردارى مادران مطرح است كه مربوط به همهى مردم است و هر انسانى مادر دارد). «حملته اُمّه»
6- به بهانه آن كه كارى، وظيفهى طبيعى فردى است، نبايد از سپاس و احسان او، شانه خالى كنيم. (باردارى، امرى طبيعى است، ولى ما مسئوليت داريم كه به مادر احترام گذاريم و از زحمات او قدردانى كنيم). «حملته اُمّه»
7- يادى از گذشتهها كنيم تا روحيّهى شكرگزارى در ما زنده شود. «حملته اُمّه»
8 - دوران باردارى و شيردادن، پديدآورندهى حقوق مادر بر فرزند و مهمترين دوران شكلگيرى شخصيّت فرزند است. «حملة اُمّه... و فصاله»
9- جدا كردن كودك از شير مىتواند در خلال دو سال باشد و واجب نيست بعد از پايان دو سال باشد. (كلمهى «فصال»، به معناى بازگرفتن كودك از شير است و «فى عامين»، نشان آن است كه در لابلاى دو سال نيز مىتوان كودك را از شير گرفت، گرچه بهتر است دو سال تمام شود.)
10- تحمّل سختى در راه انجام وظيفه، سرچشمهى پيدايش حقّ است. كسانى كه با وجود ضعف و خستگى بار مسئوليتى را بر دوش مىكشند، حقّ بيشترى بر انسان دارند. «وهناً على وهن»
11- سپاسگزارى از والدين، از جايگاه والايى نزد خداوند برخوردار است. «ان اشكر لى ولوالديك» بعد از شكر خداوند، تشّكر از والدين مطرح است.
12- سرانجام همهى ما به سوى خداست، از ناسپاسى نسبت به والدين بترسيم. «الىّ المصير»
13- ايمان به رستاخيز، انگيزهى عمل صالح از جمله احسان به والدين است. «الىّ المصير»
14- حقِّ خداوند، بر حقّ والدين مقدّم است. «ان اشكر لى ولوالديك» تشكّر و احسان به والدين، ما را از خداوند غافل نكند.
در پايانِ پيامهاى اين آيه، به طور گذرا به دو بحثِ احسان به والدين و شكر خداوند، اشاره اجمالى داريم:
1- از سخن حقّ پيروى كنيم، چه موعظهى بندهى خدا باشد، «لقمان» و چه وصيّت خداوند سبحان. «وصّينا»
2- همهى انسانها، در هر رتبه و شرايطى كه باشند مديون والدين هستند. «وصّينا الانسان» («الانسان»، شامل همهى مردم مىشود)
3- احترام والدين، حقّى است انسانى نه فقط اسلامى، حتّى والدين كافر را بايد احسان نمود. «وصّينا الانسان بوالديه»
4- آن كه زحمت بيشترى مىكشد، بايد نامش جداگانه برده شود. «والديه - اُمّه»
5 - در فرمانهاى عمومى، بايد استدلال نيز عام باشد. (چون مخاطب، همه انسانها هستند، باردارى مادران مطرح است كه مربوط به همهى مردم است و هر انسانى مادر دارد). «حملته اُمّه»
6- به بهانه آن كه كارى، وظيفهى طبيعى فردى است، نبايد از سپاس و احسان او، شانه خالى كنيم. (باردارى، امرى طبيعى است، ولى ما مسئوليت داريم كه به مادر احترام گذاريم و از زحمات او قدردانى كنيم). «حملته اُمّه»
7- يادى از گذشتهها كنيم تا روحيّهى شكرگزارى در ما زنده شود. «حملته اُمّه»
8 - دوران باردارى و شيردادن، پديدآورندهى حقوق مادر بر فرزند و مهمترين دوران شكلگيرى شخصيّت فرزند است. «حملة اُمّه... و فصاله»
9- جدا كردن كودك از شير مىتواند در خلال دو سال باشد و واجب نيست بعد از پايان دو سال باشد. (كلمهى «فصال»، به معناى بازگرفتن كودك از شير است و «فى عامين»، نشان آن است كه در لابلاى دو سال نيز مىتوان كودك را از شير گرفت، گرچه بهتر است دو سال تمام شود.)
10- تحمّل سختى در راه انجام وظيفه، سرچشمهى پيدايش حقّ است. كسانى كه با وجود ضعف و خستگى بار مسئوليتى را بر دوش مىكشند، حقّ بيشترى بر انسان دارند. «وهناً على وهن»
11- سپاسگزارى از والدين، از جايگاه والايى نزد خداوند برخوردار است. «ان اشكر لى ولوالديك» بعد از شكر خداوند، تشّكر از والدين مطرح است.
12- سرانجام همهى ما به سوى خداست، از ناسپاسى نسبت به والدين بترسيم. «الىّ المصير»
13- ايمان به رستاخيز، انگيزهى عمل صالح از جمله احسان به والدين است. «الىّ المصير»
14- حقِّ خداوند، بر حقّ والدين مقدّم است. «ان اشكر لى ولوالديك» تشكّر و احسان به والدين، ما را از خداوند غافل نكند.
در پايانِ پيامهاى اين آيه، به طور گذرا به دو بحثِ احسان به والدين و شكر خداوند، اشاره اجمالى داريم:
احسان به والدين
در آيههاى 83 سورهى بقره، 36 سورهى نساء ، 151 سورهى انعام و 23 سورهى اسراء در رابطه با احسان به والدين سفارش شده، ولى در سورهى لقمان، احسان به والدين به صورت وصيّت الهى مطرح شده است.
در موارد متعدّدى از قرآن، تشكّر از والدين در كنار تشكّر از خدا مطرح شده و در بعضى موارد نيز به زحمات طاقت فرساى مادر اشاره شده است.
جايگاه والدين به قدرى بلند است كه در آيهى بعد مىفرمايد: اگر والدين تلاش كردند تو را به سوى شرك گرايش دهند، از آنان اطاعت نكن، ولى باز هم رفتار نيكوى خود را با آنان قطع نكن. يعنى حتّى در مواردى كه نبايد از آنان اطاعت كرد، نبايد آنها را ترك كرد.
آرى، احترام به والدين از حقوق انسانى است، نه از حقوق اسلامى، از حقوق دائمى است، نه از حقوق موسمى و موقّت.
در روايات مىخوانيم كه احسان به والدين در همه حال لازم است، خوب باشند يا بد، زنده باشند يا مرده.
پيامبر را ديدند كه از خواهر رضاعى خود بيش از برادر رضاعىاش احترام مىگيرد، دليل آن را پرسيدند، حضرت فرمود: چون اين خواهر بيشتر به والدينش احترام مىگذارد.(95)
در قرآن مىخوانيم كه حضرت يحيى و حضرت عيسىعليهما السلام هر دو مأمور بودند به مادران خويش احترام گذارند.(96)
پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله فرمود: بعد از نماز اوّل وقت، كارى بهتر از احترام به والدين نيست.(97)
در كربلا، پدرى را شهيد كردند و فرزندش به يارى امام برخواست. امام حسينعليه السلام به فرزند فرمود: برگرد، زيرا مادرت داغ شوهر ديده و شايد تحمّل داغ تو را نداشته باشد. جوان گفت: مادرم مرا به ميدان فرستاده است.(98)
در آيههاى 83 سورهى بقره، 36 سورهى نساء ، 151 سورهى انعام و 23 سورهى اسراء در رابطه با احسان به والدين سفارش شده، ولى در سورهى لقمان، احسان به والدين به صورت وصيّت الهى مطرح شده است.
در موارد متعدّدى از قرآن، تشكّر از والدين در كنار تشكّر از خدا مطرح شده و در بعضى موارد نيز به زحمات طاقت فرساى مادر اشاره شده است.
جايگاه والدين به قدرى بلند است كه در آيهى بعد مىفرمايد: اگر والدين تلاش كردند تو را به سوى شرك گرايش دهند، از آنان اطاعت نكن، ولى باز هم رفتار نيكوى خود را با آنان قطع نكن. يعنى حتّى در مواردى كه نبايد از آنان اطاعت كرد، نبايد آنها را ترك كرد.
آرى، احترام به والدين از حقوق انسانى است، نه از حقوق اسلامى، از حقوق دائمى است، نه از حقوق موسمى و موقّت.
در روايات مىخوانيم كه احسان به والدين در همه حال لازم است، خوب باشند يا بد، زنده باشند يا مرده.
پيامبر را ديدند كه از خواهر رضاعى خود بيش از برادر رضاعىاش احترام مىگيرد، دليل آن را پرسيدند، حضرت فرمود: چون اين خواهر بيشتر به والدينش احترام مىگذارد.(95)
در قرآن مىخوانيم كه حضرت يحيى و حضرت عيسىعليهما السلام هر دو مأمور بودند به مادران خويش احترام گذارند.(96)
پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله فرمود: بعد از نماز اوّل وقت، كارى بهتر از احترام به والدين نيست.(97)
در كربلا، پدرى را شهيد كردند و فرزندش به يارى امام برخواست. امام حسينعليه السلام به فرزند فرمود: برگرد، زيرا مادرت داغ شوهر ديده و شايد تحمّل داغ تو را نداشته باشد. جوان گفت: مادرم مرا به ميدان فرستاده است.(98)
گسترهى معناى والدين
در فرهنگ اسلام، به رهبر آسمانى، معلّم و مربّى و پدرِ همسر نيز پدر گفته مىشود.
در روزهاى پايانى عمر پيامبر كه حضرت در بستر بيمارى بودند، به على عليه السلام فرمودند: به ميان مردم برو و با صداى بلند بگو:
لعنت خدا بر هر كس كه عاقّ والدين باشد،
لعنت خدا بر هر بردهاى كه از مولايش بگريزد،
لعنت خدا بر هر كسى كه حقّ اجير و كارگر را ندهد.
حضرت علىعليه السلام آمد و در ميان مردم اين جملات را گفت و برگشت. بعضى از اصحاب اين پيام را ساده پنداشتند و پرسيدند: ما دربارهى احترام به والدين و مولا و اجير قبلاً اين گونه سخنان را شنيده بوديم، اين پيام تازهاى نبود كه پيامبر از بستر بيمارى براى ما بفرستد. حضرت كه متوجّه شد مردم عمق پيام او را درك نكردهاند، بار ديگر علىعليه السلام را فرستاد و فرمود: به مردم بگو:
مُرادم از عاقّ والدين، عاق كردن رهبر آسمانى است. يا علىّ! من و تو پدر اين امّت هستيم و كسى كه از ما اطاعت نكند عاقّ ما مىشود.
من و تو مولاى اين مردم هستيم و كسانى كه از ما فرار كنند، مورد قهر خدا هستند.
من و تو براى هدايت اين مردم اجير شدهايم و كسانى كه حقّ اجير را ندهند، مورد لعنت خدا هستند.
در اين ماجرا ملاحظه مىفرماييد كه گرچه احسان و اطاعت از والدين يك معناى معروف و رسمى دارد، ولى در فرهنگ اسلام مسأله از اين گستردهتر است.
در فرهنگ اسلام، به رهبر آسمانى، معلّم و مربّى و پدرِ همسر نيز پدر گفته مىشود.
در روزهاى پايانى عمر پيامبر كه حضرت در بستر بيمارى بودند، به على عليه السلام فرمودند: به ميان مردم برو و با صداى بلند بگو:
لعنت خدا بر هر كس كه عاقّ والدين باشد،
لعنت خدا بر هر بردهاى كه از مولايش بگريزد،
لعنت خدا بر هر كسى كه حقّ اجير و كارگر را ندهد.
حضرت علىعليه السلام آمد و در ميان مردم اين جملات را گفت و برگشت. بعضى از اصحاب اين پيام را ساده پنداشتند و پرسيدند: ما دربارهى احترام به والدين و مولا و اجير قبلاً اين گونه سخنان را شنيده بوديم، اين پيام تازهاى نبود كه پيامبر از بستر بيمارى براى ما بفرستد. حضرت كه متوجّه شد مردم عمق پيام او را درك نكردهاند، بار ديگر علىعليه السلام را فرستاد و فرمود: به مردم بگو:
مُرادم از عاقّ والدين، عاق كردن رهبر آسمانى است. يا علىّ! من و تو پدر اين امّت هستيم و كسى كه از ما اطاعت نكند عاقّ ما مىشود.
من و تو مولاى اين مردم هستيم و كسانى كه از ما فرار كنند، مورد قهر خدا هستند.
من و تو براى هدايت اين مردم اجير شدهايم و كسانى كه حقّ اجير را ندهند، مورد لعنت خدا هستند.
در اين ماجرا ملاحظه مىفرماييد كه گرچه احسان و اطاعت از والدين يك معناى معروف و رسمى دارد، ولى در فرهنگ اسلام مسأله از اين گستردهتر است.
شكر خداوند
خداوند، نيازى به عبادت و تشكّر ما ندارد و قرآن، بارها به اين حقيقت اشاره نموده و فرموده است: خداوند از شما بىنياز است.(99) ولى توجّه ما به او، مايهى عزّت و رشد خود ماست، همان گونه كه خورشيد نيازى به ما ندارد، اين ما هستيم كه اگر منازل خود را رو به خورشيد بسازيم، از نور و روشنايى آن استفاده مىكنيم.
يكى از ستايشهايى كه خداوند در قرآن از انبيا دارد، داشتن روحيهى شكرگزارى است. مثلاً دربارهى حضرت نوح با آن همه صبر و استقامتى كه در برابر بىوفايى همسر، فرزند و مردم متحمّل شد، خداوند از شكر او ياد كرده و او را شاكر مىنامد. «كان عبداً شكوراً»(100)
بارها خداوند از ناسپاسى اكثر مردم شكايت كرده است.
البتّه توفيق شكر خداوند را بايد از خدا خواست، همان گونه كه حضرت سليمان از او چنين درخواست كرد: «ربّ اوزعنى أن أشكر نعمتك الّتى انعمت علىّ»(101) ما غالباً تنها به نعمتهايى كه هر روز با آنها سر و كار داريم توجّه مىكنيم و از بسيارى نعمتها غافل هستيم، از جمله آنچه از طريق نياكان و وراثت به ما رسيده و يا هزاران بلا كه در هر آن از ما دور مىشود و يا نعمتهاى معنوى، مانند ايمان به خدا و اولياى او، يا تنفّر از كفر و فسق و گناه كه خداوند در قرآن از آن چنين ياد كرده است: «حبّب اليكم الايمان و زيّنه فى قلوبكم و كرّه اليكم الكفر والفسوق والعصيان»(102)
علاوه بر آنچه بيان كرديم، بخشى از دعاهاى معصومين نيز توجّه به نعمتهاى الهى و شكر و سپاس آنهاست، تا روح شكرگزارى را در انسان زنده و تقويت كند.
شكر الهى، گاهى با زبان و گفتار است و گاهى با عمل و رفتار.
در حديث مىخوانيم: هرگاه نعمتى از نعمتهاى الهى را ياد كرديد، به شكرانهى آن صورت بر زمين گذارده و سجده كنيد و حتّى اگر سوار بر اسب هستيد، پياده شده و اين كار را انجام دهيد و اگر نمىتوانيد، صورت خود را بر بلندى زين اسب قرار دهيد و اگر اين كار را هم نمىتوانيد، صورت را بر كف دست قرار داده و خدا را شكر كنيد.(103)
خداوند، نيازى به عبادت و تشكّر ما ندارد و قرآن، بارها به اين حقيقت اشاره نموده و فرموده است: خداوند از شما بىنياز است.(99) ولى توجّه ما به او، مايهى عزّت و رشد خود ماست، همان گونه كه خورشيد نيازى به ما ندارد، اين ما هستيم كه اگر منازل خود را رو به خورشيد بسازيم، از نور و روشنايى آن استفاده مىكنيم.
يكى از ستايشهايى كه خداوند در قرآن از انبيا دارد، داشتن روحيهى شكرگزارى است. مثلاً دربارهى حضرت نوح با آن همه صبر و استقامتى كه در برابر بىوفايى همسر، فرزند و مردم متحمّل شد، خداوند از شكر او ياد كرده و او را شاكر مىنامد. «كان عبداً شكوراً»(100)
بارها خداوند از ناسپاسى اكثر مردم شكايت كرده است.
البتّه توفيق شكر خداوند را بايد از خدا خواست، همان گونه كه حضرت سليمان از او چنين درخواست كرد: «ربّ اوزعنى أن أشكر نعمتك الّتى انعمت علىّ»(101) ما غالباً تنها به نعمتهايى كه هر روز با آنها سر و كار داريم توجّه مىكنيم و از بسيارى نعمتها غافل هستيم، از جمله آنچه از طريق نياكان و وراثت به ما رسيده و يا هزاران بلا كه در هر آن از ما دور مىشود و يا نعمتهاى معنوى، مانند ايمان به خدا و اولياى او، يا تنفّر از كفر و فسق و گناه كه خداوند در قرآن از آن چنين ياد كرده است: «حبّب اليكم الايمان و زيّنه فى قلوبكم و كرّه اليكم الكفر والفسوق والعصيان»(102)
علاوه بر آنچه بيان كرديم، بخشى از دعاهاى معصومين نيز توجّه به نعمتهاى الهى و شكر و سپاس آنهاست، تا روح شكرگزارى را در انسان زنده و تقويت كند.
شكر الهى، گاهى با زبان و گفتار است و گاهى با عمل و رفتار.
در حديث مىخوانيم: هرگاه نعمتى از نعمتهاى الهى را ياد كرديد، به شكرانهى آن صورت بر زمين گذارده و سجده كنيد و حتّى اگر سوار بر اسب هستيد، پياده شده و اين كار را انجام دهيد و اگر نمىتوانيد، صورت خود را بر بلندى زين اسب قرار دهيد و اگر اين كار را هم نمىتوانيد، صورت را بر كف دست قرار داده و خدا را شكر كنيد.(103)
نمونههاى شكر عملى
1- نماز، بهترين نمونهى شكر خداوند است. خداوند به پيامبرش مىفرمايد: به شكرانهى اينكه ما به تو «كوثر» و خير كثير داديم، نماز بر پا كن. «انّا اعطيناك الكوثر فصلّ لربّك و انحر»(104)
2- روزه؛ چنانكه پيامبران الهى به شكرانه نعمتهاى خداوند، روزه مىگرفتند.(105)
3- خدمت به مردم. قرآن مىفرمايد: اگر بىسوادى از باسوادى درخواست نوشتن كرد، سر باز نزند و به شكرانه سواد، نامهى او را بنويسد. «ولا يأب كاتب أن يكتب كما علّمه اللّه»(106) در اينجا نامه نوشتن كه خدمت به مردم است، نوعى شكر نعمت سواد دانسته شده است.
4- قناعت. پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله فرمودند: «كن قَنِعاً تكن اشكر الناس»(107) قانع باش تا شاكرترين مردم باشى.
5 - يتيم نوازى. خداوند به پيامبرش مىفرمايد: به شكرانهى اينكه يتيم بودى و ما به تو مأوا داديم، پس يتيم را از خود مران. «فامّا اليتيم فلا تقهر»(108)
6- كمك به محرومان و نيازمندان. خداوند به پيامبرش مىفرمايد: به شكرانهى اينكه نيازمند بودى و ما تو را غنى كرديم، فقيرى را كه به سراغت آمده از خود مران. «و امّا السائل فلا تنهر»(109)
7- تشكّر از مردم. خداوند به پيامبرش مىفرمايد: براى تشكّر و تشويق زكات دهندگان، بر آنان درود بفرست، زيرا درود تو، آرامبخش آنان است. «و صلّ عليهم انّ صلاتك سكن لهم»(110)
تشكّر از مردم تشكر از خداوند است، همان گونه كه در روايت آمده است: كسى كه از مخلوق تشكّر نكند، از خداوند شكرگزارى نكرده است. «مَن لم يشكر المنعم من المخلوقين لم يشكر اللّه»(111)
1- نماز، بهترين نمونهى شكر خداوند است. خداوند به پيامبرش مىفرمايد: به شكرانهى اينكه ما به تو «كوثر» و خير كثير داديم، نماز بر پا كن. «انّا اعطيناك الكوثر فصلّ لربّك و انحر»(104)
2- روزه؛ چنانكه پيامبران الهى به شكرانه نعمتهاى خداوند، روزه مىگرفتند.(105)
3- خدمت به مردم. قرآن مىفرمايد: اگر بىسوادى از باسوادى درخواست نوشتن كرد، سر باز نزند و به شكرانه سواد، نامهى او را بنويسد. «ولا يأب كاتب أن يكتب كما علّمه اللّه»(106) در اينجا نامه نوشتن كه خدمت به مردم است، نوعى شكر نعمت سواد دانسته شده است.
4- قناعت. پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله فرمودند: «كن قَنِعاً تكن اشكر الناس»(107) قانع باش تا شاكرترين مردم باشى.
5 - يتيم نوازى. خداوند به پيامبرش مىفرمايد: به شكرانهى اينكه يتيم بودى و ما به تو مأوا داديم، پس يتيم را از خود مران. «فامّا اليتيم فلا تقهر»(108)
6- كمك به محرومان و نيازمندان. خداوند به پيامبرش مىفرمايد: به شكرانهى اينكه نيازمند بودى و ما تو را غنى كرديم، فقيرى را كه به سراغت آمده از خود مران. «و امّا السائل فلا تنهر»(109)
7- تشكّر از مردم. خداوند به پيامبرش مىفرمايد: براى تشكّر و تشويق زكات دهندگان، بر آنان درود بفرست، زيرا درود تو، آرامبخش آنان است. «و صلّ عليهم انّ صلاتك سكن لهم»(110)
تشكّر از مردم تشكر از خداوند است، همان گونه كه در روايت آمده است: كسى كه از مخلوق تشكّر نكند، از خداوند شكرگزارى نكرده است. «مَن لم يشكر المنعم من المخلوقين لم يشكر اللّه»(111)
تلخىها هم تشكّر مىخواهد
قرآن مىفرمايد: «عسى أن تكرهوا شيئاً و هو خير لكم و عسى أن تحبّوا شيئاً و هو شرّ لكم»(112) چه بسيار چيزهايى كه شما دوست نداريد، ولى در حقيقت به نفع شماست و چه بسيار چيزهايى كه شما دوست داريد، ولى به ضرر شماست.
اگر بدانيم؛ ديگران مشكلات بيشترى دارند.
اگر بدانيم؛ مشكلات، توجّه ما را به خداوند بيشتر مىكند.
اگر بدانيم؛ مشكلات، غرور ما را مىشكند و سنگدلى ما را برطرف مىكند.
اگر بدانيم؛ مشكلات، ما را به ياد دردمندان مىاندازد.
اگر بدانيم؛ مشكلات، ما را به فكر دفاع و ابتكار مىاندازد.
اگر بدانيم؛ مشكلات، ارزش نعمتهاى گذشته را به ما يادآورى مىكند.
اگر بدانيم؛ مشكلات، كفّارهى گناهان است.
اگر بدانيم؛ مشكلات، سبب دريافت پاداشهاى اُخروى است.
اگر بدانيم؛ مشكلات، هشدار و زنگ بيدارباش قيامت است.
اگر بدانيم؛ مشكلات، سبب شناسايى صبر خود و يا سبب شناسايى دوستان واقعى است.
و اگر بدانيم؛ ممكن بود مشكلات بيشتر يا سختترى براى ما پيش آيد، خواهيم دانست كه تلخىهاى ظاهرى نيز در جاى خود شيرين است.
آرى، براى كودك، خرما شيرين و پياز و فلفل تند و ناخوشايند است، امّا براى والدين كه رشد و بينش بيشترى دارند، ترش و شيرين هردو خوشايند است.
حضرت على عليه السلام در جنگ اُحد فرمود: شركت در جبهه از مواردى است كه بايد شكر آن را انجام داد. «و لكن من مواطن البشرى و الشكر»(113) و دختر او حضرت زينبعليها السلام در پاسخ جنايتكاران بنىاميّه فرمود: در كربلا جز زيبايى نديدم. «ما رأيت الاّ جميلاً»(114)
به يكى از اولياى خدا گفته شد حقّ تشكّر از خداوند را بجا آور. او گفت: من از تشكّر و سپاس او ناتوانم. خطاب آمد: بهترين شكر همين است كه اقرار كنى من توان شكر او را ندارم. سعدى گويد:
از دست و زبان كه برآيد
كز عهده شكرش به درآيد
بنده همان به كه زتقصير خويش
عذر به درگاه خدا آورد
قرآن مىفرمايد: «عسى أن تكرهوا شيئاً و هو خير لكم و عسى أن تحبّوا شيئاً و هو شرّ لكم»(112) چه بسيار چيزهايى كه شما دوست نداريد، ولى در حقيقت به نفع شماست و چه بسيار چيزهايى كه شما دوست داريد، ولى به ضرر شماست.
اگر بدانيم؛ ديگران مشكلات بيشترى دارند.
اگر بدانيم؛ مشكلات، توجّه ما را به خداوند بيشتر مىكند.
اگر بدانيم؛ مشكلات، غرور ما را مىشكند و سنگدلى ما را برطرف مىكند.
اگر بدانيم؛ مشكلات، ما را به ياد دردمندان مىاندازد.
اگر بدانيم؛ مشكلات، ما را به فكر دفاع و ابتكار مىاندازد.
اگر بدانيم؛ مشكلات، ارزش نعمتهاى گذشته را به ما يادآورى مىكند.
اگر بدانيم؛ مشكلات، كفّارهى گناهان است.
اگر بدانيم؛ مشكلات، سبب دريافت پاداشهاى اُخروى است.
اگر بدانيم؛ مشكلات، هشدار و زنگ بيدارباش قيامت است.
اگر بدانيم؛ مشكلات، سبب شناسايى صبر خود و يا سبب شناسايى دوستان واقعى است.
و اگر بدانيم؛ ممكن بود مشكلات بيشتر يا سختترى براى ما پيش آيد، خواهيم دانست كه تلخىهاى ظاهرى نيز در جاى خود شيرين است.
آرى، براى كودك، خرما شيرين و پياز و فلفل تند و ناخوشايند است، امّا براى والدين كه رشد و بينش بيشترى دارند، ترش و شيرين هردو خوشايند است.
حضرت على عليه السلام در جنگ اُحد فرمود: شركت در جبهه از مواردى است كه بايد شكر آن را انجام داد. «و لكن من مواطن البشرى و الشكر»(113) و دختر او حضرت زينبعليها السلام در پاسخ جنايتكاران بنىاميّه فرمود: در كربلا جز زيبايى نديدم. «ما رأيت الاّ جميلاً»(114)
به يكى از اولياى خدا گفته شد حقّ تشكّر از خداوند را بجا آور. او گفت: من از تشكّر و سپاس او ناتوانم. خطاب آمد: بهترين شكر همين است كه اقرار كنى من توان شكر او را ندارم. سعدى گويد:
از دست و زبان كه برآيد
كز عهده شكرش به درآيد
بنده همان به كه زتقصير خويش
عذر به درگاه خدا آورد
«15» وَإِن جَهَدَاكَ عَلَى أَن تُشْرِكَ بِى مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلَا تُطِعْهُمَا وَ صَاحِبْهُمَا فِى الدُّنْيَا مَعْرُوفاً وَ اتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنَابَ إِلَىَّ ثُمَّ إِلَىَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ
نكتهها:
در قرآن، سه نوع اطاعت داريم:
1- اطاعت مطلق نسبت به خداوند، پيامبر و اولى الامر. «اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم»(115)
2- عدم اطاعت مطلق از كافران، منافقان، مفسدان، گناهكاران، ظالمان و... .«و لاتطع الكافرين و المنافقين»(116)، «لاتطع آثماً او كفوراً»(117)، «لا تتّبع سبيل المفسدين»(118)
3- اطاعت مشروط نسبت به والدين؛ يعنى اگر دستورات مفيد يا مباح دادند، لازم است پيروى كنيم، امّا اگر تلاش كردند فرزند را به غير خدا فراخوانند نبايد اطاعت كرد.
در قرآن، سه نوع اطاعت داريم:
1- اطاعت مطلق نسبت به خداوند، پيامبر و اولى الامر. «اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم»(115)
2- عدم اطاعت مطلق از كافران، منافقان، مفسدان، گناهكاران، ظالمان و... .«و لاتطع الكافرين و المنافقين»(116)، «لاتطع آثماً او كفوراً»(117)، «لا تتّبع سبيل المفسدين»(118)
3- اطاعت مشروط نسبت به والدين؛ يعنى اگر دستورات مفيد يا مباح دادند، لازم است پيروى كنيم، امّا اگر تلاش كردند فرزند را به غير خدا فراخوانند نبايد اطاعت كرد.
پيامها:
1- انسان به طور فطرى گرايش توحيدى دارد و ديگران براى مشرك كردن او تلاش مىكنند. «جاهداك»
2- در كنار بيان كليّات، به تبصرهها نيز توجّه داشته باشيم. (در كنار سفارش به اطاعت از والدين «وَصّينا الانسان»، به انحرافات احتمالى والدين نيز توجّه شده است). «جاهداك على ان تشرك»
3- شرك، هيچ گونه منطق علمى ندارد. «ليس لك به علم»
4- تقليد كوركورانه ممنوع است. «ما ليس لك به علم فلا تطعهما»
5 - حقّ خدا، بر هر حقّى از جمله حقّ والدين، مقدّم است. «فلا تطعهما»
6- هرگاه الگويى را از كسى مىگيريم، الگوى مناسب ديگرى را جايگزين آن كنيم. «فلاتطعهما - واتبع»
7- در موارد انحرافى، اطاعت از والدين لازم نيست، ولى زندگى عادّى را بايد حفظ كرد. «فلا تطعهما و صاحبهما فىالدنيا معروفا»
8 - كار خوب و معروف در هيچ حالى نبايد ترك شود. «صاحبهما فىالدنيا معروفا»
9- تا آخر عمر بايد با والدين به نيكى رفتار كرد. (حتّى با والدين مشرك) «صاحبهما فى الدنيا معروفا»
10- توبه كنندگان واقعى و مؤمن، شايسته الگو شدن هستند. «واتّبع سبيل مَن اناب الىّ»
11- گاهى در انتخاب عقيده و رفتار در خانواده، تفكيك لازم است؛ در زندگى دنيوى همراه با والدين، ولى در پيروى كردن، راه پاكان و صالحان. «واتّبع سبيل مَن اَناب الىّ»
12- ايمان به معاد، ضامن اصلاح امور و اطاعت انسان از راه خداست. «الىَّ مرجعكم»
1- انسان به طور فطرى گرايش توحيدى دارد و ديگران براى مشرك كردن او تلاش مىكنند. «جاهداك»
2- در كنار بيان كليّات، به تبصرهها نيز توجّه داشته باشيم. (در كنار سفارش به اطاعت از والدين «وَصّينا الانسان»، به انحرافات احتمالى والدين نيز توجّه شده است). «جاهداك على ان تشرك»
3- شرك، هيچ گونه منطق علمى ندارد. «ليس لك به علم»
4- تقليد كوركورانه ممنوع است. «ما ليس لك به علم فلا تطعهما»
5 - حقّ خدا، بر هر حقّى از جمله حقّ والدين، مقدّم است. «فلا تطعهما»
6- هرگاه الگويى را از كسى مىگيريم، الگوى مناسب ديگرى را جايگزين آن كنيم. «فلاتطعهما - واتبع»
7- در موارد انحرافى، اطاعت از والدين لازم نيست، ولى زندگى عادّى را بايد حفظ كرد. «فلا تطعهما و صاحبهما فىالدنيا معروفا»
8 - كار خوب و معروف در هيچ حالى نبايد ترك شود. «صاحبهما فىالدنيا معروفا»
9- تا آخر عمر بايد با والدين به نيكى رفتار كرد. (حتّى با والدين مشرك) «صاحبهما فى الدنيا معروفا»
10- توبه كنندگان واقعى و مؤمن، شايسته الگو شدن هستند. «واتّبع سبيل مَن اناب الىّ»
11- گاهى در انتخاب عقيده و رفتار در خانواده، تفكيك لازم است؛ در زندگى دنيوى همراه با والدين، ولى در پيروى كردن، راه پاكان و صالحان. «واتّبع سبيل مَن اَناب الىّ»
12- ايمان به معاد، ضامن اصلاح امور و اطاعت انسان از راه خداست. «الىَّ مرجعكم»
«16» يَبُنَىَّ إِنَّهَآ إِن تَكُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِّنْ خَرْدَلٍ فَتَكُن فِى صَخْرَةٍ أَوْ فِى السَّمَوَاتِ أَوْ فِى الْأَرْضِ يَأْتِ بِهَا اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌ
نكتهها:
«خَردل» گياهى است با دانههاى بسيار كوچك و سياه رنگ كه دانههاى آن در كوچكى و حقارت ضربالمثل است.
پيامها:
1- توجّه دادن فرزند به علم و قدرت الهى، نشانهى حكمت است. «آتينا لقمان الحكمة... يا بنىّ...»
2- در موعظه، براى هر سفارشى نام مخاطب را تكرار كنيم. (تكرار «يا بُنىّ» در اين سوره و تكرار «يا ابت» در سورهى مريم آيات 40 تا 45).
3- ايمان انسان به حضور عملش در قيامت، سرچشمهى اصلاح اوست. «اِن تك مثقال حبّة... يأت بها اللّه»
4- كوچكى، «خَردَل» سفتى، «صَخرَة» دورى و ناپيدايى، «السّموات، الارض»، در علم الهى و احضار عمل اثرى ندارد. «يأت بها اللّه»
5 - خداوند به همه چيز آگاه و بر همه چيز تواناست. «يأت بها اللّه... لطيف خبير»
6- اعمال انسان، در اين جهان از بين نمىرود. «يأت بها اللّه»
7- حسابرسى خداوند دقيق است، زيرا او لطيف است. «لطيفٌ خبير»
«خَردل» گياهى است با دانههاى بسيار كوچك و سياه رنگ كه دانههاى آن در كوچكى و حقارت ضربالمثل است.
پيامها:
1- توجّه دادن فرزند به علم و قدرت الهى، نشانهى حكمت است. «آتينا لقمان الحكمة... يا بنىّ...»
2- در موعظه، براى هر سفارشى نام مخاطب را تكرار كنيم. (تكرار «يا بُنىّ» در اين سوره و تكرار «يا ابت» در سورهى مريم آيات 40 تا 45).
3- ايمان انسان به حضور عملش در قيامت، سرچشمهى اصلاح اوست. «اِن تك مثقال حبّة... يأت بها اللّه»
4- كوچكى، «خَردَل» سفتى، «صَخرَة» دورى و ناپيدايى، «السّموات، الارض»، در علم الهى و احضار عمل اثرى ندارد. «يأت بها اللّه»
5 - خداوند به همه چيز آگاه و بر همه چيز تواناست. «يأت بها اللّه... لطيف خبير»
6- اعمال انسان، در اين جهان از بين نمىرود. «يأت بها اللّه»
7- حسابرسى خداوند دقيق است، زيرا او لطيف است. «لطيفٌ خبير»
«17» يَبُنَىَّ أَقِمِ الصَّلَوةَ وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَانْهَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ اصْبِرْ عَلَى مَآ أَصَابَكَ إِنَّ ذَلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ
نكتهها:
مراد از «عَزم» در اينجا، يا عزم و ارادهى قطعى خداوند بر انجام اين امور است و يا لزوم عزم و تصميم جدّى انسان بر انجام آنها.
با اين كه در قرآن، 28 مورد در كنار نماز از زكات ياد شده، امّا در اين جا كنار نماز امر به معروف ذكر شده است. شايد به خاطر آن كه در اين آيه مورد خطاب فرزند است وفرزندان معمولاً ثروتى ندارند كه زكات بپردازند. «اقم الصلوة وامر بالمعروف»
حضرت علىعليه السلام فرمود: در مشقت و سختىهايى كه در راه امر به معروف و نهى از منكر به تو مىرسد، صبر كن.(119)
مراد از «عَزم» در اينجا، يا عزم و ارادهى قطعى خداوند بر انجام اين امور است و يا لزوم عزم و تصميم جدّى انسان بر انجام آنها.
با اين كه در قرآن، 28 مورد در كنار نماز از زكات ياد شده، امّا در اين جا كنار نماز امر به معروف ذكر شده است. شايد به خاطر آن كه در اين آيه مورد خطاب فرزند است وفرزندان معمولاً ثروتى ندارند كه زكات بپردازند. «اقم الصلوة وامر بالمعروف»
حضرت علىعليه السلام فرمود: در مشقت و سختىهايى كه در راه امر به معروف و نهى از منكر به تو مىرسد، صبر كن.(119)
پيامها:
1- يكى از وظايف والدين نسبت به فرزندان، سفارش به نماز است. «يا بُنىّ اَقِم الصلوة»
2- پاكسازى درونى را با دورى از شرك و بازسازى روحى را با نماز آغاز كنيم. «لاتشرك... اقم الصلوة»
3- وجوب امر به معروف و نماز، مخصوص دين اسلام نيست. (قبل از اسلام نيز، لقمان سفارش به نماز كرده است) «يا بُنىّ اقم الصلوة وامر بالمعروف»
4- فرزندان خود را از طريق سفارش به نماز، مؤمن و خدايى، و از طريق سفارش به امر به معروف و نهى از منكر، افرادى مسئول و اجتماعى تربيت كنيم. «يا بُنىّ اقم الصلوة وامر بالمعروف»
5 - آگاهى فرزندان خود را به قدرى بالا ببريم كه معروفها و منكرها را بشناسند تا بتوانند امر و نهى كنند. «يا بُنىّ - وَ امُر - وَ انْهَ»
6- بعد از توجّه به مبدأ و معاد، مهمترين عمل، نماز است. «اقم الصلوة»
7- كسى كه مىخواهد در جامعه امر و نهى كند و قهراً با هوسهاى مردم درگير شود، بايد به وسيلهى نماز خودسازى و خود را از ايمان سيراب كند. «اقم الصلوة وامر بالمعروف»
8 - فرزندان خود را آمر به معروف و ناهى از منكر بار آوريم. «وامر بالمعروف...»
9- امر به معروف، هميشه قبل از نهى از منكر است. «وامر بالمعروف وانه عن المنكر» رشد معروفها در جامعه، مانع بروز بسيارى از منكرات مىگردد.
10- در مسير حقّ بودن كافى نيست، لازم است ديگران را نيز به مسير حقّ دعوت كنيم. «وامر بالمعروف» چنانكه در سوره عصر مىخوانيم: «الّذين آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحقّ»
11- در تبليغ دين و اجراى فريضهى امر به معروف و نهى از منكر، بايد صبر و سعهى صدر داشته باشيم. «واصبر على ما اصابك» نهى از منكر، با تلخىها و نيشزدنهاى گناهكاران همراه است، مبادا عقبنشينى كنيم.
12- صبر، گاهى در برابر مصيبت است، «و بشّر الصابرين الّذين اذا اصابتهم مصيبة»(120)
گاهى در برابر انجام وظيفه، «وامر بالمعروف و انه عن المنكر واصبر على ما اصابك» و گاهى در برابر گناه، چنانكه يوسف در زندان گفت: «ربّ السّجن احبّ الىّ...» پروردگار! زندان نزد من بهتر از ارتكاب گناهى است كه مرا به آن مىخوانند، تا آنجا كه فرمود: «انّه مَن يتّق و يصبر فانّ اللّه لا يضيع اجر المحسنين»(121)
13- پدر حكيم، رسيدن سختى به فرزندش را مىپذيرد و فرمان صبر مىدهد، ولى ضربه به مكتبش را كه سكوت در برابر فساد باشد، هرگز. «و انه عن المنكر و اصبر على ما اصابك»
14- امر به معروف و نهى از منكر از مسايل مهم است و صبر در برابر آنچه در اين راه به انسان مىرسد ارزش دارد. «انّ ذلك من عزم الامور»
به مناسبت سفارش به نماز و امر به معروف در اين آيه، اكنون به توضيح مختصرى پيرامون اين دو فريضه مىپردازيم:
1- يكى از وظايف والدين نسبت به فرزندان، سفارش به نماز است. «يا بُنىّ اَقِم الصلوة»
2- پاكسازى درونى را با دورى از شرك و بازسازى روحى را با نماز آغاز كنيم. «لاتشرك... اقم الصلوة»
3- وجوب امر به معروف و نماز، مخصوص دين اسلام نيست. (قبل از اسلام نيز، لقمان سفارش به نماز كرده است) «يا بُنىّ اقم الصلوة وامر بالمعروف»
4- فرزندان خود را از طريق سفارش به نماز، مؤمن و خدايى، و از طريق سفارش به امر به معروف و نهى از منكر، افرادى مسئول و اجتماعى تربيت كنيم. «يا بُنىّ اقم الصلوة وامر بالمعروف»
5 - آگاهى فرزندان خود را به قدرى بالا ببريم كه معروفها و منكرها را بشناسند تا بتوانند امر و نهى كنند. «يا بُنىّ - وَ امُر - وَ انْهَ»
6- بعد از توجّه به مبدأ و معاد، مهمترين عمل، نماز است. «اقم الصلوة»
7- كسى كه مىخواهد در جامعه امر و نهى كند و قهراً با هوسهاى مردم درگير شود، بايد به وسيلهى نماز خودسازى و خود را از ايمان سيراب كند. «اقم الصلوة وامر بالمعروف»
8 - فرزندان خود را آمر به معروف و ناهى از منكر بار آوريم. «وامر بالمعروف...»
9- امر به معروف، هميشه قبل از نهى از منكر است. «وامر بالمعروف وانه عن المنكر» رشد معروفها در جامعه، مانع بروز بسيارى از منكرات مىگردد.
10- در مسير حقّ بودن كافى نيست، لازم است ديگران را نيز به مسير حقّ دعوت كنيم. «وامر بالمعروف» چنانكه در سوره عصر مىخوانيم: «الّذين آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحقّ»
11- در تبليغ دين و اجراى فريضهى امر به معروف و نهى از منكر، بايد صبر و سعهى صدر داشته باشيم. «واصبر على ما اصابك» نهى از منكر، با تلخىها و نيشزدنهاى گناهكاران همراه است، مبادا عقبنشينى كنيم.
12- صبر، گاهى در برابر مصيبت است، «و بشّر الصابرين الّذين اذا اصابتهم مصيبة»(120)
گاهى در برابر انجام وظيفه، «وامر بالمعروف و انه عن المنكر واصبر على ما اصابك» و گاهى در برابر گناه، چنانكه يوسف در زندان گفت: «ربّ السّجن احبّ الىّ...» پروردگار! زندان نزد من بهتر از ارتكاب گناهى است كه مرا به آن مىخوانند، تا آنجا كه فرمود: «انّه مَن يتّق و يصبر فانّ اللّه لا يضيع اجر المحسنين»(121)
13- پدر حكيم، رسيدن سختى به فرزندش را مىپذيرد و فرمان صبر مىدهد، ولى ضربه به مكتبش را كه سكوت در برابر فساد باشد، هرگز. «و انه عن المنكر و اصبر على ما اصابك»
14- امر به معروف و نهى از منكر از مسايل مهم است و صبر در برابر آنچه در اين راه به انسان مىرسد ارزش دارد. «انّ ذلك من عزم الامور»
به مناسبت سفارش به نماز و امر به معروف در اين آيه، اكنون به توضيح مختصرى پيرامون اين دو فريضه مىپردازيم:
سيمايى از نماز
* نماز، سادهترين، عميقترين و زيباترين رابطهى انسان با خداوند است كه در تمام اديان آسمانى بوده است.
* نماز، تنها عبادتى است كه سفارش شده قبل از آن، خوش صداترين افراد بر بالاى بلندى رفته و با صداى بلند، شعارِ «حىّ على الصلوة، حىّ على الفلاح، حىّ على خيرالعمل» را سر دهند، با اذانِ خود سكوت را بشكنند و يك دوره انديشههاى ناب اسلامى را اعلام و غافلان را بيدار كنند.
* نماز به قدرى مهم است كه حضرت ابراهيم عليه السلام هدف خود را از اِسكان زن و فرزندش در صحراى بىآب و گياه مكّه، اقامهى نماز معرّفى مىكند، نه انجام مراسم حج.
* امام حسين عليه السلام ظهر عاشورا براى اقامهى دو ركعت نماز، سينهى خود را سپر تيرهاى دشمن قرار داد.
* قرآن، به حضرت ابراهيم و اسماعيلعليهما السلام دستور مىدهد كه مسجد الحرام را براى نمازگزاران آماده و تطهير نمايند. آرى، نماز به قدرى مهم است كه زكريّا و مريم و ابراهيم و اسماعيلعليهم السلام خادم مسجد و محل برپايى نماز بودهاند.
* نماز، كليد قبولى تمام اعمال است و اميرالمؤمنينعليه السلام به استاندارش مىفرمايد: بهترين وقت خود را براى نماز قرار بده و آگاه باش كه تمام كارهاى تو در پرتو نمازت قبول مىشود.(122)
* نماز، ياد خداست و ياد خدا، تنها آرامبخش دلهاست.
* نماز، در بيشتر سورههاى قرآن، از بزرگترين سوره (بقره) تا كوچكترين آن (كوثر) مطرح است.
* نماز، از هنگام تولّد در زايشگاه كه در گوش نوزاد اذان و اقامه مىگويند تا پس از مرگ كه در گورستان بر مرده نماز مىخوانند، جلوه مىكند.
* هم براى حوادث زمينى مانند زلزله و بادهاى ترسآور آمده و هم براى حوادث آسمانى مانند خسوف و كسوف، نماز آيات واجب گشته و حتّى براى طلب باران، نماز باران آمده است.
* نماز، انسان را از انجام بسيارى منكرات و زشتىها باز مىدارد.(123)
در نماز، تمام كمالات به چشم مىخورد كه ما چند نمونه از آن را بيان مىكنيم:
* نظافت و بهداشت را در مسواك زدن، وضو، غسل و پاك بودن بدن و لباس مىبينيم.
* جرأت، جسارت و فرياد زدن را از اذان مىآموزيم.
* حضور در صحنه را از اجتماع در مساجد ياد مىگيريم.
* توجّه به عدالت را در انتخاب امام جماعت عادل مىيابيم.
* توجّه به ارزشها و كمالات را از كسانى كه در صف اوّل مىايستند، به دست مىآوريم.
* جهتگيرى مستقل را در قبله احساس مىكنيم. آرى، يهوديان به سويى و مسيحيان به سوى ديگر مراسم عبادى خود را انجام مىدهند و مسلمانان بايد مستقل باشند و لذا به فرمان قرآن، كعبه، قبلهى مستقل مسلمانان مىشود، تا استقلال در جهتگيرى آنان حفظ شود.
* مراعات حقوق ديگران را در اين مىبينيم كه حتّى يك نخ غصبى، نبايد در لباس نمازگزار باشد.
* توجّه به سياست را آنجا احساس مىكنيم كه در روايات مىخوانيم: نمازى كه همراه با پذيرش ولايت امام معصوم نباشد، قبول نيست.
* توجّه به نظم را در صفهاى منظّم نماز جماعت و توجّه به شهدا را در تربت كربلا و توجّه به بهداشت محيط را در سفارشاتى كه براى پاكى و نظافت مسجد و مسجدىها داده شده است، مىبينيم.
* توجّه به خدا را در تمام نماز، توجّه به معاد را در «مالك يوم الدين»، توجّه به انتخاب راه را در «اهدنا الصراط المستقيم»، انتخاب همراهان خوب را در «صراط الّذين انعمت عليهم»، پرهيز از منحرفان و غضب شدگان را در «غير المغضوب عليهم ولا الضّالّين»، توجّه به نبوّت و اهلبيت پيامبر صلى الله عليه وآله را در تشهّد و توجّه به پاكان و صالحان را در «السلام علينا و على عباد اللّه الصالحين» مىبينيم.
* توجّه به تغذيهى سالم را آنجا مىبينيم كه در حديث آمده است: اگر كسى مشروبات الكلى مصرف كند، تا چهل روز نمازش قبول نيست.
* آراستگى ظاهر را آنجا مىبينيم كه سفارش كردهاند از بهترين لباس، عطر و زينت در نماز استفاده كنيم و حتّى زنها وسايل زينتى خود را در نماز همراه داشته باشند.
* توجّه به همسر را آنجا مىبينيم كه در حديث مىخوانيم: اگر ميان زن و شوهرى كدورت باشد و يا يكديگر را بيازارند و بد زبانى كنند، نماز هيچ كدام پذيرفته نيست.
اينها گوشهاى از آثار و توجّهاتى بود كه در ضمن نماز به آن متذكّر مىشويم. امام خمينىقدس سره فرمود: نماز، يك كارخانهى انسان سازى است.
* نماز، سادهترين، عميقترين و زيباترين رابطهى انسان با خداوند است كه در تمام اديان آسمانى بوده است.
* نماز، تنها عبادتى است كه سفارش شده قبل از آن، خوش صداترين افراد بر بالاى بلندى رفته و با صداى بلند، شعارِ «حىّ على الصلوة، حىّ على الفلاح، حىّ على خيرالعمل» را سر دهند، با اذانِ خود سكوت را بشكنند و يك دوره انديشههاى ناب اسلامى را اعلام و غافلان را بيدار كنند.
* نماز به قدرى مهم است كه حضرت ابراهيم عليه السلام هدف خود را از اِسكان زن و فرزندش در صحراى بىآب و گياه مكّه، اقامهى نماز معرّفى مىكند، نه انجام مراسم حج.
* امام حسين عليه السلام ظهر عاشورا براى اقامهى دو ركعت نماز، سينهى خود را سپر تيرهاى دشمن قرار داد.
* قرآن، به حضرت ابراهيم و اسماعيلعليهما السلام دستور مىدهد كه مسجد الحرام را براى نمازگزاران آماده و تطهير نمايند. آرى، نماز به قدرى مهم است كه زكريّا و مريم و ابراهيم و اسماعيلعليهم السلام خادم مسجد و محل برپايى نماز بودهاند.
* نماز، كليد قبولى تمام اعمال است و اميرالمؤمنينعليه السلام به استاندارش مىفرمايد: بهترين وقت خود را براى نماز قرار بده و آگاه باش كه تمام كارهاى تو در پرتو نمازت قبول مىشود.(122)
* نماز، ياد خداست و ياد خدا، تنها آرامبخش دلهاست.
* نماز، در بيشتر سورههاى قرآن، از بزرگترين سوره (بقره) تا كوچكترين آن (كوثر) مطرح است.
* نماز، از هنگام تولّد در زايشگاه كه در گوش نوزاد اذان و اقامه مىگويند تا پس از مرگ كه در گورستان بر مرده نماز مىخوانند، جلوه مىكند.
* هم براى حوادث زمينى مانند زلزله و بادهاى ترسآور آمده و هم براى حوادث آسمانى مانند خسوف و كسوف، نماز آيات واجب گشته و حتّى براى طلب باران، نماز باران آمده است.
* نماز، انسان را از انجام بسيارى منكرات و زشتىها باز مىدارد.(123)
در نماز، تمام كمالات به چشم مىخورد كه ما چند نمونه از آن را بيان مىكنيم:
* نظافت و بهداشت را در مسواك زدن، وضو، غسل و پاك بودن بدن و لباس مىبينيم.
* جرأت، جسارت و فرياد زدن را از اذان مىآموزيم.
* حضور در صحنه را از اجتماع در مساجد ياد مىگيريم.
* توجّه به عدالت را در انتخاب امام جماعت عادل مىيابيم.
* توجّه به ارزشها و كمالات را از كسانى كه در صف اوّل مىايستند، به دست مىآوريم.
* جهتگيرى مستقل را در قبله احساس مىكنيم. آرى، يهوديان به سويى و مسيحيان به سوى ديگر مراسم عبادى خود را انجام مىدهند و مسلمانان بايد مستقل باشند و لذا به فرمان قرآن، كعبه، قبلهى مستقل مسلمانان مىشود، تا استقلال در جهتگيرى آنان حفظ شود.
* مراعات حقوق ديگران را در اين مىبينيم كه حتّى يك نخ غصبى، نبايد در لباس نمازگزار باشد.
* توجّه به سياست را آنجا احساس مىكنيم كه در روايات مىخوانيم: نمازى كه همراه با پذيرش ولايت امام معصوم نباشد، قبول نيست.
* توجّه به نظم را در صفهاى منظّم نماز جماعت و توجّه به شهدا را در تربت كربلا و توجّه به بهداشت محيط را در سفارشاتى كه براى پاكى و نظافت مسجد و مسجدىها داده شده است، مىبينيم.
* توجّه به خدا را در تمام نماز، توجّه به معاد را در «مالك يوم الدين»، توجّه به انتخاب راه را در «اهدنا الصراط المستقيم»، انتخاب همراهان خوب را در «صراط الّذين انعمت عليهم»، پرهيز از منحرفان و غضب شدگان را در «غير المغضوب عليهم ولا الضّالّين»، توجّه به نبوّت و اهلبيت پيامبر صلى الله عليه وآله را در تشهّد و توجّه به پاكان و صالحان را در «السلام علينا و على عباد اللّه الصالحين» مىبينيم.
* توجّه به تغذيهى سالم را آنجا مىبينيم كه در حديث آمده است: اگر كسى مشروبات الكلى مصرف كند، تا چهل روز نمازش قبول نيست.
* آراستگى ظاهر را آنجا مىبينيم كه سفارش كردهاند از بهترين لباس، عطر و زينت در نماز استفاده كنيم و حتّى زنها وسايل زينتى خود را در نماز همراه داشته باشند.
* توجّه به همسر را آنجا مىبينيم كه در حديث مىخوانيم: اگر ميان زن و شوهرى كدورت باشد و يا يكديگر را بيازارند و بد زبانى كنند، نماز هيچ كدام پذيرفته نيست.
اينها گوشهاى از آثار و توجّهاتى بود كه در ضمن نماز به آن متذكّر مىشويم. امام خمينىقدس سره فرمود: نماز، يك كارخانهى انسان سازى است.
امر به معروف و نهى از منكر
امر به معروف، يعنى سفارش به خوبىها و نهى از منكر، يعنى بازداشتن از بدىها.
انجام اين دو امر مهم نياز به سنّ خاصّى ندارد، زيرا لقمان به فرزندش مىگويد: «يا بنّى اقم الصلوة و امر بالمعروف...»
امر به معروف، نشانهى عشق به مكتب، عشق به مردم، علاقه به سلامت جامعه و نشانهى آزادى بيان، غيرت دينى، ارتباط دوستانه بين مردم و نشانهى فطرت بيدار و نظارت عمومى و حضور در صحنه است.
امر به معروف و نهى از منكر، سبب تشويق نيكوكاران، آگاه كردن افراد جاهل، هشدار براى جلوگيرى از خلاف و ايجاد نوعى انضباط اجتماعى است.
قرآن مىفرمايد: شما مسلمانان بهترين امّت هستيد، زيرا امر به معروف و نهى از منكر مىكنيد.(124)
حضرت علىعليه السلام مىفرمايد: امر به معروف و نهى از منكر، مصلحت عامّه است.(125) چنانكه در حديث ديگر مىخوانيم: كسى كه جلوى منكر را نگيرد، مانند كسى است كه مجروحى را در جاده رها كند تا بميرد.(126)
پيامبرانى همچون حضرت داود و حضرت عيسىعليهما السلام به كسانى كه نهى از منكر نمىكنند، لعنت فرستادهاند.(127)
قيام امام حسين عليه السلام براى امر به معروف و نهى از منكر بود. «انما خرجتُ لطلب الاصلاح فى امّة جدّى اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر»(128)
در حديث مىخوانيم: به واسطهى امر به معروف و نهى از منكر، تمام واجبات به پا داشته مىشود.(129)
قرآن مىفرمايد: اگر در مجلسى به آيات الهى توهين مىشود، جلسه را به عنوان اعتراض ترك كنيد تا مسير بحث عوض شود.(130)
انسان بايد هم در دل از انجام گناه ناراحت باشد، هم با زبان، آن را نهى كند و هم با اِعمال قدرت و قانون، مانع انجام آن شود.
اگر كسى را به كار خوبى دعوت كرديم، در پاداش كارهاى خوب او نيز شريك هستيم، ولى اگر در برابر فساد، انحراف و گناه ساكت نشستيم، به تدريج فساد رشد مىكند و افراد فاسد و مفسد بر مردم حاكم خواهند شد.
سكوت و بى تفاوتى در مقابل گناه، سبب مىشود كه گناه كردن عادّى شود، گنهكار جرأت پيدا كند، ما سنگدل شويم، شيطان راضى گردد و خدا بر ما غضب نمايد.
امر به معروف و نهى از منكر، دو وظيفهى الهى است و توهّماتى از اين قبيل كه:
گناه ديگران كارى به ما ندارد، آزادى مردم را سلب نكنيم، من اهل ترس و خجالت هستم، با يك گل كه بهار نمىشود، عيسى به دين خود موسى به دين خود، ما را در يك قبر قرار نمىدهند، ديگران هستند، من چرا امر به معروف كنم؟ با نهى از منكر، دوستان يا مشتريان خود را از دست مىدهم، و امثال آن، نمىتوانند اين تكليف را از دوش ما بردارند.
البتّه امر به معروف و نهى از منكر بايد آگاهانه، دلسوزانه، عاقلانه و حتّى المقدور مخفيانه باشد.
گاهى بايد خودمان بگوييم، ولى آنجا كه حرف ما اثر ندارد، وظيفه ساقط نمىشود، بلكه بايد از ديگران بخواهيم كه آنان بگويند.
حتّى اگر براى مدّت كوتاهى مىتوان جلوى فساد را گرفت، بايد گرفت و اگر با تكرار مىتوان به نتيجه رسيد، بايد تكرار كرد.
امر به معروف، يعنى سفارش به خوبىها و نهى از منكر، يعنى بازداشتن از بدىها.
انجام اين دو امر مهم نياز به سنّ خاصّى ندارد، زيرا لقمان به فرزندش مىگويد: «يا بنّى اقم الصلوة و امر بالمعروف...»
امر به معروف، نشانهى عشق به مكتب، عشق به مردم، علاقه به سلامت جامعه و نشانهى آزادى بيان، غيرت دينى، ارتباط دوستانه بين مردم و نشانهى فطرت بيدار و نظارت عمومى و حضور در صحنه است.
امر به معروف و نهى از منكر، سبب تشويق نيكوكاران، آگاه كردن افراد جاهل، هشدار براى جلوگيرى از خلاف و ايجاد نوعى انضباط اجتماعى است.
قرآن مىفرمايد: شما مسلمانان بهترين امّت هستيد، زيرا امر به معروف و نهى از منكر مىكنيد.(124)
حضرت علىعليه السلام مىفرمايد: امر به معروف و نهى از منكر، مصلحت عامّه است.(125) چنانكه در حديث ديگر مىخوانيم: كسى كه جلوى منكر را نگيرد، مانند كسى است كه مجروحى را در جاده رها كند تا بميرد.(126)
پيامبرانى همچون حضرت داود و حضرت عيسىعليهما السلام به كسانى كه نهى از منكر نمىكنند، لعنت فرستادهاند.(127)
قيام امام حسين عليه السلام براى امر به معروف و نهى از منكر بود. «انما خرجتُ لطلب الاصلاح فى امّة جدّى اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر»(128)
در حديث مىخوانيم: به واسطهى امر به معروف و نهى از منكر، تمام واجبات به پا داشته مىشود.(129)
قرآن مىفرمايد: اگر در مجلسى به آيات الهى توهين مىشود، جلسه را به عنوان اعتراض ترك كنيد تا مسير بحث عوض شود.(130)
انسان بايد هم در دل از انجام گناه ناراحت باشد، هم با زبان، آن را نهى كند و هم با اِعمال قدرت و قانون، مانع انجام آن شود.
اگر كسى را به كار خوبى دعوت كرديم، در پاداش كارهاى خوب او نيز شريك هستيم، ولى اگر در برابر فساد، انحراف و گناه ساكت نشستيم، به تدريج فساد رشد مىكند و افراد فاسد و مفسد بر مردم حاكم خواهند شد.
سكوت و بى تفاوتى در مقابل گناه، سبب مىشود كه گناه كردن عادّى شود، گنهكار جرأت پيدا كند، ما سنگدل شويم، شيطان راضى گردد و خدا بر ما غضب نمايد.
امر به معروف و نهى از منكر، دو وظيفهى الهى است و توهّماتى از اين قبيل كه:
گناه ديگران كارى به ما ندارد، آزادى مردم را سلب نكنيم، من اهل ترس و خجالت هستم، با يك گل كه بهار نمىشود، عيسى به دين خود موسى به دين خود، ما را در يك قبر قرار نمىدهند، ديگران هستند، من چرا امر به معروف كنم؟ با نهى از منكر، دوستان يا مشتريان خود را از دست مىدهم، و امثال آن، نمىتوانند اين تكليف را از دوش ما بردارند.
البتّه امر به معروف و نهى از منكر بايد آگاهانه، دلسوزانه، عاقلانه و حتّى المقدور مخفيانه باشد.
گاهى بايد خودمان بگوييم، ولى آنجا كه حرف ما اثر ندارد، وظيفه ساقط نمىشود، بلكه بايد از ديگران بخواهيم كه آنان بگويند.
حتّى اگر براى مدّت كوتاهى مىتوان جلوى فساد را گرفت، بايد گرفت و اگر با تكرار مىتوان به نتيجه رسيد، بايد تكرار كرد.
«18» وَلَا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ وَلَا تَمْشِ فِى الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ
نكتهها:
«تَصعير»، نوعى بيمارى است كه شتر به آن گرفتار مىشود و گردنش كج مىشود. لقمان به فرزندش مىگويد: تو بر اساس تكبّر مثل شترِ بيمار، گردنت را با مردم كج نكن.
«مَرَح»، به معناى شادى زياد است كه در اثر مال و مقام به دست مىآيد.
«مُختال» به كسى گويند كه بر اساس خيال و توهّم خود را برتر مىداند، و «فَخور» به معناى فخرفروش است.
تكبّر، هم توهين به مردم است، هم زمينه ساز رشد كدورتهاى جديد و هم تحريك كنندهى كينههاى درونى قديم. در حديث مىخوانيم: هر كس با تكبّر در زمين راه رود، زمين و هر موجودى كه زير آن و روى آن است، او را لعنت مىكنند.(131)
«تَصعير»، نوعى بيمارى است كه شتر به آن گرفتار مىشود و گردنش كج مىشود. لقمان به فرزندش مىگويد: تو بر اساس تكبّر مثل شترِ بيمار، گردنت را با مردم كج نكن.
«مَرَح»، به معناى شادى زياد است كه در اثر مال و مقام به دست مىآيد.
«مُختال» به كسى گويند كه بر اساس خيال و توهّم خود را برتر مىداند، و «فَخور» به معناى فخرفروش است.
تكبّر، هم توهين به مردم است، هم زمينه ساز رشد كدورتهاى جديد و هم تحريك كنندهى كينههاى درونى قديم. در حديث مىخوانيم: هر كس با تكبّر در زمين راه رود، زمين و هر موجودى كه زير آن و روى آن است، او را لعنت مىكنند.(131)
پيامها:
1- با مردم با خوشرويى رفتار كنيم. «لا تصعّر خدّك»
2- تكبّر ممنوع است، حتّى در راه رفتن. «لا تمش فى الارض مرحا»
3- از عامل خشنودى خداوند براى تشويق و از ناخشنودى او براى ترك زشتىها و گناهان استفاده كنيم. «انّ اللّه لايحبّ»
4- به موهومات، خيالات و بلندپروازىها خود را گرفتار نسازيم. «مُختال»
5 - بر مردم فخر فروشى نكنيم. «انّ اللّه لايحبّ كلّ مُختال فَخور»
1- با مردم با خوشرويى رفتار كنيم. «لا تصعّر خدّك»
2- تكبّر ممنوع است، حتّى در راه رفتن. «لا تمش فى الارض مرحا»
3- از عامل خشنودى خداوند براى تشويق و از ناخشنودى او براى ترك زشتىها و گناهان استفاده كنيم. «انّ اللّه لايحبّ»
4- به موهومات، خيالات و بلندپروازىها خود را گرفتار نسازيم. «مُختال»
5 - بر مردم فخر فروشى نكنيم. «انّ اللّه لايحبّ كلّ مُختال فَخور»
تواضع
در اين آيه لقمان به فرزندش مىگويد: در زمين متكبرانه راه نرو «لا تمش فى الارض مرحاً» و در سورهى فرقان، اوّلين نشانهى بندگان خوب خدا، حركت متواضعانهى آنهاست.«و عباد الرّحمن الّذين يمشون على الارض هَونا»(132)
يكى از اسرار نماز كه در سجدهى آن بلندترين نقطه بدن را (حدّاقل در هر شبانه روز 34 مرتبه در هفده ركعت نماز واجب) روى خاك مىگزاريم، دورى از تكبّر، غرور و تواضع در برابر خداوند است.
گرچه تواضع در برابر تمام انسانها لازم است، امّا در برابر والدين، استاد و مؤمنان لازمتر است. تواضع در برابر مؤمنان، از نشانههاى برجستهى اهل ايمان است. «اذّلة على المؤمنين»(133)
بر خلاف تقاضاى متكبّران كه پيشنهاد دور كردن فقرا را از انبيا داشتند، آن بزرگواران مىفرمودند: ما هرگز آنان را طرد نمىكنيم. «و ما انا بطارد الّذين آمنوا»(134)
انسانِ ضعيف و ناتوانى كه از خاك و نطفه آفريده شده، و در آينده نيز مردارى بيش نخواهد بود، چرا تكبّر مىكند؟!
مگر علم محدود او با فراموشى آسيبپذير نيست؟!
مگر زيبايى، قدرت، شهرت و ثروت او، زوالپذير نيست؟!
مگر بيمارى، فقر و مرگ را در جامعه نديده است؟!
مگر توانايىهاى او نابود شدنى نيست؟!
پس براى چه تكبّر مىكند؟!
قرآن مىفرمايد: متكبّرانه راه نرويد كه زمين سوارخ نمىشود، گردنكشى نكنيد كه از كوهها بلندتر نمىشويد. «و لا تَمشِ فى الارض مَرحاً اِنّك لن تَخرق الارض و لن تَبلغ الجبال طولا»(135)
در اين آيه لقمان به فرزندش مىگويد: در زمين متكبرانه راه نرو «لا تمش فى الارض مرحاً» و در سورهى فرقان، اوّلين نشانهى بندگان خوب خدا، حركت متواضعانهى آنهاست.«و عباد الرّحمن الّذين يمشون على الارض هَونا»(132)
يكى از اسرار نماز كه در سجدهى آن بلندترين نقطه بدن را (حدّاقل در هر شبانه روز 34 مرتبه در هفده ركعت نماز واجب) روى خاك مىگزاريم، دورى از تكبّر، غرور و تواضع در برابر خداوند است.
گرچه تواضع در برابر تمام انسانها لازم است، امّا در برابر والدين، استاد و مؤمنان لازمتر است. تواضع در برابر مؤمنان، از نشانههاى برجستهى اهل ايمان است. «اذّلة على المؤمنين»(133)
بر خلاف تقاضاى متكبّران كه پيشنهاد دور كردن فقرا را از انبيا داشتند، آن بزرگواران مىفرمودند: ما هرگز آنان را طرد نمىكنيم. «و ما انا بطارد الّذين آمنوا»(134)
انسانِ ضعيف و ناتوانى كه از خاك و نطفه آفريده شده، و در آينده نيز مردارى بيش نخواهد بود، چرا تكبّر مىكند؟!
مگر علم محدود او با فراموشى آسيبپذير نيست؟!
مگر زيبايى، قدرت، شهرت و ثروت او، زوالپذير نيست؟!
مگر بيمارى، فقر و مرگ را در جامعه نديده است؟!
مگر توانايىهاى او نابود شدنى نيست؟!
پس براى چه تكبّر مىكند؟!
قرآن مىفرمايد: متكبّرانه راه نرويد كه زمين سوارخ نمىشود، گردنكشى نكنيد كه از كوهها بلندتر نمىشويد. «و لا تَمشِ فى الارض مَرحاً اِنّك لن تَخرق الارض و لن تَبلغ الجبال طولا»(135)
نمونههايى از تواضع اولياى الهى
1- شخص اوّل آفرينش كه پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله است، آنگونه مىنشست كه هيچ امتيازى بر ديگران نداشت و افرادى كه وارد مجلس مىشدند و حضرت را نمىشناختند، مىپرسيدند: كدام يك از شما پيامبر است؟ «ايّكم رسول اللّه»(136)
2- در سفرى كه براى تهيه غذا هر كس كارى را به عهده گرفت، پيامبر نيز كارى را به عهده گرفت و فرمود: جمع كردن هيزم با من.(137)
3- همين كه پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله ديدند براى نشستنِ بعضى فرش نيست، عباى خود را دادند تا چند نفرى روى عباى حضرت بنشينند.(138)
پوشيدن لباس ساده، سوار شدن بر الاغ برهنه، شير دوشيدن، همنشينى با بردگان، سلام كردن به اطفال، وصله كردن كفش و لباس، پذيرفتن دعوت مردم، جارو كردن منزل، دست دادن به تمام افراد و سبك نشمردن غذا از سيرههاى حضرت بود.(139)
4- برخى شيعيان خواستند به احترام امام صادقعليه السلام حمّام را خلوت و به اصطلاح قُرق كنند، حضرت اجازه نداد و فرمود: «لا حاجة لى فى ذلك المؤمن اَخفّ من ذلك» نيازى به اين كار نيست، زندگى مؤمن سادهتر از اين تشريفات است.(140)
5 - هر چه اصرار كردند كه سفرهى امام رضاعليه السلام از سفره غلامان جدا باشد، آن حضرت نپذيرفت.(141)
6- شخصى در حمّام، امام رضاعليه السلام را نشناخت و از او خواست تا او را كيسه بكشد، حضرت بدون معرّفى خود و با كمال وقار تقاضاى او را قبول كرد. همين كه آن شخص حضرت را شناخت، شروع به عذرخواهى كرد، حضرت او را دلدارى دادند.(142)
از نشانههاى تواضع، پذيرفتن پيشنهاد و انتقاد ديگران و نشستن در پايينتر از جايى است كه در شأن اوست.
1- شخص اوّل آفرينش كه پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله است، آنگونه مىنشست كه هيچ امتيازى بر ديگران نداشت و افرادى كه وارد مجلس مىشدند و حضرت را نمىشناختند، مىپرسيدند: كدام يك از شما پيامبر است؟ «ايّكم رسول اللّه»(136)
2- در سفرى كه براى تهيه غذا هر كس كارى را به عهده گرفت، پيامبر نيز كارى را به عهده گرفت و فرمود: جمع كردن هيزم با من.(137)
3- همين كه پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله ديدند براى نشستنِ بعضى فرش نيست، عباى خود را دادند تا چند نفرى روى عباى حضرت بنشينند.(138)
پوشيدن لباس ساده، سوار شدن بر الاغ برهنه، شير دوشيدن، همنشينى با بردگان، سلام كردن به اطفال، وصله كردن كفش و لباس، پذيرفتن دعوت مردم، جارو كردن منزل، دست دادن به تمام افراد و سبك نشمردن غذا از سيرههاى حضرت بود.(139)
4- برخى شيعيان خواستند به احترام امام صادقعليه السلام حمّام را خلوت و به اصطلاح قُرق كنند، حضرت اجازه نداد و فرمود: «لا حاجة لى فى ذلك المؤمن اَخفّ من ذلك» نيازى به اين كار نيست، زندگى مؤمن سادهتر از اين تشريفات است.(140)
5 - هر چه اصرار كردند كه سفرهى امام رضاعليه السلام از سفره غلامان جدا باشد، آن حضرت نپذيرفت.(141)
6- شخصى در حمّام، امام رضاعليه السلام را نشناخت و از او خواست تا او را كيسه بكشد، حضرت بدون معرّفى خود و با كمال وقار تقاضاى او را قبول كرد. همين كه آن شخص حضرت را شناخت، شروع به عذرخواهى كرد، حضرت او را دلدارى دادند.(142)
از نشانههاى تواضع، پذيرفتن پيشنهاد و انتقاد ديگران و نشستن در پايينتر از جايى است كه در شأن اوست.
«19» وَاقْصِدْ فِى مَشْيِكَ وَاغْضُضْ مِن صَوْتِكَ إِنَّ أَنكَرَ الْأَصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ
نكتهها:
امام حسن عليه السلام مىفرمايد: تند راه رفتن، ارزش مؤمن را كم مىكند.(143)
در حديث مىخوانيم: در دعوت مردم به سوى خدا و تلاوت قرآن، بلند كردن صدا اشكال ندارد.(144)
در سفارشهاى لقمان، نُه امر، سه نهى و هفت دليل براى اين امر و نهىها آمده است:
نه امر: 1- نيكى به والدين. 2- تشّكر از خدا و والدين. 3- مصاحبت همراه با نيكى به والدين. 4- پيروى از راه مؤمنان و ائبان. 5 - برپا داشتن نماز. 6- امر به معروف. 7- نهى از منكر. 8 - اعتدال در حركت. 9- پايين آوردن صدا در سخن گفتن.
و امّا سه نهى: 1- نهى از شرك. 2- نهى از روى گردانى از مردم. 3- نهى از راه رفتن با تكبّر.
و امّا هفت دليل:
1- چون شكرگزارى انسان به نفع خود اوست، پس شكرگزار باشيد. «و من يشكر فانّما يشكر لنفسه»
2- چون شرك، ظلم بزرگى است، پس شرك نورزيد. «ان الشرك لظلمٌ عظيم»
3- چون بازگشت همه به سوى اوست و بايد پاسخگو باشيد، پس به والدين احترام بگذاريد. «اِلىَّ المصير»، «الىّ مرجعكم»
4- چون خداوند بر همه چيز آگاه است، پس مواظب اعمال خود باشيد. «ان اللّه لطيف خبير»
5 - چون شكيبايى از كارهاى با اهميت است، پس صابر باشيد. «ان ذلك من عزم الامور»
6- چون خداوند متكبّران را دوست ندارد، پس تكبّر نورزيد. «انّ اللّه لا يحبّ كلّ مختال فخور»
7- چون بدترين صداها، صداى بلند خران است، پس صداى خود را بلند نكنيد. «انّ انكر الاصوات لصوت الحمير»
امام حسن عليه السلام مىفرمايد: تند راه رفتن، ارزش مؤمن را كم مىكند.(143)
در حديث مىخوانيم: در دعوت مردم به سوى خدا و تلاوت قرآن، بلند كردن صدا اشكال ندارد.(144)
در سفارشهاى لقمان، نُه امر، سه نهى و هفت دليل براى اين امر و نهىها آمده است:
نه امر: 1- نيكى به والدين. 2- تشّكر از خدا و والدين. 3- مصاحبت همراه با نيكى به والدين. 4- پيروى از راه مؤمنان و ائبان. 5 - برپا داشتن نماز. 6- امر به معروف. 7- نهى از منكر. 8 - اعتدال در حركت. 9- پايين آوردن صدا در سخن گفتن.
و امّا سه نهى: 1- نهى از شرك. 2- نهى از روى گردانى از مردم. 3- نهى از راه رفتن با تكبّر.
و امّا هفت دليل:
1- چون شكرگزارى انسان به نفع خود اوست، پس شكرگزار باشيد. «و من يشكر فانّما يشكر لنفسه»
2- چون شرك، ظلم بزرگى است، پس شرك نورزيد. «ان الشرك لظلمٌ عظيم»
3- چون بازگشت همه به سوى اوست و بايد پاسخگو باشيد، پس به والدين احترام بگذاريد. «اِلىَّ المصير»، «الىّ مرجعكم»
4- چون خداوند بر همه چيز آگاه است، پس مواظب اعمال خود باشيد. «ان اللّه لطيف خبير»
5 - چون شكيبايى از كارهاى با اهميت است، پس صابر باشيد. «ان ذلك من عزم الامور»
6- چون خداوند متكبّران را دوست ندارد، پس تكبّر نورزيد. «انّ اللّه لا يحبّ كلّ مختال فخور»
7- چون بدترين صداها، صداى بلند خران است، پس صداى خود را بلند نكنيد. «انّ انكر الاصوات لصوت الحمير»
پيامها:
1- اسلام، دين جامعى است و حتّى براى راه رفتن دستور و برنامه دارد. «واقصد فى مشيك»
2- در آيين الهى، عقايد و اخلاق در كنار هم مطرح است. «لا تشرك باللّه... واقصد فى مشيك»
3- ميانهروى، دورى از افراط وتفريط، و متانت در راه رفتن، سفارش قرآن است. «واقصد فى مشيك»
4- نه فقط در راه رفتن، بلكه در همهى كارها ميانه روى را مراعات كنيم. «واقصد فى مشيك»
5 - صداى خود را كوتاه كنيم، از فرياد بيهوده بپرهيزيم و بيانى نرم و آرام داشته باشيم. «واغضض من صوتك»
6- فرياد كشيدن و بلند كردن صدا، امرى ناپسند و نكوهيده است. «واغضض من صوتك انّ انكر الاصوات لصوت الحمير»
1- اسلام، دين جامعى است و حتّى براى راه رفتن دستور و برنامه دارد. «واقصد فى مشيك»
2- در آيين الهى، عقايد و اخلاق در كنار هم مطرح است. «لا تشرك باللّه... واقصد فى مشيك»
3- ميانهروى، دورى از افراط وتفريط، و متانت در راه رفتن، سفارش قرآن است. «واقصد فى مشيك»
4- نه فقط در راه رفتن، بلكه در همهى كارها ميانه روى را مراعات كنيم. «واقصد فى مشيك»
5 - صداى خود را كوتاه كنيم، از فرياد بيهوده بپرهيزيم و بيانى نرم و آرام داشته باشيم. «واغضض من صوتك»
6- فرياد كشيدن و بلند كردن صدا، امرى ناپسند و نكوهيده است. «واغضض من صوتك انّ انكر الاصوات لصوت الحمير»
«20» أَلَمْ تَرَوْاْ أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُم مَّا فِى السَّمَوَاتِ وَ مَا فِى الْأَرْضِ وَأَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظَهِرَةً وَ بَاطِنَةً وَمِنَ النَّاسِ مَن يُجَدِلُ فِى اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لَا هُدىً وَلَا كِتَبٍ مُّنِيرٍ
نكتهها:
«اِسباغ» به معناى گسترانيدن و توسعه دادن است.
در اين آيه به دو گونه نعمت اشاره شده است، نعمت ظاهرى مانند: سلامتى، روزى، زيبايى و امثال اينها و نعمت باطنى مانند: ايمان، معرفت، اطمينان، حسن خلق، امداد غيبى، علم، فطرت، ولايت و... .
شايد بتوان گفت: مراد از علم در آيه، استدلال عقلى و مراد از هدايت، هدايتهاى فطرى و مراد از كتاب، وحى الهى است، كه برخى افراد بدون استناد به هيچ يك از عقل، فطرت و وحى، دربارهى خدا سخن مىگويند و اظهار نظر مىكنند.
«اِسباغ» به معناى گسترانيدن و توسعه دادن است.
در اين آيه به دو گونه نعمت اشاره شده است، نعمت ظاهرى مانند: سلامتى، روزى، زيبايى و امثال اينها و نعمت باطنى مانند: ايمان، معرفت، اطمينان، حسن خلق، امداد غيبى، علم، فطرت، ولايت و... .
شايد بتوان گفت: مراد از علم در آيه، استدلال عقلى و مراد از هدايت، هدايتهاى فطرى و مراد از كتاب، وحى الهى است، كه برخى افراد بدون استناد به هيچ يك از عقل، فطرت و وحى، دربارهى خدا سخن مىگويند و اظهار نظر مىكنند.
پيامها:
1- بىتوجّهى به آفريدهها و نقش آنها در زندگى بشر، سبب سرزنش و توبيخ است. «ألم تروا» سعدى مىگويد:
اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود
هر كه فكرت نكند نقش بود بر ديوار
2- تمام آفريدهها هدفدار و به خاطر بهرهگيرى انسان است. «سخّر لكم»
3- انسان قادر است آنچه را در آسمان و زمين است، به تسخير خود درآورد. «سخّر لكم»
4- نعمتهاى الهى، هم گسترده وفراوان است، «اسبغ» هم در دسترس بندگان، «عليكم» و هم متنّوع. «ظاهرة و باطنة»
5 - نبايد از نعمتهاى باطنى خداوند غفلت كنيم و به آنها بىتوجّه باشيم. «ألم تروا... باطنة»
6- علىرغم گستردكى و فراوانى نعمتها، انسان دربارهى خدا مجادله مىكند و اين نوعى كفران نعمت است. «اسبغ عليكم نعمه... يجادل فى اللّه»
7- جدالِ منطقى نيكوست، «و جادلهم بالّتى هى احسن»(145) ولى جدالى كه بدون پشتوانهى علمى و به دور از هدايت الهى و مخالف با كتاب خدا باشد، بىارزش است.(146) «يجادل فى اللّه بغير علم و لا هُدىً و لا كتاب منير»
8 - در جهانبينى الهى، عقل، فطرت و وحى، منابع معتبر شناخت هستند، نه غير آن. «علمٍ، هدىً، كتابٍ منير»
1- بىتوجّهى به آفريدهها و نقش آنها در زندگى بشر، سبب سرزنش و توبيخ است. «ألم تروا» سعدى مىگويد:
اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود
هر كه فكرت نكند نقش بود بر ديوار
2- تمام آفريدهها هدفدار و به خاطر بهرهگيرى انسان است. «سخّر لكم»
3- انسان قادر است آنچه را در آسمان و زمين است، به تسخير خود درآورد. «سخّر لكم»
4- نعمتهاى الهى، هم گسترده وفراوان است، «اسبغ» هم در دسترس بندگان، «عليكم» و هم متنّوع. «ظاهرة و باطنة»
5 - نبايد از نعمتهاى باطنى خداوند غفلت كنيم و به آنها بىتوجّه باشيم. «ألم تروا... باطنة»
6- علىرغم گستردكى و فراوانى نعمتها، انسان دربارهى خدا مجادله مىكند و اين نوعى كفران نعمت است. «اسبغ عليكم نعمه... يجادل فى اللّه»
7- جدالِ منطقى نيكوست، «و جادلهم بالّتى هى احسن»(145) ولى جدالى كه بدون پشتوانهى علمى و به دور از هدايت الهى و مخالف با كتاب خدا باشد، بىارزش است.(146) «يجادل فى اللّه بغير علم و لا هُدىً و لا كتاب منير»
8 - در جهانبينى الهى، عقل، فطرت و وحى، منابع معتبر شناخت هستند، نه غير آن. «علمٍ، هدىً، كتابٍ منير»
«21» وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُواْ مَآ أَنزَلَ اللَّهُ قَالُواْ بَلْ نَتَّبِعُ مَا وَجَدْنَا عَلَيْهِ ءَابَآءَنَآ أَوَلَوْ كَانَ الشَّيْطَنُ يَدْعُوهُمْ إِلَى عَذَابِ السَّعِيرِ
نكتهها:
كلمهى «قيل»، نشانهى شدّت تعصّب كافران است، يعنى هر حرف حقّى از هر گويندهاى باشد، آنان لجاجت مىكنند و نمىپذيرند و كارى به گوينده ندارند. «قيل لهم»
كلمهى «قيل»، نشانهى شدّت تعصّب كافران است، يعنى هر حرف حقّى از هر گويندهاى باشد، آنان لجاجت مىكنند و نمىپذيرند و كارى به گوينده ندارند. «قيل لهم»
پيامها:
1- نمونهى جدال ناروا، تعصّب بر افكار باطل نياكان است. «يجادل فى اللّه بغير علم... قالوا بل نتّبع ما وجدنا عليه آبائنا»
2- پيروى از وحى و آنچه از جانب خداوند است، لازم است. «اتّبعوا ما انزل اللّه»
3- با دعوت منحرفان به حقّ، با آنان اتمام حجّت كنيم. «قيل لهم»
4- براى انسان دو راه وجود دارد: الف: راه خدا، «ما انزل اللّه» ب: راه شيطان. «الشيطان يدعوهم الى عذاب السعير»
5 - عقايد نياكان، در سرنوشت نسل آينده مؤثّر است. «وجدنا عليه آباءنا»
6- تقليد و تعصّبِ كوركورانه ممنوع. «وجدنا عليه آباءنا... اولوكان» (تعصّب نارواى خويشاوندى، از موانع حقّپذيرى و رشد انديشه است)
7- محيط، جامعه و تاريخ، در انتخاب راه مؤثّر است. «وجدنا عليه آباءنا»
(انسان بايد با نور علم، عقل و وحى، حركت كند تا هر كجا در محيط، جامعه و تاريخ، انحراف ديد، از آن پرهيز كند.)
8 - منطق حقّ، اصل است، نه ملّىگرايى و عقايد و رفتار نياكان. «اولو كان الشيطان...»
9- هر راهى جز وحى، بيراهه است و به عذاب دوزخ منتهى مىشود. «يدعوهم الى عذاب السعير»
10- سرانجام پيروى از افكار پوچ نياكان، دوزخ است. «عذاب السعير»
1- نمونهى جدال ناروا، تعصّب بر افكار باطل نياكان است. «يجادل فى اللّه بغير علم... قالوا بل نتّبع ما وجدنا عليه آبائنا»
2- پيروى از وحى و آنچه از جانب خداوند است، لازم است. «اتّبعوا ما انزل اللّه»
3- با دعوت منحرفان به حقّ، با آنان اتمام حجّت كنيم. «قيل لهم»
4- براى انسان دو راه وجود دارد: الف: راه خدا، «ما انزل اللّه» ب: راه شيطان. «الشيطان يدعوهم الى عذاب السعير»
5 - عقايد نياكان، در سرنوشت نسل آينده مؤثّر است. «وجدنا عليه آباءنا»
6- تقليد و تعصّبِ كوركورانه ممنوع. «وجدنا عليه آباءنا... اولوكان» (تعصّب نارواى خويشاوندى، از موانع حقّپذيرى و رشد انديشه است)
7- محيط، جامعه و تاريخ، در انتخاب راه مؤثّر است. «وجدنا عليه آباءنا»
(انسان بايد با نور علم، عقل و وحى، حركت كند تا هر كجا در محيط، جامعه و تاريخ، انحراف ديد، از آن پرهيز كند.)
8 - منطق حقّ، اصل است، نه ملّىگرايى و عقايد و رفتار نياكان. «اولو كان الشيطان...»
9- هر راهى جز وحى، بيراهه است و به عذاب دوزخ منتهى مىشود. «يدعوهم الى عذاب السعير»
10- سرانجام پيروى از افكار پوچ نياكان، دوزخ است. «عذاب السعير»
«22» وَ مَن يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى وَإِلَى اللَّهِ عَقِبَةُ الْأُمُورِ
نكتهها:
در قرآن يكصد و چهل مرتبه، كلماتى از ريشهى «سِلْم» بكار رفته و واژههايى همچون سلام، اسلام و مسلم از اين مادّه است.
در آيهى قبل خوانديم كه گروهى از مردم به نياكان منحرف خود دل بسته و به آنان رو مىكنند؛ در اين آيه مىخوانيم: نيكان و پاكان، به خداى متعال دل مىبندند و به سوى او رو مىكنند.
در آيه قبل، دعوت شيطان از مردم و كشاندن آنان به سوى دوزخ مطرح شد؛ اين آيه راه نجات از وسوسههاى شيطان را تسليم خدا شدن و انجام كار نيك مىداند.
تسليم غير خدا بودن، بردگى و اسارت است، ولى تسليم خدا بودن، آزادى و رشد است. چنانكه قرآن مىفرمايد: «فمَن اَسلم فاولئك تَحَرَّوا رَشَداً»(147) راستى اگر تمام هستى تسليم خدايند، چرا ما نبايد تسليم او باشيم؟! قرآن مىفرمايد: «أ فغير دين اللّه يبغون و له اسلم مَن فى السموات و الارض»(148) آيا به سراغ غير خدا مىرويد در حالى كه هر كس در آسمانها و زمين است، تسليم اوست.
خداوند، فرمانِ تسليمِ بشر را صادر فرموده است، «فله اَسلِموا»(149) پيامبر نيز بايد تسليم خدا باشد، «اُمرت أن اكون اوّل من اسلم»(150) در اين آيه نيز مىفرمايد: «و مَن يُسلم وجهه الى اللّه و هو محسن فقد استمسك بالعروة الوثقى» هر نيكوكارى كه خالصانه جهتگيرى الهى داشته باشد، به ريسمان محكمى چنگ زده است. در آيهاى ديگر مىخوانيم: «مَن اَسلم وجهه للّه و هو محسن فله اجره عند ربّه»(151) نيكوكارى كه خالصانه، تسليم خدا باشد، پاداشى تضمين شده دارد. يا مىخوانيم: «و مَن احسن ممّن اَسلم وجهه للّه»(152) چه كسى بهتر است از آنكه خود را تسليم خدا كرده است.
انسان براى نجات و پيروزى خود، تكيهگاههاى متعدّدى انتخاب مىكند و به ريسمانهاى گوناگونى چنگ مىزند، مانند: قدرت، ثروت، مقام، فاميل، دوست، نَسَب و... ولى همهى اين طنابها روزى پاره مىشوند و اين تكيهگاهها كارايى خود را از دست مىدهند. تنها چيزى كه پايدار، ماندگار و عامل نجات است، چنگزدن به ريسمان محكم الهى و تسليم بودن در برابر او و انجام اعمال صالح است.
در روايات مىخوانيم: رهبران معصوم و اهلبيت پيامبرعليهم السلام و علاقه و مودّت آنان، ريسمان محكم الهى و عروةالوثقى مىباشند. «نحن العروة الوثقى»(153)، «العروة الوثقى المودّة لآل محمّد»(154)
در قرآن يكصد و چهل مرتبه، كلماتى از ريشهى «سِلْم» بكار رفته و واژههايى همچون سلام، اسلام و مسلم از اين مادّه است.
در آيهى قبل خوانديم كه گروهى از مردم به نياكان منحرف خود دل بسته و به آنان رو مىكنند؛ در اين آيه مىخوانيم: نيكان و پاكان، به خداى متعال دل مىبندند و به سوى او رو مىكنند.
در آيه قبل، دعوت شيطان از مردم و كشاندن آنان به سوى دوزخ مطرح شد؛ اين آيه راه نجات از وسوسههاى شيطان را تسليم خدا شدن و انجام كار نيك مىداند.
تسليم غير خدا بودن، بردگى و اسارت است، ولى تسليم خدا بودن، آزادى و رشد است. چنانكه قرآن مىفرمايد: «فمَن اَسلم فاولئك تَحَرَّوا رَشَداً»(147) راستى اگر تمام هستى تسليم خدايند، چرا ما نبايد تسليم او باشيم؟! قرآن مىفرمايد: «أ فغير دين اللّه يبغون و له اسلم مَن فى السموات و الارض»(148) آيا به سراغ غير خدا مىرويد در حالى كه هر كس در آسمانها و زمين است، تسليم اوست.
خداوند، فرمانِ تسليمِ بشر را صادر فرموده است، «فله اَسلِموا»(149) پيامبر نيز بايد تسليم خدا باشد، «اُمرت أن اكون اوّل من اسلم»(150) در اين آيه نيز مىفرمايد: «و مَن يُسلم وجهه الى اللّه و هو محسن فقد استمسك بالعروة الوثقى» هر نيكوكارى كه خالصانه جهتگيرى الهى داشته باشد، به ريسمان محكمى چنگ زده است. در آيهاى ديگر مىخوانيم: «مَن اَسلم وجهه للّه و هو محسن فله اجره عند ربّه»(151) نيكوكارى كه خالصانه، تسليم خدا باشد، پاداشى تضمين شده دارد. يا مىخوانيم: «و مَن احسن ممّن اَسلم وجهه للّه»(152) چه كسى بهتر است از آنكه خود را تسليم خدا كرده است.
انسان براى نجات و پيروزى خود، تكيهگاههاى متعدّدى انتخاب مىكند و به ريسمانهاى گوناگونى چنگ مىزند، مانند: قدرت، ثروت، مقام، فاميل، دوست، نَسَب و... ولى همهى اين طنابها روزى پاره مىشوند و اين تكيهگاهها كارايى خود را از دست مىدهند. تنها چيزى كه پايدار، ماندگار و عامل نجات است، چنگزدن به ريسمان محكم الهى و تسليم بودن در برابر او و انجام اعمال صالح است.
در روايات مىخوانيم: رهبران معصوم و اهلبيت پيامبرعليهم السلام و علاقه و مودّت آنان، ريسمان محكم الهى و عروةالوثقى مىباشند. «نحن العروة الوثقى»(153)، «العروة الوثقى المودّة لآل محمّد»(154)
پيامها:
1- تسليم خدا بودن، بايد با عمل همراه باشد. «يسلم... و هو محسن»
2- نيكوكار بودن، به تنهايى كافى نيست، اخلاص در عمل هم لازم است. «يسلم وجهه... و هو محسن»
3- معنويات را با تمثيل و تشبيه به محسوسات و ماديّات بيان كنيم. (عملِ خالصانه، به ريسمانى محكم تشبيه شده است). «عروة الوثقى»
4- با توجّه به معاد و تفّكر دربارهى آينده، راه خود را انتخاب كنيم. «و الى اللّه عاقبة الامور»
5 - آفرينش، همه به يك سوى و يك هدف روانه است. «و الى اللّه عاقبة الامور»
1- تسليم خدا بودن، بايد با عمل همراه باشد. «يسلم... و هو محسن»
2- نيكوكار بودن، به تنهايى كافى نيست، اخلاص در عمل هم لازم است. «يسلم وجهه... و هو محسن»
3- معنويات را با تمثيل و تشبيه به محسوسات و ماديّات بيان كنيم. (عملِ خالصانه، به ريسمانى محكم تشبيه شده است). «عروة الوثقى»
4- با توجّه به معاد و تفّكر دربارهى آينده، راه خود را انتخاب كنيم. «و الى اللّه عاقبة الامور»
5 - آفرينش، همه به يك سوى و يك هدف روانه است. «و الى اللّه عاقبة الامور»
«23» وَمَن كَفَرَ فَلَا يَحْزُنكَ كُفْرُهُ إِلَيْنَا مَرْجِعُهُمْ فَنُنَبِّئُهُم بِمَا عَمِلُواْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ
«24» نُمَتِّعُهُمْ قَلِيلاً ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ إِلَى عَذَابٍ غَلِيظٍ
«24» نُمَتِّعُهُمْ قَلِيلاً ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ إِلَى عَذَابٍ غَلِيظٍ
نكتهها:
در آيه 23، از محزون شدن پيامبرصلى الله عليه وآله بهخاطر كفر گروهى از مردم نهى شده است و اين مىتواند به چند دليل باشد:
الف: آنان آنقدر ارزش ندارند كه تو براى آنان محزون شوى.
ب: اندوه براى كفر آنان، تو را از كارهاى ديگر باز مىدارد.
ج: كفر آنان به تو آسيبى نمىرساند.
د: تو در تبليغ و موعظهى آنان كوتاهى نكردى تا نگران باشى.
ه: چون كفّار به سوى ما باز مىگردند و راهى براى فرار ندارند، جاى حزن و اندوه نيست.
از مقدّم شدن كلمهى «الينا» بر كلمهى «مَرجعهم»، استفاده مىشود تنها مرجع اوست و از كلمهى «مرجع» نيز استفاده مىشود كه مبدأ هم اوست، زيرا «مَرجع»، يعنى رجوع به آن چيزى كه در آغاز بوده است. به علاوه «الينا مَرجعهم» جملهى اسميّه و نشانهى قطعى و حتمى بودن معاد است.
در آيه 23، از محزون شدن پيامبرصلى الله عليه وآله بهخاطر كفر گروهى از مردم نهى شده است و اين مىتواند به چند دليل باشد:
الف: آنان آنقدر ارزش ندارند كه تو براى آنان محزون شوى.
ب: اندوه براى كفر آنان، تو را از كارهاى ديگر باز مىدارد.
ج: كفر آنان به تو آسيبى نمىرساند.
د: تو در تبليغ و موعظهى آنان كوتاهى نكردى تا نگران باشى.
ه: چون كفّار به سوى ما باز مىگردند و راهى براى فرار ندارند، جاى حزن و اندوه نيست.
از مقدّم شدن كلمهى «الينا» بر كلمهى «مَرجعهم»، استفاده مىشود تنها مرجع اوست و از كلمهى «مرجع» نيز استفاده مىشود كه مبدأ هم اوست، زيرا «مَرجع»، يعنى رجوع به آن چيزى كه در آغاز بوده است. به علاوه «الينا مَرجعهم» جملهى اسميّه و نشانهى قطعى و حتمى بودن معاد است.
پيامها:
1- مقايسه ميان افراد نيك وبد، يكى از راههاى شناخت و انتخاب است. «مَن يُسلِم وجهه... و مَن كفر»
متاع كفر و دين بى مشترى نيست
گروهى اين، گروهى آن پسندند
2- پيامبر، دلسوز همه بود و حتّى از انحراف و كفر مخالفان نيز رنج مىبرد. «فلايحزنك كفرهم»
3- انبيا، به تسلّى و دلدارى الهى نياز دارند. «فلا يحزنك كفرهم»
4- كفر مردم، در سرنوشت خودشان مؤثّر است. «فلا يحزنك كفره الينا مرجعهم»
5 - كفّار شاد نباشند، زيرا سرانجام گذر پوست به دبّاغ خانه مىافتد. «الينا مرجعهم»
6- مرجع و مبدأ انسانها، تنها خداوند است. «الينا مرجعهم»
7- دو چيز باعث سعهى صدر و رفع نگرانى مؤمنين از انحراف ديگران مىشود: يكى توجّه به علم خداوند و ديگرى توجّه به معاد. «فلا يحزنك كفره الينا مرجعهم... عليم بذات الصدور» (حال كه دانستيم خداوند همه چيز را مىداند و بازگشت همه به سوى اوست، پس جاى هيچ نگرانى نيست.)
8 - در قيامت، انسان با گزارش عملكردِ خود روبروست. «فننبّئكم بما عملوا»
9- توجّه به رسوايى روز قيامت، مىتواند مانع لجاجت و پافشارى بر كفر باشد. «فننبّئهم بما عملوا»
10- نعمتهاى دنيوى، ما را نفريبد كه در برابر نعمتهاى اخروى اندك و ناچيز است. «نمتّعهم قليلا»
11- ارزش كارها را با توجّه به عاقبت آنها محاسبه كنيم. «نمتّعهم قليلا ثمّ نضطرّهم الى عذاب غليظ»
12- كفرِ امروز كافران، انتخابى است، «و مَن كَفَر» ولى به دوزخ رفتن فرداى آنان اجبارى است. «نضطرّهم»
13- رفاه مادّى، نشانهى سعادت نيست. «نمتّعهم قليلا ثمّ نضطرّهم الى عذاب غليظ»
1- مقايسه ميان افراد نيك وبد، يكى از راههاى شناخت و انتخاب است. «مَن يُسلِم وجهه... و مَن كفر»
متاع كفر و دين بى مشترى نيست
گروهى اين، گروهى آن پسندند
2- پيامبر، دلسوز همه بود و حتّى از انحراف و كفر مخالفان نيز رنج مىبرد. «فلايحزنك كفرهم»
3- انبيا، به تسلّى و دلدارى الهى نياز دارند. «فلا يحزنك كفرهم»
4- كفر مردم، در سرنوشت خودشان مؤثّر است. «فلا يحزنك كفره الينا مرجعهم»
5 - كفّار شاد نباشند، زيرا سرانجام گذر پوست به دبّاغ خانه مىافتد. «الينا مرجعهم»
6- مرجع و مبدأ انسانها، تنها خداوند است. «الينا مرجعهم»
7- دو چيز باعث سعهى صدر و رفع نگرانى مؤمنين از انحراف ديگران مىشود: يكى توجّه به علم خداوند و ديگرى توجّه به معاد. «فلا يحزنك كفره الينا مرجعهم... عليم بذات الصدور» (حال كه دانستيم خداوند همه چيز را مىداند و بازگشت همه به سوى اوست، پس جاى هيچ نگرانى نيست.)
8 - در قيامت، انسان با گزارش عملكردِ خود روبروست. «فننبّئكم بما عملوا»
9- توجّه به رسوايى روز قيامت، مىتواند مانع لجاجت و پافشارى بر كفر باشد. «فننبّئهم بما عملوا»
10- نعمتهاى دنيوى، ما را نفريبد كه در برابر نعمتهاى اخروى اندك و ناچيز است. «نمتّعهم قليلا»
11- ارزش كارها را با توجّه به عاقبت آنها محاسبه كنيم. «نمتّعهم قليلا ثمّ نضطرّهم الى عذاب غليظ»
12- كفرِ امروز كافران، انتخابى است، «و مَن كَفَر» ولى به دوزخ رفتن فرداى آنان اجبارى است. «نضطرّهم»
13- رفاه مادّى، نشانهى سعادت نيست. «نمتّعهم قليلا ثمّ نضطرّهم الى عذاب غليظ»
«25» وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ
نكتهها:
شبيه اين تعبير، در موارد ديگر قرآن نيز آمده است، از جمله آيات: 61 و 63 عنكبوت، 38 زمر و 9 زخرف كه نشان مىدهد مشركان، منكر خالقيّت خدا نبودند و انحرافشان در شريك قراردادن بتها به هنگام عبادت و آرزوى شفاعت از آنان بود، «و ما نعبدهم الاّ ليقرّبونا الى اللّه زُلفى»(155) در حالى كه خود، آنها را از سنگ و چوب تراشيده بودند.
امام باقر عليه السلام، پاسخ مشركان در اين آيه را نشان فطرى بودن توحيد دانستند.(156)
امام باقر عليه السلام، پاسخ مشركان در اين آيه را نشان فطرى بودن توحيد دانستند.(156)
پيامها:
1- خالق بودنِ خداوند، بر مشركان نيز پوشيده نيست. «ليقولنّ اللّه قل الحمد للّه»
2- مشركان به انحراف خود اقرار ضمنى دارند. «لئن سئلتهم... ليقولنّ اللّه»
3- همهى آفريدهها از آنِ اوست، پس تنها او را ستايش كنيم. «قل الحمدللّه»
4- سپاس خداوند را به زبان آوريم. «قل الحمدلِلّه»
5 - انحراف مشركان معمولاً برخاسته از جهل آنان است. «بل اكثرهم لايعلمون»
1- خالق بودنِ خداوند، بر مشركان نيز پوشيده نيست. «ليقولنّ اللّه قل الحمد للّه»
2- مشركان به انحراف خود اقرار ضمنى دارند. «لئن سئلتهم... ليقولنّ اللّه»
3- همهى آفريدهها از آنِ اوست، پس تنها او را ستايش كنيم. «قل الحمدللّه»
4- سپاس خداوند را به زبان آوريم. «قل الحمدلِلّه»
5 - انحراف مشركان معمولاً برخاسته از جهل آنان است. «بل اكثرهم لايعلمون»
«26» لِلَّهِ مَا فِى السَّمَوَتِ وَالْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِىُّ الْحَمِيدُ
پيامها:
1- تنها خداوند، خالق و مالكِ آفريدههاست، «للّه ما فى السموات و الارض» و تنها او كه بىنياز است، سزاوار ستايش است. «انّ اللّه هو الغنىّ الحميد»
2- سفارش به حمد و ستايش خداوند در آيهى قبل، به خاطر نياز او نيست. «قل الحمدللّه... هو الغنىّ الحميد»
1- تنها خداوند، خالق و مالكِ آفريدههاست، «للّه ما فى السموات و الارض» و تنها او كه بىنياز است، سزاوار ستايش است. «انّ اللّه هو الغنىّ الحميد»
2- سفارش به حمد و ستايش خداوند در آيهى قبل، به خاطر نياز او نيست. «قل الحمدللّه... هو الغنىّ الحميد»
«27» وَلَوْ أَنَّمَا فِى الْأَرْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلَمٌ وَالْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَّا نَفِدَتْ كَلِمَتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ
نكتهها:
در آيه 109 سورهى كهف نيز مىخوانيم: «قل لو كان البحر مداداً لكلمات ربّى لَنَفدَ البحر قبلَ أن تَنفد كلمات ربّى و لو جئنا بمِثله مَدَداً» بگو: اگر دريا براى نوشتن كلمات پروردگارم مركّب شود، دريا پايان مىگيرد، پيش از آن كه كلمات پروردگارم تمام شود، هر چند همانند آن (درياى اوّل) را كمك قرار دهيم.
شايد مراد از «سبعة ابحر»، كثرت باشد و عدد خصوصيتى نداشته باشد. يعنى اگر آب همهى درياها هم مركّب شود، باز هم نمىتوانند همهى نعمتهاى الهى را بنويسند.
پيامها:
1- مكتب انبيا، انسان را از سادهنگرى و محدود بينى بريده و به بىنهايت مرتبط مىكند. «و لو اَنّما... ما نفدت كلمات اللّه»
2- كلمات الهى، قابل شمارش نيستند. «ما نفدت كلمات اللّه»
1- مكتب انبيا، انسان را از سادهنگرى و محدود بينى بريده و به بىنهايت مرتبط مىكند. «و لو اَنّما... ما نفدت كلمات اللّه»
2- كلمات الهى، قابل شمارش نيستند. «ما نفدت كلمات اللّه»
كلمة اللَّه چيست؟
1- نعمتهاى خداوند. «قل لو كان البحر مداداً لكلمات ربّى لنفد البحر...»(157)
2- سنّتهاى الهى. «و لقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلين انّهم لهم المنصورون»(158) و «ولولا كلمة الفصل لقضى بينهم»(159)
3- آفريدههاى ويژهى خداوند. «انّما المسيح عيسى ابن مريم رسولاللّه و كلمته»(160)
4- حوادثى كه انسان با آنها آزمايش مىشود. «و اذا ابتلى ابراهيم ربّه بكلمات»(161)
5 - آيات الهى. دربارهى حضرت مريم مىخوانيم: «و صدّقت بكلمات ربّها»(162)
6- اسباب پيروزى حقّ بر باطل. «و يريد اللّه ان يحقّ الحق بكلماته و يقطع دابر الكافرين»(163)، «و يمح اللّه الباطل و يحقّ الحق بكلماته»(164)
از جمع مطالب گذشته به دست مىآيد كه مراد از «كلمة» تنها لفظ نيست، بلكه مراد سنّتها، مخلوقات، اراده و الطاف الهى است كه در آفرينش جلوه مىكند.
بنابراين، اگر همهى درختان قلم و همهى درياها مركّب شوند، نمىتوانند كلمات الهى را بنويسند، يعنى نمىتوانند آفريدههاى خدا، الطاف الهى و سنّتهايى را كه در طول تاريخ براى انسانها و همهى موجودات وجود داشته است بنويسند. «واللّه العالم»
در روايت مىخوانيم: امام كاظم عليه السلام فرمود: مصداق كلمات اللّه ما هستيم كه فضايل ما قابل ادراك و شماره نيست.(165) آرى، اولياى خدا از طرف ذات مقدّس او واسطهى فيض هستند و هر لطف و كمالى، از طريق آن بزرگواران به ديگران مىرسد.
1- نعمتهاى خداوند. «قل لو كان البحر مداداً لكلمات ربّى لنفد البحر...»(157)
2- سنّتهاى الهى. «و لقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلين انّهم لهم المنصورون»(158) و «ولولا كلمة الفصل لقضى بينهم»(159)
3- آفريدههاى ويژهى خداوند. «انّما المسيح عيسى ابن مريم رسولاللّه و كلمته»(160)
4- حوادثى كه انسان با آنها آزمايش مىشود. «و اذا ابتلى ابراهيم ربّه بكلمات»(161)
5 - آيات الهى. دربارهى حضرت مريم مىخوانيم: «و صدّقت بكلمات ربّها»(162)
6- اسباب پيروزى حقّ بر باطل. «و يريد اللّه ان يحقّ الحق بكلماته و يقطع دابر الكافرين»(163)، «و يمح اللّه الباطل و يحقّ الحق بكلماته»(164)
از جمع مطالب گذشته به دست مىآيد كه مراد از «كلمة» تنها لفظ نيست، بلكه مراد سنّتها، مخلوقات، اراده و الطاف الهى است كه در آفرينش جلوه مىكند.
بنابراين، اگر همهى درختان قلم و همهى درياها مركّب شوند، نمىتوانند كلمات الهى را بنويسند، يعنى نمىتوانند آفريدههاى خدا، الطاف الهى و سنّتهايى را كه در طول تاريخ براى انسانها و همهى موجودات وجود داشته است بنويسند. «واللّه العالم»
در روايت مىخوانيم: امام كاظم عليه السلام فرمود: مصداق كلمات اللّه ما هستيم كه فضايل ما قابل ادراك و شماره نيست.(165) آرى، اولياى خدا از طرف ذات مقدّس او واسطهى فيض هستند و هر لطف و كمالى، از طريق آن بزرگواران به ديگران مىرسد.
«28» مَاخَلْقُكُمْ وَلَابَعْثُكُمْ إِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ
نكتهها:
ريشهى تشكيك و ترديد در اصل معاد؛ گاهى طول زمان است كه چگونه مردگان پس از گذشت زمان طولانى، دوباره زنده مىشوند، گاهى خود مردگان است كه چگونه استخوانهاى پوسيده، پراكنده و درهمآميخته، از هم تفكيك مىشوند و گاهى آگاهى از رفتار، كردار و افكار است كه پس از آفرينش مجدّدِ مردگان، چگونه به حساب اين همه انسان رسيدگى خواهد شد؟ خداوند در اين آيه با يك جمله، پاسخ همهى اين شبهات را مىدهد كه زنده كردن همهى شما با آفرينش يك نفر يكسان است و زمان در آن تأثيرى ندارد. او زمزمههاى شما را مىشنود و مىبيند و تمام رفتار و كردارتان را مىداند و به حساب همه مىرسد.
پيامها:
1- در علم و قدرت الهى، كميّت و جمعيّت، زمان و مكان، نهان و آشكار، تأثيرى ندارد. «ما خلقكم و لابعثكم الاّ كنفس واحدة»
ريشهى تشكيك و ترديد در اصل معاد؛ گاهى طول زمان است كه چگونه مردگان پس از گذشت زمان طولانى، دوباره زنده مىشوند، گاهى خود مردگان است كه چگونه استخوانهاى پوسيده، پراكنده و درهمآميخته، از هم تفكيك مىشوند و گاهى آگاهى از رفتار، كردار و افكار است كه پس از آفرينش مجدّدِ مردگان، چگونه به حساب اين همه انسان رسيدگى خواهد شد؟ خداوند در اين آيه با يك جمله، پاسخ همهى اين شبهات را مىدهد كه زنده كردن همهى شما با آفرينش يك نفر يكسان است و زمان در آن تأثيرى ندارد. او زمزمههاى شما را مىشنود و مىبيند و تمام رفتار و كردارتان را مىداند و به حساب همه مىرسد.
پيامها:
1- در علم و قدرت الهى، كميّت و جمعيّت، زمان و مكان، نهان و آشكار، تأثيرى ندارد. «ما خلقكم و لابعثكم الاّ كنفس واحدة»
«29» أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُولِجُ الَّيْلَ فِى النَّهَارِ وَيُولِجُ النَّهَارَ فِى الَّيْلِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِى إِلَى أَجَلٍ مُّسَمّىً وَأَنَّ اللَّهَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ
نكتهها:
كوتاه و بلند شدن شب و روز، آن هم به تدريج، در پرورش موجوداتى كه به تاريكى يا روشنايى بيشترى نياز دارند، نقش مهمّى دارد.
در اين آيه از كوتاه و بلند شدن شب و روز و تسخير خورشيد و ماه به وسيلهى خداوند، سخن گفته شده، سپس به حركت هر يك، براى مدّتى معيّن اشاره شده و آنگاه در آخر آيه آمده است: خداوند به آنچه شما انسانها انجام مىدهيد آگاه است، يعنى هدف همهى هستى و تحوّلات گوناگون در نظام آفرينش، عمل انسانهاست، پس بايد كارى كنيم كه رضاى خدا در آن باشد.
ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند
تا تو نانى به كف آرى و به غفلت نخورى
همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار
شرط انصاف نباشد كه تو فرمان نبرى
بيشتر خطابهاى قرآن به پيامبرصلى الله عليه وآله، تنها به شخص آن حضرت نيست، بلكه عموم مردم را شامل مىشود. مثلاً به پيامبر مىفرمايد: «اگر هريك از پدر يا مادر يا هر دوى آنان نزد تو به پيرى رسند، به آنان اُف نگو و از آنها اظهار دلتنگى مكن»(166)، در حالى كه مىدانيم پيامبر عزيز، پدر و مادر خود را در كودكى از دست داده و آنان زنده نبودند تا نزد حضرت به پيرى برسند.
در اين آيه نيز گرچه خطاب «ألمتر» به پيامبر اسلام است، ولى آخر آيه كه مىفرمايد: «انّ اللّه بما تعملون خبير» نشان مىدهد كه آيه عموم مردم را شامل مىشود.
كوتاه و بلند شدن شب و روز، آن هم به تدريج، در پرورش موجوداتى كه به تاريكى يا روشنايى بيشترى نياز دارند، نقش مهمّى دارد.
در اين آيه از كوتاه و بلند شدن شب و روز و تسخير خورشيد و ماه به وسيلهى خداوند، سخن گفته شده، سپس به حركت هر يك، براى مدّتى معيّن اشاره شده و آنگاه در آخر آيه آمده است: خداوند به آنچه شما انسانها انجام مىدهيد آگاه است، يعنى هدف همهى هستى و تحوّلات گوناگون در نظام آفرينش، عمل انسانهاست، پس بايد كارى كنيم كه رضاى خدا در آن باشد.
ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند
تا تو نانى به كف آرى و به غفلت نخورى
همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار
شرط انصاف نباشد كه تو فرمان نبرى
بيشتر خطابهاى قرآن به پيامبرصلى الله عليه وآله، تنها به شخص آن حضرت نيست، بلكه عموم مردم را شامل مىشود. مثلاً به پيامبر مىفرمايد: «اگر هريك از پدر يا مادر يا هر دوى آنان نزد تو به پيرى رسند، به آنان اُف نگو و از آنها اظهار دلتنگى مكن»(166)، در حالى كه مىدانيم پيامبر عزيز، پدر و مادر خود را در كودكى از دست داده و آنان زنده نبودند تا نزد حضرت به پيرى برسند.
در اين آيه نيز گرچه خطاب «ألمتر» به پيامبر اسلام است، ولى آخر آيه كه مىفرمايد: «انّ اللّه بما تعملون خبير» نشان مىدهد كه آيه عموم مردم را شامل مىشود.
پيامها:
1- كم و زياد شدن طول شب و روز را تصادفى نپنداريم، بلكه كارى الهى و با طرح و برنامه است. «يولج...»
2- خورشيد نيز حركت دارد. «الشمس و القمر كلّ يجرى»
3- حركات اجرام، زمانبندى شده است. «كلّ يجرى الى أجلٍ مسمّىً»
4- تغييرات شب و روز وتسخير خورشيد و ماه، در جهت بهرهورى و استفادهى انسان است. «انّ اللّه بما تعملون خبير» (اعمال و رفتار انسانها نيز بايد مفيد و هدفمند باشد).
1- كم و زياد شدن طول شب و روز را تصادفى نپنداريم، بلكه كارى الهى و با طرح و برنامه است. «يولج...»
2- خورشيد نيز حركت دارد. «الشمس و القمر كلّ يجرى»
3- حركات اجرام، زمانبندى شده است. «كلّ يجرى الى أجلٍ مسمّىً»
4- تغييرات شب و روز وتسخير خورشيد و ماه، در جهت بهرهورى و استفادهى انسان است. «انّ اللّه بما تعملون خبير» (اعمال و رفتار انسانها نيز بايد مفيد و هدفمند باشد).
«30» ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدْعُونَ مِن دُونِهِ الْبَطِلُ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِىُّ الْكَبِيرُ
نكتهها:
از آيهى 24 تا آيه 30، ده صفت از صفات الهى مطرح شده است: غنىّ، حميد، عزيز، حكيم، سميع، بصير، خبير، حقّ، علىّ، كبير و در هر آيه به نكتهاى اشاره شده است، مثلاً در آيه 25، خالقيّت خداوند مطرح شده، «خلق السموات...» در آيه 27، به نعمتهاى الهى اشاره شده، «مانفدت كلمات اللّه» و در آيهى 28، قدرت مطلقهى پروردگار در مبدأ و معادِ انسان بيان شده است. «ما خَلقُكم و لابَعثُكم»
تنها خداوند و آنچه از جانب او و يا وابسته به او باشد، حقّ است و هر چه غير از او و يا وابسته به غير او باشد، باطل و ناپايدار است.
از آيهى 24 تا آيه 30، ده صفت از صفات الهى مطرح شده است: غنىّ، حميد، عزيز، حكيم، سميع، بصير، خبير، حقّ، علىّ، كبير و در هر آيه به نكتهاى اشاره شده است، مثلاً در آيه 25، خالقيّت خداوند مطرح شده، «خلق السموات...» در آيه 27، به نعمتهاى الهى اشاره شده، «مانفدت كلمات اللّه» و در آيهى 28، قدرت مطلقهى پروردگار در مبدأ و معادِ انسان بيان شده است. «ما خَلقُكم و لابَعثُكم»
تنها خداوند و آنچه از جانب او و يا وابسته به او باشد، حقّ است و هر چه غير از او و يا وابسته به غير او باشد، باطل و ناپايدار است.
پيامها:
1- منشأ همهى افعال و صفات خداوند در آفرينش، ثابت و پايدار بودن اوست.«ذلك بانّ اللّه هوالحقّ»
2- حقّ و باطل، ملاك انتخاب است، نه تقليد، تبليغ، تطميع و يا تهديد. «ذلك بانّ اللّه هوالحقّ و اَنّ ما يدعون من دونه الباطل»
3- در بيان حقيقت، صراحت و قاطعيّت داشته باشيم. (در اين آيه، سه مرتبه كلمهى «أنّ» به كار رفته كه نشانهى تأكيد است.)
1- منشأ همهى افعال و صفات خداوند در آفرينش، ثابت و پايدار بودن اوست.«ذلك بانّ اللّه هوالحقّ»
2- حقّ و باطل، ملاك انتخاب است، نه تقليد، تبليغ، تطميع و يا تهديد. «ذلك بانّ اللّه هوالحقّ و اَنّ ما يدعون من دونه الباطل»
3- در بيان حقيقت، صراحت و قاطعيّت داشته باشيم. (در اين آيه، سه مرتبه كلمهى «أنّ» به كار رفته كه نشانهى تأكيد است.)
«31» أَلَمْ تَرَ أَنَّ الْفُلْكَ تَجْرِى فِى الْبَحْرِ بِنِعْمَتِ اللَّهِ لِيُرِيَكُم مِّنْ ءَايَتِهِ إِنَّ فِى ذَلِكَ لَأَيَتٍ لِّكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ
نكتهها:
حركت كشتى در دريا، نتيجهى مجموعهاى از نعمتهاى الهى است، از جمله: حركت باد، وزن مخصوص و قوانين فشار آب كه سبب شناور شدن اجسام روى آن مىشود.
علاوه بر اين، درياها راه طبيعى بىخرج و عمومى هستند كه همهى بخشهاى زمين را به يكديگر ارتباط مىدهند و هنوز هم با پيشرفتهاى بشر در صنعت هوايى، بيشترين كالاها از طريق كشتى حمل مىشود.
در قرآن، صبر و شكر، در موارد متعدّدى كنار هم آمدهاند و شايد رمزش اين باشد كه مسائلى كه در اطراف انسان مىگذرد، يا طبق مراد است كه جاى شكر دارد ويا خلاف ميل انسان است كه جاى صبر دارد، پس انسان دائماً بايد يا در حال صبر باشد، يا در حال شكر و گرنه در حال كفران و غفلت خواهد بود.
حركت كشتى در دريا، نتيجهى مجموعهاى از نعمتهاى الهى است، از جمله: حركت باد، وزن مخصوص و قوانين فشار آب كه سبب شناور شدن اجسام روى آن مىشود.
علاوه بر اين، درياها راه طبيعى بىخرج و عمومى هستند كه همهى بخشهاى زمين را به يكديگر ارتباط مىدهند و هنوز هم با پيشرفتهاى بشر در صنعت هوايى، بيشترين كالاها از طريق كشتى حمل مىشود.
در قرآن، صبر و شكر، در موارد متعدّدى كنار هم آمدهاند و شايد رمزش اين باشد كه مسائلى كه در اطراف انسان مىگذرد، يا طبق مراد است كه جاى شكر دارد ويا خلاف ميل انسان است كه جاى صبر دارد، پس انسان دائماً بايد يا در حال صبر باشد، يا در حال شكر و گرنه در حال كفران و غفلت خواهد بود.
پيامها:
1- علاوه بر آيات آسمانى، به آيات زمينى نيز توجّه كنيم. (در آيات قبل به آسمان، و ماه و خورشيد اشاره كرد، در اين آيه به زمين، دريا و كشتى) «اَلَم تَرَ أنّ الفلك...»
2- در دعوت به خدا و بيان نعمتها، تبليغ و ارشاد، از مسائل طبيعى و در دسترس مردم استفاده كنيم. «اَلَم تَرَ أنّ الفلك...»
3- به آفريدهها ساده ننگريم. «اَلَم تَرَ» آفريدهها، آيات الهى هستند. «ليريكم»
4- حركت كشتى در آب، از نعمتهاى پر رمز و راز الهى است. «تجرى فىالبحر بنعمت اللّه»
5 - اگر مىخواهيم نشانههاى زيادترى از قدرتنمايى خدا را درك كنيم و بهرههاى فراوانترى از نعمتهاى الهى ببريم، بايد حوصلهى بيشترى از خود نشان دهيم. («صبّار»، يعنى صبر زياد) و بايد سعى كنيم از دادهها بهترين استفاده را ببريم و همواره سپاسگزار باشيم. («شكور» يعنى شكر زياد)
1- علاوه بر آيات آسمانى، به آيات زمينى نيز توجّه كنيم. (در آيات قبل به آسمان، و ماه و خورشيد اشاره كرد، در اين آيه به زمين، دريا و كشتى) «اَلَم تَرَ أنّ الفلك...»
2- در دعوت به خدا و بيان نعمتها، تبليغ و ارشاد، از مسائل طبيعى و در دسترس مردم استفاده كنيم. «اَلَم تَرَ أنّ الفلك...»
3- به آفريدهها ساده ننگريم. «اَلَم تَرَ» آفريدهها، آيات الهى هستند. «ليريكم»
4- حركت كشتى در آب، از نعمتهاى پر رمز و راز الهى است. «تجرى فىالبحر بنعمت اللّه»
5 - اگر مىخواهيم نشانههاى زيادترى از قدرتنمايى خدا را درك كنيم و بهرههاى فراوانترى از نعمتهاى الهى ببريم، بايد حوصلهى بيشترى از خود نشان دهيم. («صبّار»، يعنى صبر زياد) و بايد سعى كنيم از دادهها بهترين استفاده را ببريم و همواره سپاسگزار باشيم. («شكور» يعنى شكر زياد)
«32» وَ إِذَا غَشِيَهُم مَّوْجٌ كَالظُّلَلِ دَعَوُاْ اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّهُمْ إِلَى الْبَرِّ فَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌ وَمَا يَجْحَدُ بَِايَتِنَآ إِلَّا كُلُّ خَتَّارٍ كَفُورٍ
نكتهها:
«ظُلَل» جمع «ظُلَّة» به معناى ابرى است كه سايه مىافكند و غالباً در مواردى بكار مىرود كه موضوع ناخوشايندى در كار باشد. «مُقتَصِد» به معناى اعتدال در كار، و وفاى به عهد و پيمان است.
كلمهى «خَتّار» صيغهى مبالغه، به معناى بسيار پيمانشكن است، چون مشركان و گنهكاران، مكرّر در گرفتارىها رو به سوى خدا مىآورند و عهد و پيمان مىبندند، امّا پس از فرونشستن حوادث، باز پيمانشكنى مىكنند، خداوند آنان را «خَتّار» ناميده است.
ايمان گروهى از مردم، دائمى و پايدار است، ولى ايمان گروهى مقطعى و موسمى است، يعنى فقط هنگامى كه اسباب و وسايل مادّى قطع شود، اين گروه متوجّه خدا مىشوند. مثل برق اضطرارى كه وقتى همهى برقها خاموش شد، سراغ آن مىروند.
«ظُلَل» جمع «ظُلَّة» به معناى ابرى است كه سايه مىافكند و غالباً در مواردى بكار مىرود كه موضوع ناخوشايندى در كار باشد. «مُقتَصِد» به معناى اعتدال در كار، و وفاى به عهد و پيمان است.
كلمهى «خَتّار» صيغهى مبالغه، به معناى بسيار پيمانشكن است، چون مشركان و گنهكاران، مكرّر در گرفتارىها رو به سوى خدا مىآورند و عهد و پيمان مىبندند، امّا پس از فرونشستن حوادث، باز پيمانشكنى مىكنند، خداوند آنان را «خَتّار» ناميده است.
ايمان گروهى از مردم، دائمى و پايدار است، ولى ايمان گروهى مقطعى و موسمى است، يعنى فقط هنگامى كه اسباب و وسايل مادّى قطع شود، اين گروه متوجّه خدا مىشوند. مثل برق اضطرارى كه وقتى همهى برقها خاموش شد، سراغ آن مىروند.
پيامها:
1- انسان به طور فطرى خداشناس است، لكن وسايل و اسباب مادّى همچون پردهاى روى فطرت را مىپوشاند و بروز حوادث و خطرها، اين پرده را كنار مىزند. «غشيهم... دعو اللّه»
2- رفاه مادّى، عامل غفلت است، ولى خطرها و تنگناها، عامل توجّه، تضرّع، خلوص وغرورزدايى. «اذاغشيهم... دعوُااللّه...»
3- قطع اميد از اسباب عادّى، يكى از راههاى رسيدن به اخلاص است. «مخلصين له الدين»
4- براى اولياى خدا، غفلت عارضى است، «اذا مسّهم طائف منالشيطان تذكّروا»(167) ولى براى گروهى، اخلاص عارضى است. «اذا غشيهم... مخلصين»
5 - انسان داراى اختيار و اراده است. «فمنهم مقتصد» (بعضى پس از رهايى از مشكلات، بر راه حقّ باقى مىمانند، ولى بعضى به راه انحراف و شرك بر مىگردند، و اين نمايانگر آزادى اراده واختيار بشر است)
6- لازمهى ايمان، اعتدال است. (به جاى آنكه بفرمايد: «فمنهم مؤمن»، فرمود:) «فمنهم مقتصد»
7- پيمانشكنى و ناسپاسى، انسان را به كفر مىكشاند. «و ما يجحد بآياتنا الاّ كلّ ختّار كفور»
1- انسان به طور فطرى خداشناس است، لكن وسايل و اسباب مادّى همچون پردهاى روى فطرت را مىپوشاند و بروز حوادث و خطرها، اين پرده را كنار مىزند. «غشيهم... دعو اللّه»
2- رفاه مادّى، عامل غفلت است، ولى خطرها و تنگناها، عامل توجّه، تضرّع، خلوص وغرورزدايى. «اذاغشيهم... دعوُااللّه...»
3- قطع اميد از اسباب عادّى، يكى از راههاى رسيدن به اخلاص است. «مخلصين له الدين»
4- براى اولياى خدا، غفلت عارضى است، «اذا مسّهم طائف منالشيطان تذكّروا»(167) ولى براى گروهى، اخلاص عارضى است. «اذا غشيهم... مخلصين»
5 - انسان داراى اختيار و اراده است. «فمنهم مقتصد» (بعضى پس از رهايى از مشكلات، بر راه حقّ باقى مىمانند، ولى بعضى به راه انحراف و شرك بر مىگردند، و اين نمايانگر آزادى اراده واختيار بشر است)
6- لازمهى ايمان، اعتدال است. (به جاى آنكه بفرمايد: «فمنهم مؤمن»، فرمود:) «فمنهم مقتصد»
7- پيمانشكنى و ناسپاسى، انسان را به كفر مىكشاند. «و ما يجحد بآياتنا الاّ كلّ ختّار كفور»
اخلاص
اخلاص آن است كه كارى صد در صد براى خدا باشد. تا آنجا كه حتى اگر يك درصد و يا كمتر از آن هم براى غير خدا باشد، عبادت باطل و يا مورد اشكال است.
* اگر مكان نماز را براى غير خدا انتخاب كنيم، مثلاً در جايى بايستيم كه مردم ما را ببينند و يا دوربين ما را نشان دهد.
* اگر زمان عبادت را براى غير خدا انتخاب كنيم، مثلاً نماز را در اوّل وقت بخوانيم تا توجّه مردم را به خود جلب كنيم.
* اگر شكل و قيافهاى كه در آن نماز مىخوانيم، براى غير خدا باشد، مثلاً عبايى به دوش بگيريم، گردنى كج كنيم، در صداى خود تغييرى بدهيم و هدفى جز رضاى خدا داشته باشيم، در همهى اين موارد، نماز باطل است و به خاطر رياكارى، گناه هم كردهايم.
به بيانى ديگر، اخلاص آن است كه تمايلات و خواستههاى نفسانى، طاغوتها و گرايشهاى سياسى و خواستههاى اين و آن را در نظر نگيريم، بلكه انگيزهى ما تنها يك چيز باشد و آن اطاعت از فرمان خدا و انجام وظيفه.
براستى رسيدن به اخلاص جز با امداد الهى امكان ندارد. قرآن در آيه 32 سوره لقمان مىفرمايد: هنگامى كه موجى همچون ابرها آنان را فراگيرد، خدا را خالصانه مىخوانند، امّا زمانى كه آنان را به خشكى نجات داد، (تنها) بعضى راه اعتدال را پيش مىگيرند (وبه ايمان خود وفادار مىمانند).
اخلاص آن است كه كارى صد در صد براى خدا باشد. تا آنجا كه حتى اگر يك درصد و يا كمتر از آن هم براى غير خدا باشد، عبادت باطل و يا مورد اشكال است.
* اگر مكان نماز را براى غير خدا انتخاب كنيم، مثلاً در جايى بايستيم كه مردم ما را ببينند و يا دوربين ما را نشان دهد.
* اگر زمان عبادت را براى غير خدا انتخاب كنيم، مثلاً نماز را در اوّل وقت بخوانيم تا توجّه مردم را به خود جلب كنيم.
* اگر شكل و قيافهاى كه در آن نماز مىخوانيم، براى غير خدا باشد، مثلاً عبايى به دوش بگيريم، گردنى كج كنيم، در صداى خود تغييرى بدهيم و هدفى جز رضاى خدا داشته باشيم، در همهى اين موارد، نماز باطل است و به خاطر رياكارى، گناه هم كردهايم.
به بيانى ديگر، اخلاص آن است كه تمايلات و خواستههاى نفسانى، طاغوتها و گرايشهاى سياسى و خواستههاى اين و آن را در نظر نگيريم، بلكه انگيزهى ما تنها يك چيز باشد و آن اطاعت از فرمان خدا و انجام وظيفه.
براستى رسيدن به اخلاص جز با امداد الهى امكان ندارد. قرآن در آيه 32 سوره لقمان مىفرمايد: هنگامى كه موجى همچون ابرها آنان را فراگيرد، خدا را خالصانه مىخوانند، امّا زمانى كه آنان را به خشكى نجات داد، (تنها) بعضى راه اعتدال را پيش مىگيرند (وبه ايمان خود وفادار مىمانند).
راههاى كسب اخلاص
1- توجّه به علم و قدرت خداوند.
اگر بدانيم تمام عزّتها، قدرتها، رزق و روزىها به دست اوست، هرگز براى كسب عزّت، قدرت و روزى به سراغ غير او نمىرويم.
اگر توجّه داشته باشيم كه با ارادهى خداوند، موجودات خلق مىشوند و با ارادهى او، همه چيز محو مىشود. اگر بدانيم او هم سبب ساز است هم سبب سوز، يعنى درخت خشك را سبب خرماى تازه براى حضرت مريم قرار مىدهد و آتشى را كه سبب سوزاندن است، براى حضرت ابراهيم گلستان مىكند، به غير او متوسّل نمىشويم.
صدها آيه و داستان در قرآن، مردم را به قدرتنمايى خداوند دعوت كرده تا شايد مردم دست از غير او بكشند و خالصانه به سوى او بروند.
2- توجّه به بركات اخلاص.
انسان مخلص تنها يك هدف دارد و آن رضاى خداست و كسى كه هدفش تنها رضاى خدا باشد، نظرى به تشويق اين و آن ندارد، از ملامتها نمىترسد، از تنهايى هراسى ندارد، در راهش عقبنشينى نمىكند، هرگز پشيمان نمىشود، به خاطر بى اعتنايى مردم، عقدهاى نمىشود، يأس در او راه ندارد، در پيمودن راه حقّ كارى به اكثريّت و اقليّت ندارد.
قرآن مىفرمايد: رزمندگان مخلص باكى ندارند كه دشمن خدا را بكشند، يا در راه خدا شهيد شوند. امام حسينعليه السلام در آستانهى سفر به كربلا فرمود: ما به كربلا مىرويم، خواه شهيد شويم، خواه پيروز، هدف انجام تكليف است.
3- توجّه به الطاف خدا.
راه ديگرى كه ما را به اخلاص نزديك مىكند يادى از الطاف خداوند است. فراموش نكنيم كه ما نبوديم، از خاك و مواد غذايى نطفهاى ساخته شد و در تاريكىهاى رحم مادر قرار گرفت، مراحل تكاملى را يكى پس از ديگرى طى كرد و به صورت انسان كامل به دنيا آمد. در آن زمان هيچ چيز نمىدانست و تنها يك هنر داشت و آن مكيدن شير مادر. غذايى كامل كه تمام نيازهاى بدن را تأمين مىكند، شير مادر همراه با مهر مادرى، مادرى كه بيست و چهار ساعته در خدمت او بود. آيا هيچ وجدان بيدارى اجازه مىدهد كه بعد از رسيدن به آن همه نعمت، قدرت و آگاهى، سرسپردهى ديگران شود؟ چرا خود را به ديگرانى كه نه حقّى بر ما دارند و نه لطفى به ما كردهاند بفروشيم؟!
4- توجّه به خواست خدا.
اگر بدانيم كه دلهاى مردم به دست خداست و او مقلّب القلوب است، كار را براى خدا انجام مىدهيم و هر كجا نياز به حمايتهاى مردمى داشتيم، از خدا مىخواهيم كه محبّت و محبوبيّت و جايگاه لازم را در دل مردم و افكار عمومى نصيب ما بگرداند.
حضرت ابراهيم در بيابانهاى گرم و سوزان حجاز، پايههاى كعبه را بالا برد و از خداوند خواست دلهاى مردم به سوى ذرّيهاش متمايل گردد. هزاران سال از اين ماجرا مىگذرد و هر سال ميليونها نفر عاشقانه، پر هيجانتر از پروانه، دور آن خانه طواف مىكنند.
چه بسيار افرادى كه براى راضى كردن مردم خود را به آب و آتش مىزنند، ولى باز هم مردم آنان را دوست ندارند، و چه بسا افرادى كه بدون چشم داشت از مردم، مادّيات، نام، نان و مقام، دل به خدا مىسپارند و خالصانه به تكليف خود عمل مىكنند، امّا در چشم مردم نيز از عظمت و كراماتى ويژه برخوردارند، بنابراين، هدف بايد رضاى خدا باشد و رضاى مردم را نيز از خدا بخواهيم.
5 - توجّه به بقاى كار.
كار كه براى خدا شد، باقى و پا برجا مىماند، چون رنگ خدا به خود گرفته و كار اگر براى خدا نباشد، تاريخِ مصرفش دير يا زود تمام مىشود. قرآن مىفرمايد: «ما عندكم يَنفد و ما عنداللّه باق»(168) و هيچ عاقلى باقى را بر فانى ترجيح نمىدهد و با آن معامله نمىكند.
6- مقايسهى پاداشها.
در پاداش مردم، انواع محدوديّتها وجود دارد، مثلاً اگر مردم بخواهند پاداش يك پيامبر را بدهند، بهترين لباس، غذا و مسكن را در اختيار او قرار مىدهند، در حالى كه تمامى اين نعمتها محدوديّت دارد و براى افراد نااهل نيز پيدا مىشود. نااهلان هم مىتوانند از انواع زينتها، كاخ، باغ و مَركبهاى مجلّل شخصى استفاده كنند.
امّا اگر كار براى خدا شد، پاداشى بىنهايت در انتظار است، پاداشهاى مادّى و معنوى.
در اينجا نيز اگر درست فكر كنيم، عقل به ما اجازه نمىدهد كه پاداشهاى بىنهايت و جامع را با پاداشهاى محدود بشرى عوض كنيم.
1- توجّه به علم و قدرت خداوند.
اگر بدانيم تمام عزّتها، قدرتها، رزق و روزىها به دست اوست، هرگز براى كسب عزّت، قدرت و روزى به سراغ غير او نمىرويم.
اگر توجّه داشته باشيم كه با ارادهى خداوند، موجودات خلق مىشوند و با ارادهى او، همه چيز محو مىشود. اگر بدانيم او هم سبب ساز است هم سبب سوز، يعنى درخت خشك را سبب خرماى تازه براى حضرت مريم قرار مىدهد و آتشى را كه سبب سوزاندن است، براى حضرت ابراهيم گلستان مىكند، به غير او متوسّل نمىشويم.
صدها آيه و داستان در قرآن، مردم را به قدرتنمايى خداوند دعوت كرده تا شايد مردم دست از غير او بكشند و خالصانه به سوى او بروند.
2- توجّه به بركات اخلاص.
انسان مخلص تنها يك هدف دارد و آن رضاى خداست و كسى كه هدفش تنها رضاى خدا باشد، نظرى به تشويق اين و آن ندارد، از ملامتها نمىترسد، از تنهايى هراسى ندارد، در راهش عقبنشينى نمىكند، هرگز پشيمان نمىشود، به خاطر بى اعتنايى مردم، عقدهاى نمىشود، يأس در او راه ندارد، در پيمودن راه حقّ كارى به اكثريّت و اقليّت ندارد.
قرآن مىفرمايد: رزمندگان مخلص باكى ندارند كه دشمن خدا را بكشند، يا در راه خدا شهيد شوند. امام حسينعليه السلام در آستانهى سفر به كربلا فرمود: ما به كربلا مىرويم، خواه شهيد شويم، خواه پيروز، هدف انجام تكليف است.
3- توجّه به الطاف خدا.
راه ديگرى كه ما را به اخلاص نزديك مىكند يادى از الطاف خداوند است. فراموش نكنيم كه ما نبوديم، از خاك و مواد غذايى نطفهاى ساخته شد و در تاريكىهاى رحم مادر قرار گرفت، مراحل تكاملى را يكى پس از ديگرى طى كرد و به صورت انسان كامل به دنيا آمد. در آن زمان هيچ چيز نمىدانست و تنها يك هنر داشت و آن مكيدن شير مادر. غذايى كامل كه تمام نيازهاى بدن را تأمين مىكند، شير مادر همراه با مهر مادرى، مادرى كه بيست و چهار ساعته در خدمت او بود. آيا هيچ وجدان بيدارى اجازه مىدهد كه بعد از رسيدن به آن همه نعمت، قدرت و آگاهى، سرسپردهى ديگران شود؟ چرا خود را به ديگرانى كه نه حقّى بر ما دارند و نه لطفى به ما كردهاند بفروشيم؟!
4- توجّه به خواست خدا.
اگر بدانيم كه دلهاى مردم به دست خداست و او مقلّب القلوب است، كار را براى خدا انجام مىدهيم و هر كجا نياز به حمايتهاى مردمى داشتيم، از خدا مىخواهيم كه محبّت و محبوبيّت و جايگاه لازم را در دل مردم و افكار عمومى نصيب ما بگرداند.
حضرت ابراهيم در بيابانهاى گرم و سوزان حجاز، پايههاى كعبه را بالا برد و از خداوند خواست دلهاى مردم به سوى ذرّيهاش متمايل گردد. هزاران سال از اين ماجرا مىگذرد و هر سال ميليونها نفر عاشقانه، پر هيجانتر از پروانه، دور آن خانه طواف مىكنند.
چه بسيار افرادى كه براى راضى كردن مردم خود را به آب و آتش مىزنند، ولى باز هم مردم آنان را دوست ندارند، و چه بسا افرادى كه بدون چشم داشت از مردم، مادّيات، نام، نان و مقام، دل به خدا مىسپارند و خالصانه به تكليف خود عمل مىكنند، امّا در چشم مردم نيز از عظمت و كراماتى ويژه برخوردارند، بنابراين، هدف بايد رضاى خدا باشد و رضاى مردم را نيز از خدا بخواهيم.
5 - توجّه به بقاى كار.
كار كه براى خدا شد، باقى و پا برجا مىماند، چون رنگ خدا به خود گرفته و كار اگر براى خدا نباشد، تاريخِ مصرفش دير يا زود تمام مىشود. قرآن مىفرمايد: «ما عندكم يَنفد و ما عنداللّه باق»(168) و هيچ عاقلى باقى را بر فانى ترجيح نمىدهد و با آن معامله نمىكند.
6- مقايسهى پاداشها.
در پاداش مردم، انواع محدوديّتها وجود دارد، مثلاً اگر مردم بخواهند پاداش يك پيامبر را بدهند، بهترين لباس، غذا و مسكن را در اختيار او قرار مىدهند، در حالى كه تمامى اين نعمتها محدوديّت دارد و براى افراد نااهل نيز پيدا مىشود. نااهلان هم مىتوانند از انواع زينتها، كاخ، باغ و مَركبهاى مجلّل شخصى استفاده كنند.
امّا اگر كار براى خدا شد، پاداشى بىنهايت در انتظار است، پاداشهاى مادّى و معنوى.
در اينجا نيز اگر درست فكر كنيم، عقل به ما اجازه نمىدهد كه پاداشهاى بىنهايت و جامع را با پاداشهاى محدود بشرى عوض كنيم.
«33» يَأَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُواْ رَبَّكُمْ وَاخْشَوْاْ يَوْماً لَّا يَجْزِى وَالِدٌ عَن وَلَدِهِ وَ لَا مَوْلُودٌ هُوَ جَازٍ عَن وَالِدِهِ شَيْئاً إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَوةُ الدُّنْيَا وَ لَا يَغُرَّنَّكُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ
نكتهها:
عبارتِ «لايَجْزى»، هم به معناى جزا و كيفر و پاداش است و هم به معناى كفايت و تكفّل، كه در اينجا مراد معناى دوّم است. «غَرور»، صيغهى مبالغه، به معناى بسيار فريبنده است كه مصداق روشن آن شيطان است وبه هر چيز يا كسى گفته مىشود كه انسان را مىفريبد.
عبارتِ «لايَجْزى»، هم به معناى جزا و كيفر و پاداش است و هم به معناى كفايت و تكفّل، كه در اينجا مراد معناى دوّم است. «غَرور»، صيغهى مبالغه، به معناى بسيار فريبنده است كه مصداق روشن آن شيطان است وبه هر چيز يا كسى گفته مىشود كه انسان را مىفريبد.
پيامها:
1- همه بايد از خدا پروا داشته باشيم و از انواع انحرافات عقيدتى، اخلاقى و عملى بپرهيزيم. «يا ايّها النّاس اتّقوا ربّكم»
2- بهترين زاد و توشه براى روزى كه حتّى پدر و فرزند به داد يكديگر نمىرسند، تقواست. «اتّقوا ربّكم واخشوا يوماً لايجزى والد...»
3- خطر قيامت جدّى است، لذا هشدارهاى پى در پى لازم است. (دو بار امر و دو بار نهى در آيه آمده است: «اتّقوا - اخشوا - لا تغرّنّكم - لايغرّنّكم»)
4- روز قيامت، روز بزرگى است. (كلمهى «يوماً»، نكره و با تنوين آمده، نشانهى عظمت و بزرگى است.) «اخشوا يوماً»
5 - در قيامت، هركس گرفتار عمل خويش است و عهدهدار كار ديگرى نيست. «لايجزى... شيئاً»
6- آنچه انسان را از قيامت غافل مىكند، دنيا و شيطان فريبنده است. «فلا تغرّنّكم الحياة الدنيا و لايغرّنّكم باللّه الغرور»
7- حَسَب و نَسَب، در قيامت كارايى ندارد. «لا يجزى والد - و لا مولود» (وقتى پدر وفرزند به فرياد يكديگر نمىرسند، حساب ديگران روشن است)
8 - ترس از قيامت، مانع فريفتگى انسان به زندگى دنيا است. «اخشوا يوماً... و لايغرّنّكم باللّه الغرور»
قيامت، روز تنهايى
خداوند، حكيم است و خداىِ حكيم، ساختهى خود را نابود نمىكند. دنيا، خانهاى است كه مهندسش آن را خراب مىكند تا، بناى بهترى بسازد. بنا بر روايات؛ مرگ، تغيير لباس، تغيير منزل و مقدّمهاى براى تكامل و زندگى ابدى است.
به علاوه عدالتِ خداوند، وجود قيامت را براى انسان ضرورى مىكند، زيرا ما خوبان و بدانى را مىبينيم كه در دنيا به پاداش و كيفر نمىرسند، بنابراين خداوند عادل بايد سراى ديگرى را براى آن پاداش و كيفر آنها قرار دهد.
گرچه گاه و بيگاه كيفر و پاداشهايى در دنيا مشاهده مىشود، ولى جايگاه بسيارى از اعمال تنها قيامت است، زيرا در بعضى موارد امكان آن در دنيا وجود ندارد. مثلاً كسى كه در راه خدا شهيد شده، در دنيا حضور ندارد تا پاداش بگيرد و يا كسى كه افراد زيادى را كشته، در دنيا امكان تحمّل بيش از يك كيفر را ندارد.
علاوه بر آنكه رنج و كيفر خلافكار در دنيا به تمام بستگان بىتقصيرش نيز سرايت مىكند، پس بايد پاداش و كيفر در جايى باشد كه به ديگران سرايت نكند.
جمع شدن ذرّات پخش شدهى مردگان نيز كار محالى نيست. همان گونه كه ذرّات چربىِ پخش شده در مَشكِ دوغ، در اثر تكانِ مَشك، يكجا جمع مىشود، خداوند نيز با تكان شديد زمين، اجزاى همهى مردگان را يكجا جمع مىكند. «اذا زلزلت الارض زلزالها و اخرجت الارض اثقالها»(169) بگذريم كه خود ما نيز از يك تك سلول آفريده شدهايم كه اين سلول نيز از ذرّات خاكى است كه تبديل به گندم، برنج، سبزى و... شده و به صورت غذاى والدين و سپس نطفه و سرانجام به شكل انسانى كامل در آمده است.
آنچه در اين آيه مورد توجّه قرار گرفته، صحنهى دلخراشى است كه پدر نمىتواند كارى براى فرزند خود انجام دهد. در موارد ديگر قرآن، صحنههايى مطرح شده كه اگر آن آيات را يكجا بنگريم غربت، ذلّت و وحشت انسان را درك خواهيم كرد:
در آن روز، نه مال به فرياد انسان مىرسد و نه فرزند. «يوم لا ينفع مال ولا بنون»(170)
در آن روز، دوستان گرم و صميمى از حال يكديگر نمىپرسند. «و لا يسئل حميم حمياً»(171)
در آن روز، پشيمانى و عذرخواهى سودى ندارد. «و لا يؤذن لهم فيعتذرون»(172)
در آن روز، نسبتها و آشنايىها سودى ندارند. «فلا انساب بينهم يومئذ»(173)
در آن روز، وسيلهها و سببها از كار مىافتد. «تَقطّعت بهم الاسباب»(174)
به هر حال، آن روز، روز غربت و تنهايى انسان است.
1- همه بايد از خدا پروا داشته باشيم و از انواع انحرافات عقيدتى، اخلاقى و عملى بپرهيزيم. «يا ايّها النّاس اتّقوا ربّكم»
2- بهترين زاد و توشه براى روزى كه حتّى پدر و فرزند به داد يكديگر نمىرسند، تقواست. «اتّقوا ربّكم واخشوا يوماً لايجزى والد...»
3- خطر قيامت جدّى است، لذا هشدارهاى پى در پى لازم است. (دو بار امر و دو بار نهى در آيه آمده است: «اتّقوا - اخشوا - لا تغرّنّكم - لايغرّنّكم»)
4- روز قيامت، روز بزرگى است. (كلمهى «يوماً»، نكره و با تنوين آمده، نشانهى عظمت و بزرگى است.) «اخشوا يوماً»
5 - در قيامت، هركس گرفتار عمل خويش است و عهدهدار كار ديگرى نيست. «لايجزى... شيئاً»
6- آنچه انسان را از قيامت غافل مىكند، دنيا و شيطان فريبنده است. «فلا تغرّنّكم الحياة الدنيا و لايغرّنّكم باللّه الغرور»
7- حَسَب و نَسَب، در قيامت كارايى ندارد. «لا يجزى والد - و لا مولود» (وقتى پدر وفرزند به فرياد يكديگر نمىرسند، حساب ديگران روشن است)
8 - ترس از قيامت، مانع فريفتگى انسان به زندگى دنيا است. «اخشوا يوماً... و لايغرّنّكم باللّه الغرور»
قيامت، روز تنهايى
خداوند، حكيم است و خداىِ حكيم، ساختهى خود را نابود نمىكند. دنيا، خانهاى است كه مهندسش آن را خراب مىكند تا، بناى بهترى بسازد. بنا بر روايات؛ مرگ، تغيير لباس، تغيير منزل و مقدّمهاى براى تكامل و زندگى ابدى است.
به علاوه عدالتِ خداوند، وجود قيامت را براى انسان ضرورى مىكند، زيرا ما خوبان و بدانى را مىبينيم كه در دنيا به پاداش و كيفر نمىرسند، بنابراين خداوند عادل بايد سراى ديگرى را براى آن پاداش و كيفر آنها قرار دهد.
گرچه گاه و بيگاه كيفر و پاداشهايى در دنيا مشاهده مىشود، ولى جايگاه بسيارى از اعمال تنها قيامت است، زيرا در بعضى موارد امكان آن در دنيا وجود ندارد. مثلاً كسى كه در راه خدا شهيد شده، در دنيا حضور ندارد تا پاداش بگيرد و يا كسى كه افراد زيادى را كشته، در دنيا امكان تحمّل بيش از يك كيفر را ندارد.
علاوه بر آنكه رنج و كيفر خلافكار در دنيا به تمام بستگان بىتقصيرش نيز سرايت مىكند، پس بايد پاداش و كيفر در جايى باشد كه به ديگران سرايت نكند.
جمع شدن ذرّات پخش شدهى مردگان نيز كار محالى نيست. همان گونه كه ذرّات چربىِ پخش شده در مَشكِ دوغ، در اثر تكانِ مَشك، يكجا جمع مىشود، خداوند نيز با تكان شديد زمين، اجزاى همهى مردگان را يكجا جمع مىكند. «اذا زلزلت الارض زلزالها و اخرجت الارض اثقالها»(169) بگذريم كه خود ما نيز از يك تك سلول آفريده شدهايم كه اين سلول نيز از ذرّات خاكى است كه تبديل به گندم، برنج، سبزى و... شده و به صورت غذاى والدين و سپس نطفه و سرانجام به شكل انسانى كامل در آمده است.
آنچه در اين آيه مورد توجّه قرار گرفته، صحنهى دلخراشى است كه پدر نمىتواند كارى براى فرزند خود انجام دهد. در موارد ديگر قرآن، صحنههايى مطرح شده كه اگر آن آيات را يكجا بنگريم غربت، ذلّت و وحشت انسان را درك خواهيم كرد:
در آن روز، نه مال به فرياد انسان مىرسد و نه فرزند. «يوم لا ينفع مال ولا بنون»(170)
در آن روز، دوستان گرم و صميمى از حال يكديگر نمىپرسند. «و لا يسئل حميم حمياً»(171)
در آن روز، پشيمانى و عذرخواهى سودى ندارد. «و لا يؤذن لهم فيعتذرون»(172)
در آن روز، نسبتها و آشنايىها سودى ندارند. «فلا انساب بينهم يومئذ»(173)
در آن روز، وسيلهها و سببها از كار مىافتد. «تَقطّعت بهم الاسباب»(174)
به هر حال، آن روز، روز غربت و تنهايى انسان است.
«34» إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ مَا فِى الْأَرْحَامِ وَ مَا تَدْرِى نَفْسٌ مَّاذَا تَكْسِبُ غَداً وَ مَا تَدْرِى نَفْسٌ بِأَىِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ
نكتهها:
علم به زمان وقوع مرگ و قيامت، مخصوص خداست. اگر انسانها بدانند كه مرگ آنها دور است و قيامت به اين زودى برپا نمىشود، مغرور شده و بيشتر به گناه آلوده مىشوند و اگر بدانند كه قيامت به زودى برپا مىشود، وحشت كرده و دست از كار و فعاليّت بر مىدارند، بنابراين ما كه زمان مرگ و قيامت را نمىدانيم بايد همواره آماده باشيم.
علم به نوزادنِ در رحمِ مادران، مخصوص خداست. گرچه دستگاهها و آزمايشات علمى امروز نشان مىدهند كه جنين پسر است يا دختر، امّا علم خداوند ازلى و نامحدود است؛ علاوه بر اين، علم به «ما فى الارحام» تنها مربوط به پسر يا دختر بودن جنين نيست، بلكه استعدادها، حالات، روحيّات، و صدها دانستنى ديگر را نيز شامل مىشود كه با هيچ دستگاه و آزمايش و امكانات بشرى، قابل دستيابى نيست.
حضرت علىعليه السلام مىفرمايد: «عرفتُ اللّه بِفَسخِ العَزائم و حلّ العقود»(175)، خدا را با شكسته شدن ارادهها و تغيير تصميمها شناختم.
حضرت على عليه السلام ذيل آيه فرمودند: «مِن قَدَم الى قَدَم»(176)، يعنى انسان يك گام كه بر مىدارد، از گام آيندهى خود خبر ندارد.
علم به زمان وقوع مرگ و قيامت، مخصوص خداست. اگر انسانها بدانند كه مرگ آنها دور است و قيامت به اين زودى برپا نمىشود، مغرور شده و بيشتر به گناه آلوده مىشوند و اگر بدانند كه قيامت به زودى برپا مىشود، وحشت كرده و دست از كار و فعاليّت بر مىدارند، بنابراين ما كه زمان مرگ و قيامت را نمىدانيم بايد همواره آماده باشيم.
علم به نوزادنِ در رحمِ مادران، مخصوص خداست. گرچه دستگاهها و آزمايشات علمى امروز نشان مىدهند كه جنين پسر است يا دختر، امّا علم خداوند ازلى و نامحدود است؛ علاوه بر اين، علم به «ما فى الارحام» تنها مربوط به پسر يا دختر بودن جنين نيست، بلكه استعدادها، حالات، روحيّات، و صدها دانستنى ديگر را نيز شامل مىشود كه با هيچ دستگاه و آزمايش و امكانات بشرى، قابل دستيابى نيست.
حضرت علىعليه السلام مىفرمايد: «عرفتُ اللّه بِفَسخِ العَزائم و حلّ العقود»(175)، خدا را با شكسته شدن ارادهها و تغيير تصميمها شناختم.
حضرت على عليه السلام ذيل آيه فرمودند: «مِن قَدَم الى قَدَم»(176)، يعنى انسان يك گام كه بر مىدارد، از گام آيندهى خود خبر ندارد.
پيامها:
1 -علم بشر محدود است و قابل مقايسه با علم بىنهايت خداوند نيست. «يعلم... ما تدرى نفس»
2- برنامهريزى، تدبير و تنظيم امور لازم است، امّا قدرتى مافوق در كار است كه انسان نمىداند فردا چه مىشود. «و ما تدرى نفس ماذا تكسب غداً»
3- هيچ كس به زمان و مكان مرگ خويش آگاه نيست. «و ما تدرى نفس بأى ارض تموت» (اگر در روايات مىخوانيم كه فلان ولىّ خدا، مكان يا زمانِ فوت يا شهادت خود را مىدانست، آگاهى و علمى است كه از طرف خداوند به او عطا شده است، وگرنه به طور استقلالى هيچ كس خبر ندارد.)
4- به گفتهى كاهنان، فال بينان، كف بينان و پيشگويان در مورد آيندهى خود اعتماد نكنيم. «و ما تدرى نفس ماذا تكسب غداً»
5 - انسانى كه نه از مرگ خود خبر دارد، نه از موقعيّت فرداى خود، چرا مغرور است؟ «ما تدرى نفس...»
پروردگار!
قرآن را نور ما،
قانون ما،
اميد ما،
منطق ما،
مايهى تعقّل و تفكّر ما،
موعظهى ما،
شفاى ما،
آرامش ما و نجات ما
قرار بده.
1 -علم بشر محدود است و قابل مقايسه با علم بىنهايت خداوند نيست. «يعلم... ما تدرى نفس»
2- برنامهريزى، تدبير و تنظيم امور لازم است، امّا قدرتى مافوق در كار است كه انسان نمىداند فردا چه مىشود. «و ما تدرى نفس ماذا تكسب غداً»
3- هيچ كس به زمان و مكان مرگ خويش آگاه نيست. «و ما تدرى نفس بأى ارض تموت» (اگر در روايات مىخوانيم كه فلان ولىّ خدا، مكان يا زمانِ فوت يا شهادت خود را مىدانست، آگاهى و علمى است كه از طرف خداوند به او عطا شده است، وگرنه به طور استقلالى هيچ كس خبر ندارد.)
4- به گفتهى كاهنان، فال بينان، كف بينان و پيشگويان در مورد آيندهى خود اعتماد نكنيم. «و ما تدرى نفس ماذا تكسب غداً»
5 - انسانى كه نه از مرگ خود خبر دارد، نه از موقعيّت فرداى خود، چرا مغرور است؟ «ما تدرى نفس...»
پروردگار!
قرآن را نور ما،
قانون ما،
اميد ما،
منطق ما،
مايهى تعقّل و تفكّر ما،
موعظهى ما،
شفاى ما،
آرامش ما و نجات ما
قرار بده.
پاورق
17) بقره، 2.
18) نمل، 2.
19) تفسير نمونه، ذيل آيه.
20) گاهى مىگويند: فلانى شيرين سخن است و گاهى مىگويند: فلانى شكر است كه اين تعبير بيانگر آن است كه تمام وجود و حركات و كلام و نگاهش يكپارچه شيرين است.
21) عنكبوت، 69.
18) نمل، 2.
19) تفسير نمونه، ذيل آيه.
20) گاهى مىگويند: فلانى شيرين سخن است و گاهى مىگويند: فلانى شكر است كه اين تعبير بيانگر آن است كه تمام وجود و حركات و كلام و نگاهش يكپارچه شيرين است.
21) عنكبوت، 69.
22) تفسير الميزان، ذيل آيه.
23) تفسير نمونه، ذيل آيه.
24) زخرف، 54.
25) شعراء، 29.
26) نساء، 60.
27) طه، 85.
28) احزاب، 67.
29) كافى، ج6، ص431.
30) حج، 30.
31) كلمهى «زور» به معناى باطل، دروغ و انحراف از حقّ است و غنا، يكى از مصاديق باطل است.
32) اين روايات در ابواب حرمت غنا در مكاسب محرّمه و كتب روايى آمده است.
33) ميزان الحكمه.
34) اعراف، 179.
35) تفسير نمونه، ج 17، ص 19 - 27.
36) مؤمنون، 14.
37) اسراء، 36.
38) بحار، ج67، ص25.
39) ديوان امامعلىعليه السلام، ص204.
40) غررالحكم، 3565
23) تفسير نمونه، ذيل آيه.
24) زخرف، 54.
25) شعراء، 29.
26) نساء، 60.
27) طه، 85.
28) احزاب، 67.
29) كافى، ج6، ص431.
30) حج، 30.
31) كلمهى «زور» به معناى باطل، دروغ و انحراف از حقّ است و غنا، يكى از مصاديق باطل است.
32) اين روايات در ابواب حرمت غنا در مكاسب محرّمه و كتب روايى آمده است.
33) ميزان الحكمه.
34) اعراف، 179.
35) تفسير نمونه، ج 17، ص 19 - 27.
36) مؤمنون، 14.
37) اسراء، 36.
38) بحار، ج67، ص25.
39) ديوان امامعلىعليه السلام، ص204.
40) غررالحكم، 3565
41) كوثر، 1 - 2.
42) ابراهيم، 7.
43) تفسير الميزان، ذيل آيه.
44) تفسير مجمعالبيان، ذيل آيه.
45) تفسير نورالثقلين، ذيل آيه.
46) تفسير كشّاف، ذيل آيه.
47) تفسير كنزالدقائق ذيل آيه.
48) تفسير روح البيان، ذيل آيه.
49) امالى صدوق، ص487.
50) مفردات.
51) العمدة، ص295.
52) بحار، ج23، ص244.
53) بقره، 129 ؛ آلعمران، 164 و جمعه، 2.
54) بقره، 269.
55) بحار، ج 14، ص 316.
56) بحار، ج 67، ص 458.
57) نهجالبلاغه، حكمت 80.
58) بحار، ج 2، ص 97 و 99.
59) جامع الاخبار صدوق، ص 94.
60) بحار، ج 73، ص 48.
61) ميزان الحكمة
62) يونس، 57.
63) مواعظ صدوق، ص 92.
64) ده گفتار، شهيد مطهرى، ص 224.
65) نساء، 77.
66) نحل، 36.
67) جاثيه، 23.
68) يوسف، 105.
69) زمر، 65.
70) يوسف، 39.
71) حج، 31.
72) بحار، ج 49، ص 127.
73) روم، 32.
74) اسراء، 38.
زمانى شاه ايران با تكيه بر ابرقدرتها مردم ايران را سركوب مىكرد، ولى چيزى نگذشت كه گريهكنان و با ذلّت گريخت و اين است معناى آيه كه مىفرمايد: به سراغ غير خدا رفتن عاقبتى جز سرافكندگى ندارد.
75) بقره، 87.
76) نساء، 77.
77) بقره، 61.
78) بقره، 26.
79) عنكبوت، 8 و لقمان، 15.
80) حج، 73.
81) عنكبوت، 17.
82) نساء، 139.
83) اسراء، 56.
84) اعراف، 194.
85) صافّات، 135.
86) نحل، 36.
87) نساء، 48 و 116.
88) هود، 54.
89) نساء، 36.
90) مائده، 116.
91) نساء، 48.
92) توبه، 113.
93) فاطر، 40.
94) اسراء، 23.
95) كافى، ج 2، ص 161.
96) مريم، 14 و 32.
97) ميزان الحكمه.
98) اعيان الشيعه، ج 1، ص 607.
99) نمل، 40 ؛ لقمان، 12 و زمر، 7.
100) اسراء، 3.
101) نمل، 19. «اوزعنى»، يعنى به من الهام و عشق و علاقه نسبت به شكر نعمتهايت مرحمت فرما.
102) حجرات، 7.
103) كافى، باب الشكر، حديث 25.
104) كوثر، 1 - 2.
105) وسائل، ج10، ص 446.
106) بقره، 282.
107) مستدرك، ج11، ح12676.
108) ضحى، 9.
109) ضحى، 10.
110) توبه، 102.
111) عيونالاخبار، ج2، ص24.
112) بقره، 216.
113) نهجالبلاغه، خطبه156.
114) بحار، ج 45، ص 116.
115) نساء، 59.
116) احزاب، 1.
117) انسان، 24.
118) ص، 62
42) ابراهيم، 7.
43) تفسير الميزان، ذيل آيه.
44) تفسير مجمعالبيان، ذيل آيه.
45) تفسير نورالثقلين، ذيل آيه.
46) تفسير كشّاف، ذيل آيه.
47) تفسير كنزالدقائق ذيل آيه.
48) تفسير روح البيان، ذيل آيه.
49) امالى صدوق، ص487.
50) مفردات.
51) العمدة، ص295.
52) بحار، ج23، ص244.
53) بقره، 129 ؛ آلعمران، 164 و جمعه، 2.
54) بقره، 269.
55) بحار، ج 14، ص 316.
56) بحار، ج 67، ص 458.
57) نهجالبلاغه، حكمت 80.
58) بحار، ج 2، ص 97 و 99.
59) جامع الاخبار صدوق، ص 94.
60) بحار، ج 73، ص 48.
61) ميزان الحكمة
62) يونس، 57.
63) مواعظ صدوق، ص 92.
64) ده گفتار، شهيد مطهرى، ص 224.
65) نساء، 77.
66) نحل، 36.
67) جاثيه، 23.
68) يوسف، 105.
69) زمر، 65.
70) يوسف، 39.
71) حج، 31.
72) بحار، ج 49، ص 127.
73) روم، 32.
74) اسراء، 38.
زمانى شاه ايران با تكيه بر ابرقدرتها مردم ايران را سركوب مىكرد، ولى چيزى نگذشت كه گريهكنان و با ذلّت گريخت و اين است معناى آيه كه مىفرمايد: به سراغ غير خدا رفتن عاقبتى جز سرافكندگى ندارد.
75) بقره، 87.
76) نساء، 77.
77) بقره، 61.
78) بقره، 26.
79) عنكبوت، 8 و لقمان، 15.
80) حج، 73.
81) عنكبوت، 17.
82) نساء، 139.
83) اسراء، 56.
84) اعراف، 194.
85) صافّات، 135.
86) نحل، 36.
87) نساء، 48 و 116.
88) هود، 54.
89) نساء، 36.
90) مائده، 116.
91) نساء، 48.
92) توبه، 113.
93) فاطر، 40.
94) اسراء، 23.
95) كافى، ج 2، ص 161.
96) مريم، 14 و 32.
97) ميزان الحكمه.
98) اعيان الشيعه، ج 1، ص 607.
99) نمل، 40 ؛ لقمان، 12 و زمر، 7.
100) اسراء، 3.
101) نمل، 19. «اوزعنى»، يعنى به من الهام و عشق و علاقه نسبت به شكر نعمتهايت مرحمت فرما.
102) حجرات، 7.
103) كافى، باب الشكر، حديث 25.
104) كوثر، 1 - 2.
105) وسائل، ج10، ص 446.
106) بقره، 282.
107) مستدرك، ج11، ح12676.
108) ضحى، 9.
109) ضحى، 10.
110) توبه، 102.
111) عيونالاخبار، ج2، ص24.
112) بقره، 216.
113) نهجالبلاغه، خطبه156.
114) بحار، ج 45، ص 116.
115) نساء، 59.
116) احزاب، 1.
117) انسان، 24.
118) ص، 62
119) تفسير مجمعالبيان.
120) بقره، 154 - 155.
121) يوسف، 33 و 90.
122) نهجالبلاغه، نامه 27.
123) عنكبوت، 45.
124) آل عمران، 110.
125) نهج البلاغه، حكمت 252.
126) كنز العمّال، ج 3، ص 170.
127) مائده، 78.
128) بحار، ج 44، ص 328.
129) كافى، ج 5، ص 55 .
130) نساء، 140 و انعام، 67.
131) تفسير نورالثقلين.
132) فرقان، 63.
133) مائده، 54.
134) هود، 29.
135) اسراء، 38.
136) بحار، ج47، ص 47.
137) بحار، ج47، سيره پيامبر.
138) بحار، ج 16، ص 235.
139) بحار، ج 16، ص 155 و بحار، ج 73، ص 208.
140) بحار، ج 47، ص 47.
141) كودك، فلسفى، ج 2، ص 457.
142) بحار، ج 49، ص 99.
143) تفسير نورالثقلين، ذيل آيه.
144) تفسير نورالثقلين، ذيل آيه.
145) نحل، 125.
146) ملاّصدرا در كتاب اسفار خود مىگويد: «تبّاً لفلسفة تخالف الكتاب و السنّة»، نابود باد آن فلسفهاى كه با كتاب و سنّت مخالفت كند.
120) بقره، 154 - 155.
121) يوسف، 33 و 90.
122) نهجالبلاغه، نامه 27.
123) عنكبوت، 45.
124) آل عمران، 110.
125) نهج البلاغه، حكمت 252.
126) كنز العمّال، ج 3، ص 170.
127) مائده، 78.
128) بحار، ج 44، ص 328.
129) كافى، ج 5، ص 55 .
130) نساء، 140 و انعام، 67.
131) تفسير نورالثقلين.
132) فرقان، 63.
133) مائده، 54.
134) هود، 29.
135) اسراء، 38.
136) بحار، ج47، ص 47.
137) بحار، ج47، سيره پيامبر.
138) بحار، ج 16، ص 235.
139) بحار، ج 16، ص 155 و بحار، ج 73، ص 208.
140) بحار، ج 47، ص 47.
141) كودك، فلسفى، ج 2، ص 457.
142) بحار، ج 49، ص 99.
143) تفسير نورالثقلين، ذيل آيه.
144) تفسير نورالثقلين، ذيل آيه.
145) نحل، 125.
146) ملاّصدرا در كتاب اسفار خود مىگويد: «تبّاً لفلسفة تخالف الكتاب و السنّة»، نابود باد آن فلسفهاى كه با كتاب و سنّت مخالفت كند.
147) جنّ، 14.
148) آلعمران، 83.
149) حج، 34.
150) انعام، 14.
151) بقره، 112.
152) نساء، 125.
153) بحار، ج 26، ص260.
154) بحار، ج 24، ص 85.
155) زمر، 3.
156) تفسير نورالثقلين، ذيل آيه و توحيد صدوق، ص330.
148) آلعمران، 83.
149) حج، 34.
150) انعام، 14.
151) بقره، 112.
152) نساء، 125.
153) بحار، ج 26، ص260.
154) بحار، ج 24، ص 85.
155) زمر، 3.
156) تفسير نورالثقلين، ذيل آيه و توحيد صدوق، ص330.
157) كهف، 109.
158) صافات، 171-172.
159) شورى، 21.
160) نساء، 171.
161) بقره، 124.
162) تحريم، 12.
163) انفال، 7.
164) شورى، 24.
165) تفسير نورالثقلين، ذيل آيه.
166) اسراء، 23.
167) اعراف، 201.158) صافات، 171-172.
159) شورى، 21.
160) نساء، 171.
161) بقره، 124.
162) تحريم، 12.
163) انفال، 7.
164) شورى، 24.
165) تفسير نورالثقلين، ذيل آيه.
166) اسراء، 23.
168) نحل، 96.
169) زلزال، 1 - 2.
170) شعراء، 88.
171) معارج، 10.
172) مرسلات، 36.
173) مؤمنون، 101.
174) بقره، 166.
175) نهجالبلاغه، حكمت 250.
176) منلايحضر، ج1، ص139